
تشریح زیبای حکایت خلیفه و اعرابی از خانم نازنین جمشیدیان را تقدیم دوستان می نمایم.*****
داستان خلیفه و اعرابی (بخش اول )
در این داستان سه شخصیت اصلی وجود داره . که امروز تقریبا با اونها آشنا میشیم : خلیفه ای که در روزگار خودش به بخشندگی و کرم معروف هست ، و مرد و زن اعرابی که در فقر و نداری هستند و زندگی رو به سختی طی میکنند .
در ابتدا مولانا یک نمای کلی از این شخصیت ها به ما میده و در ادامه میبینیم که شکایت های زن از نداری و ... باعث میشه که مرد اعرابی راه بیافته تا بره پیش خلیفه و درخواست کمک کنه و ...
فکر میکنم این داستان هم از داستان های زیبای مثنوی است که اگر دنبال کنید پشیمون نمیشید .
در این داستان هم مولانا به سبک خودش مرتب از داستان اصلی ، به سراغ مطالب فرعی میره که با اجازه ، من بیشتر به داستان اصلی می پردازم و بعد از اتمام داستان ، به سراغ درس های کوتاه در دل داستان میریم .
خلیفه ای بود در ایام قدیم که در کرم و بخشایش از حاتم طایی فراتر رفته بود . کرم را به کمال رسانده بود ( رایت ) و فقر و حاجت را از جهان برداشته بود . عدالت او تمام دنیا را در بر گرفته بود و بسیار بخشنده بود ( وهّاب : از صفات خداوند – بسیار بخشنده ) .
آنقدر بخشنده بود که انگار دریاها و معادن در خطر نابودی قرار داشتند . کاروان ها پیاپی از همه جا به سوی او می آمدند تا از جود او برخوردار شوند .
قصّۀ خلیفه كه در كرم در زمان خود از حاتم طایی گذشته بود و نظیر خود نداشت
یك خلیفه بود در ایّام پیش
كرده حاتم را غلامِ جود خویش
رایتِ اكرام و جود افراشته
فقر و حاجت از جهان برداشته
بحر و دُر از بخشش اش صاف آمده
دادِ او از قاف تا قاف آمده
در جهانِ خاك، ابر و آب بود
مظهر بخشایش وَهّاب بود
از عطایش بحر و كان در زلزله
سوی جودش قافله بر قافله
قبلۀ حاجت در و دروازه اش
رفته در عالم به جود ، آوازه اش
هم عجم ، هم روم ،هم ترك و عرب
مانده از جود و سخایش در عجب
آب حیوان بود و دریای كرم
زنده گشته هم عرب زو ، هم عجم
مرد عرب بیابان نشین - که در حقیقت داستان ما با او اتفاق می افتد - با همسرش در حال گفتگو بود و زن به شکایت ؛ که از این همه فقر و نداری به تنگ آمده : نان و خورشت ما درد و ناراحتی است و آبمان ، اشکی که از دیده مان روان است . روز لباسمان آفتاب است و شب لحافمان مهتاب ، آنقدر گرسنه ایم که قرص ماه را فکر میکنیم قرص نان است و دست دراز میکنیم تا برداریم ، در مکتب درویشان این که ما اینقدر در فکر و محتاج لقمه نانی هستیم ننگ است ! مانند سامری * هستیم که همه از ما فراری هستند . اگر از کسی یک مشت عدس ( نسک ) بخواهم او برای من آرزوی مرگ میکند . اعراب به جنگ آوری و بخشش معروف هستند که تو هیچ کدام را نداری و مثل یک غلط در بین اعرابی . آنقدر فقیریم که مانند عنکبوت مگس را هم می خواهیم شکار کنیم ! اگر به میل من باشد که حتی اگر مهمانی داشته باشیم شب که خوابید به لباس او هم رحم نمی کنم ! . ( من شرمنده ام که اینقدر این خانم غر میزنه !! فعلا باید تحمل اش کنید ، البته همین غرها آقای اعرابی رو راهی میکنه و ... )
* سامری : سامری از مردان بنی اسرائیل و خاله زاده ی موسی بود . مطابق روایت هنگامی که موسی به کوه طور رفته بود ، سامری گوساله یی از زر ساخت و ا زخاک پای اسب جبرئیل در دهان او ریخت . گوساله به صدا در آمد و بنی اسرائیل این را معجزه سامری دانستند و به دستور او گوساله را پرستیدند . اما سرانجام به دعای موسی ، پروردگار سامری را منفور همه آفریدگان ساخت و او در خواری جان سپرد .
قصۀ اعرابی درویش و ماجرای زن او با او ، به سبب قلّت و درویشی
یك شب اعرابی زنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت وگوی را
"كین همه فقر و جفا ، ما می كشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم
نانمان نه ، نان خورشمان درد و رشك
كوزه مان نه ، آبمان از دیده اشك
جامۀ ما روز، تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب
قرص مَه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز شب از روزی اندیشی ما
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان
گر بخواهم از كسی یك مشت نَسك
مر مرا گوید : خمش كن ، مرگ و جَسك
مر عرب را فخر ، غزو است و عطا
در عرب تو ، همچو اندر خط خطا
چه غزا ؟ ما بی غزا خود كُشته ایم
ما به تیغ فقر بی سر گشته ایم
چه عطا ؟ ما بر گدایی می تنیم
مر مگس را در هوا رگ می زنیم
گر كسی مهمان رسد، گر من منم ،
شب بخسبد ، دلقش از تن بركَنَم "
داستان خلیفه و اعرابی (بخش دوم )
پس از اینکه زن اعرابی از فقر و نداری به همسر خود شکایت کرد و نالید ، حالا نوبت مرد اعرابی است که با سخنانش ، زن را آرام کند . در این بخش سخنان مولانا و حرف های اعرابی به هم آمیخته است .
مرد اعرابی ، به همسرش می گوید که : عمر تو می گذرد ، تا کی می خواهی دنبال مادیات در زندگی باشی ؟ عاقل آن کسی است که زیاد در قید و بند بیش و کم نباشد زیرا اینها مانند سیل است که میگذرد چه تیره باشد و چه روشن .
در این عالم همه ی موجودات در عیش و خوشی روزگار میگذرانند ، فاخته و بلبل و باز ، همه خدا را حمد میگویند و چشم شان به کرم اوست . از پشه تا فیل همه خانواده خداوند هستند و خدا چه کفیل خوبی برای آنهاست .
تمام غم هایی که در دل ما جمع شده به خاطر همین گرد و خاک خودبینی و توجه ما به هستی مادی خود است . غم مانند داسی شده که خود ما را از ریشه میکند و "چنین شد و چنان شد " وسواسی شده که در دل ما افتاده . این غم ها به تدریج ما را به نابودی می کشاند و تنها راه حل این است که آنها را از خود دور کنی . اگر بتوانی این غم ها را برای خود شیرین کنی ، آنوقت میبینی که حتی مرگ هم بر تو شیرین و آسان می شود . اگر تو در زندگی سرت به شیرینی های مادی گرم شد و دهانت فقط آنها را چشید ، دیگر نمی توانی به این آسانی خود را به مرگ بسپاری و مرگ برای تو بسیار تلخ می شود . گوسفندان را هم که از صحرا می برند ، آن که از همه فربه تر شده را می کشند . شب گذشت و صبح رسید ، تو کی می خواهی دست از سر این زر خواهی برداری ؟ روزگاری که جوان بودی قانع تر بودی ! خودت زر بودی ، حالا زر طلب شده ای ! درخت تاکی پر از انگور بودی ، چطور بی رونق شدی ؟ حالا که وقت رسیدن میوه هات بود ، نرسیده فاسد شدی ! هر چه سن ات بالا تر میرود باید پخته تر شوی نه اینکه به سمت عقب بروی ! تو جفت من هستی ، باید با هم ، هم صفت باشیم تا بتوانیم کارها را با مصلحت پیش ببریم . زیرا اگر یک جفت با هم همخوانی نداشته باشد ، هر دو دیگر به کار نمی آیند . من دل قوی به سمت قناعت می روم تو چرا به سوی بدخویی و سرزنش در حرکتی ؟
صبر فرمودن اعرابی زن خود را ، و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن
شوی گفتش : چند جویی دخل و كشت ؟
خود چه ماند از عمر؟ افزونتر گذشت
عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
زآنكه هر دو همچو سیلی بگذرد
خواه صاف و خواه سیل تیره رو
چون نمی پاید دمی ، از وی مگو
اندر این عالم هزاران جانور
می زید خوش عیش ، بی زیر و زبر
شكر می گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب ناساخته
حمد می گوید خدا را عندلیب
كاعتماد رزق بر توست ای مجیب
باز، دست شاه را كرده نوید
از همه مردار ببریده امید
همچنین از پشه گیری تا به پیل
شد عیالُ الله و حق نعم المُعیل
این همه غمها كه اندر سینه هاست
از بخار و گرد باد و بود ماست
این غمان بیخ كن چون داس ماست
"این چنین شد، وآنچنان " وسواس ماست
دان كه هر رنجی ، ز مردن پاره ای است
جزو مرگ از خود بران، گر چاره ای است
چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان كه كلش بر سرت خواهند ریخت
جزو مرگ ار گشت شیرین مر تو را
دان كه شیرین می كند كل را خدا
دردها از مرگ می آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول!
هر كه شیرین میزید ، او تلخ مرد
هر كه او تن را پرستد ، جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا می كشند
آن كه فربه تر ، مر آن را می كشند
شب گذشت و صبح آمد ای تَمَر
چند گیری این فسانه زر ز سر؟
تو جوان بودی و قانع تر بُدی
زر طلب گشتی ، خود اول زر بُدی
رَز بُدی پر میوه، چون كاسد شدی؟
وقت میوه پختنت فاسد شدی ؟
میوه ات باید كه شیرین تر شود
چون رسن تابان نه واپس تر رود
جفت مایی ، جفت باید هم صفت
تا بر آید كارها با مصلحت
جفت باید بر مثال همدگر
در دو جفت كفش و موزه در نگر
گر یكی كفش از دو ، تنگ آمد به پا
هر دو جفتش كار ناید مر تو را
جفت این یك خُرد و آن دیگر بزرگ؟
جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ؟
راست ناید بر شتر جفت جوال
آن یكی خالی و این پُر مال مال
من روم سوی قناعت دل قوی
تو چرا سوی شَناعت میروی؟ "
مرد قانع از سر اخلاص و سوز
زین نَسَق می گفت با زن تا به روز
نصیحت كردن زن مر شوی را ... ( بخش سوم )
در ادامه ی داستان این بار صحبت های خانم اعرابی رو میشنویم . خب به نظرم شیوه ی مولانا خیلی جالبه چون شما هر کدوم از این حرف ها رو که می خونید اونقدر قانع کننده است که فکر میکنید همین شخص درست میگه ! یعنی دفعه ی قبل همه گفتند حق با آقای اعرابیه و چه حرف های خوبی زد و مطمئنا این بار هم حرف های خانم اعرابی همونطور به دلتون میشینه ... خب به نظرم بهتره زود قضاوت نکنید ، یا بهتره بگم اصلا قضاوت نکنید ، توی این داستان میتونید تمرین کنید برای قضاوت نکردن و صبر کنید و نظاره گر ادامه ی ماجرا باشید ... فقط ناظر ...
خب توی قسمت های قبل دیدید که زن اعرابی از فقر و نداری به همسرش شکایت کرد و مرد هم در جواب گفت که آدم باید قانع باشه و توجه اش همه اش به مادیات نباشه ...
حالا زن اعرابی بعد از شنیدن این حرف ها به همسرش میگه : بهتره حرفی نزنی که خودت هم بهش عمل نمیکنی ! این سخن هایی که میگی همه درسته و در مقام توکل ، که تو فعلا در این جایگاه و مقام نیستی . و اگر حرف بدون عمل باشه این خودش نوعی ریاست ( ناموس کیش : کسی که در پی شهرت خوب است و جلوه کردن میان مردم ) . کم ، حرف های بیهوده و پوچ بزن ( ترّهات ) . تو فقط در مورد جلال و شکوه زندگی آبرومندانه حرف میزنی (طمطراق ) و ادعای بی جا میکنی . پیامبر گفته که قناعت گنج است اما تو فقط لاف قناعت میزنی و در روح و رفتار تو اثری از قناعت واقعی نیست . من به نوازش تو نیازی ندارم برای من بیشتر انصاف تو ارزش دارد . تو در حرف ، خیلی حرف های زیبا میزنی و خودت را در کنار بزرگان جای میدهی اما وقتی به عمل میرسی بسیار سبک و ناشایست عمل میکنی . در من به خواری منگر ، تو واقعا من را چطور دیده ای ؟! عقل تو مانند بندی به دست و پایت شده است ( عقیله ) . عقلت که باید مایه ی آرامشت باشد برعکس مانند مار و کژدم برای تو دردسر آفریده . مارگیر از افسون خود بر مار شاد می شود ، اما در این هنگام مار، تازه افسون های خود را رو کرده و مارگیر را به دام می اندازد . تو می خواهی با نام دین و اخلاق دینی مرا به دام بیندازی ؟! اما من با تکیه بر خداوند از این زندانی که تو برای من ساخته ای آزاد می شوم . یا تو هم در زندان زندگی اسیر میشوی .
خب این هم از گفته های زن . همیشه بعضی نکات برای آدم توی این داستان ها و کلا درس هایی که در زندگی میگیریم پر رنگ تر جلوه میکنه .
توی این بخش از داستان به نظرم یکی از زیباترین مسائلی که بهش اشاره شد "ریا " بود و حرف های بدون عمل ، که فکر میکنم توی زندگی ، ما مطمئنا باهاش برخورد داشتیم . حتی گاهی خودمون دچار ریا شدیم کافیه نگاه موشکافانه ای به رفتارهامون بندازیم .
یه نکته دیگه هم به نظر من گرفتار شدن در دام عقل جزئی است . یعنی عقلی که هنوز به اون دریای بیکران وصل نشده یه مثال بزنم ، چند تا از شما شده که توی یه حال و های خیلی خوب معنوی یا عرفانی باشید بعد یه دفعه این ذهن تحلیل گر دو دوتا چهار تا کن بزنه توی حالتون و بگه : "اصلا از کجا معلوم اینها درست باشه ؟ راست باشه ؟ اصلا از کجا معلوم خدایی باشه ؟ اصلا این داشمندا که میگن اینها همه اش تصادفیه و ... " خب چی شد ؟ هیچی ! فقط حال خوبتون پرید ! آخه عقل جزئی ما رو چه به درک خدا ... !!
خب شما هم میتونید نکته هایی که گرفتید به من هم بگین تا من هم یاد بگیرم .
در ضمن در دریای بی کران این داستان اگه یه ذره عمیق تر به غواصی بریم به نکات جالبی میرسیم که حالا یه ذره زوده بعدا با هم مرورش میکنیم .
راستی یه تشکر ویژه داشته باشم از جناب طیبی عزیز و جناب شفیعی نازنین و دوست گرانقدر جناب ولائی که همیشه با راهنمایی هاشون درهای بسیاری برای من گشودند و با لطفی که به من داشتند ، جرات نوشتن به من دادند .
نصیحت كردن زن مر شوی را ، كه : سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو ، لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ، كه این سخنها اگر چه راست است ، آن مقام توکل تو را نیست ، و سخن گفتن فوق مقام و معامله ی خود زیان دارد و كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ الله باشد
2326 زن بر او زد بانگ ، كای ناموس كیش !
من فسون تو نخواهم خورد بیش
تُرَّهات از دعوی و دعوت مگو
رو ، سخن از كبر و از نخوت مگو
چند حرف طُمطَراق و كار و بار؟
كار و حال خود ببین و شرم دار
كبر زشت و از گدایان زشت تر
روز سرد و برف و، آن گه جامه تر !
چند آخر دعوی باد و بروت؟
ای ترا خانه چو بَیتُ العنكبوت
از قناعت كی تو جان افروختی؟
از قناعت ها تو نام آموختی
گفت پیغمبر : قناعت چیست ؟ گنج
گنج را تو وا نمی دانی ز رنج
این قناعت نیست جز گنج روان
تو مزن لاف ای غم و رنج روان!
تو مخوانم جفت ، كمتر زن بغل
جفت انصافم ، نیم جفت دغل
چون قدم با میر و با بَگ میزنی
چون ملخ را در هوا رگ میزنی ؟
از چه دم از شاه و از بگ میزنی
با سگان زین استخوان در چالشی
چون نیِ اِشكم تهی در نالشی
سوی من منگر به خواری ، سست سست
تا نگویم آن چه در رگهای توست
عقل خود را از من افزون دیده ای؟
تو من كم عقل را چون دیده ای ؟
همچو گرگ غافل اندر ما مَجِه
ای ز ننگ عقل تو، بی عقل به
چون كه عقل تو عقیلۀ مردم است
آن نه عقل است آن كه مار و كژدم است
خصم ظلم و مكر تو ، الله باد
فضل و عقل تو ز ما كوتاه باد
هم تو ماری ، هم فسونگر ، ای عجب!
مارگیر و ماری ای ننگ عرب !
زاغ اگر زشتی خود بشناختی
همچو برف از درد و غم بگداختی
مرد افسونگر بخواند چون عدو
او فسون بر مار و مار افسون بر او
گر نبودی دامِ او افسون مار
كی فسون مار را گشتی شكار؟
مرد افسونگر ز حرص كسب و كار
در نیابد آن زمان افسون مار
مار گوید: ای فسونگر هین و هین!
آن ِ خود دیدی ؟ فسون من ببین
تو به نام حق فریبی مر مرا
تا كنی رسوای شور و شر مرا
نام حقم بست، نی آن رای تو
نام حق را دام كردی، وای تو!
نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن
یا به زخم من رگ جانت بُرَد
یا که همچون من به زندانت بَرَد
زن از این گونه خشن گفتارها
خواند بر شوی جوان طومارها
نصیحت کردن مرد مر زن را ... ( بخش چهارم )
مرد بعد از شنیدن حرف های زن به دنبال مطرح کردن دلایلی است که ثابت کنه حرف اش در مورد قناعت و فقر و درویشی درست بوده .
مرد میگه :
ای زن ! تو زن هستی یا مایه ی غم ؟! فقر مایه ی فخر است ، اینقدر مرا سرزنش نکن .
کسی که سر طاس دارد کلاه بر سر میگذارد ( کنایه از داشتن مال ) اما کسی که موهای زیبایی دارد نیازی به پنهان کردن سر به وسیله کلاه ندارد .
مرد حق مثل چشم است که باید برهنه باشد نه پوشیده .
و اگر برده ای عیبی در تن خود نداشته باشد بر او لباس نمی پوشانند بلکه او را برهنه در بازار عرضه میکنند.
آن کسی که عیبی دارد می تواند آن عیب را با پول و زر بپوشاند تا دیگران به سمت او جلب شوند .
پس به دیده ی حقارت در درویشی منگر زیرا درویشان ورای مال و منالی که تو میبینی ، روزی ای ژرف تر نزد خداوند دارند . خداوندی که عادل است و ستمی بر عاشقان حق و بی دلان روا نمی دارد .
بی دلیل خداوند یکی را نوازش نمی کند و دیگری را بسوزاند . بسوزد کسی که اینگونه خیال ها نسبت به خداوند داشته باشد.
ای زن آیا تو فکر میکنی اینکه فقر فخر است نادرست است ؟! نه ! فقر هزاران عزّ و ناز پنهان دردل دارد.
من اگر مار نفس را بگیرم دندانهای آن ( هواهای نفسانی ) را میکنم و آن را به خدمت خود در می آورم .
من از هیچ کسی طمع و انتظاری ندارم و از چنین چیزهایی بر خداوند پناه میبرم .
نصیحت کردن مرد مر زن را كه : در فقیران به خواری منگر و در كار حق بگمان كمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی نوایی خویشتن
2353 گفت : " ای زن ! تو زنی یا بو الحَزَن؟
فقر فخر آمد، مرا بر سر مزن
مال و زر ، سر را بود همچون كلاه
كَل بود آو كز كُلَه سازد پناه
آن كه زلف جعد و رعنا باشدش
چون كلاهش رفت ، خوشتر آیدش
مرد حق باشد به مانند بَصَر
پس برهنه بِه كه پوشیده ، نظر
وقت عرضه كردن ، آن برده فروش
بر كَنَد از بنده ، جامۀ عیب پوش
ور بود عیبی ، برهنه ش كی كند؟
بل به جامه خدعه یی با وی كند
گوید : این شرمنده است از نیك و بد
از برهنه كردن او ، از تو رَمَد
خواجه در عیب است غرقه ، تا به گوش
خواجه را مال است و مالش عیب پوش
كز طمع ، عیبش نبیند طامعی
گشت دلها را ، طمع ها جامعی
ور گدا گوید سخن چون زرّ كان
ره نیابد كالۀ او در دكان
كار درویشی ورای فهم توست
سوی درویشی بمنگر سست سست
زآن که درویشان ورای ملك و مال
روزیی دارند ژرف از ذو الجلال
حق تعالی ، عادل است و عادلان
كی كنند اِستم گری بر بی دلان؟
آن یكی را نعمت و كالا دهند
وین دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزا ، كه دارد این گُمان
بر خدا و خالق هر دو جهان
"فقرُ فخری" از گزاف است و مجاز؟
نه ، هزاران عزّ پنهان است و ناز
از غضب بر من لقب ها راندی
یارگیر و مار گیرم خواندی
گر بگیرم ، برکنم دندان مار
تاش از سر كوفتن نبود ضِرار
ز آن كه آن دندان عدوِّ جان اوست
من عدو را می كنم زین علم دوست
از طمع ، هرگز نخوانم من فسون
این طمع را کرده ام من سر نگون
حاش لله ، طمع من از خلق نیست
از قناعت در دل من عالمی است
بر سر امرودبُن بینی چنان
زان فرود آ، تا نماند آن گمان
چون که برگردی تو ، سرگشته شوی
خانه را گردنده بینی ، و آن تویی "
مراعات كردن زن شوهر را ... ( بخش پنجم )
خانم اعرابی که میبینه همسرش ، حرف های خودش رو میزنه و پیش میره ، دلش میشکنه و دست به گریه میزاره ، گریه دام زن هست که مرد در اون گیر میفته ! ( البته فکر کنم این دام ، مال قدیم هاست !!) و در نهایت این مرد هست که دلش به رحم میاد و در مقابل زن تسلیم میشه که البته ادامه اش رو در جلسه ی بعد میخونیم.
خانم اعرابی به مرد میگه : من انتظار این حرف ها رو نداشتم و به تو امید دیگری داشتم .
زن از در نیستی وارد میشه و میگه : من "بانوی بزرگ " ( ستی ) نیستم بلکه خاکی در مقابل تو هستم و جسم و جان ام متعلق به توست . اگر میبینی از این تنگدستی ناراحتم به خاطر خود توست نه اینکه برای خودم بگویم ، تو در دردها همیشه برای من درمان بودی . من هر دم می خواهم خودم را فدای تو کنم .
کاش تو از درون من آگاه بودی ! وقتی تو اینگونه در مورد من قضاوت میکنی من حتی از خودم بیزار میشوم .
تو چرا ازمن می خوای دوری کنی ؟! البته تا وقتی که قدرت دست تو است میتوانی هر آنچه می خواهی بکنی . آن زمانی را به یاد آر که تو مانند راهب بودایی بودی ( شمن ) و من مانند بت ( صنم ) .
تو هر چه بگویی من بالاتر از آن را قبول میکنم . من مثل اسفناج ( سپاناخ ) هستم که با هر نوع طبخی از تو میسازم چه ترش و چه شیرین ( ترش با = آش ترش ) . اصلا من هر چه گفتم از سر کفر بود و حالا ایمان آورده ام .
من پیش خلق و خوی شاهانه ی تو بیخود گستاخی کردم حالا هم اعتراضم را پس میگیرم و امیدوارم من را عفو کنی . من شمشیر و کفن در مقابلت میگذارم و آماده ی هر نوع مجازاتی هستم . از فراق سخن نگو که در من طاقت آن نیست . باطن تو عذر مرا می پذیرد و همیشه پیش تو برای من شفیع می شود ، من هم با اعتماد به همین باطن تو این حرف ها را زدم . من میدانم که درون شیرین تو از خطاهای من خواهد گذشت .
زن این حرف ها را با خوشرویی و خوبی زد و درمیان این گفت ها گریه ای های های سر داد . او بدون گریه هم برای مرد دلربا بود ، دیگر وقتی اینگونه گریه میکرد که هیچ ! در دل مرد برقی زد و دلش لرزید .
زنی که خداوند او را بری مرد آراسته ، چگونه مرد می تواند از او دوری کند !؟ آنکه خدا او را برای آرامش مرد آفرید چگونه مرد می تواند از او بِبُرَد ؟! هر مردی در هر رتبه و جایگاهی اسیر زن خویش است . حتی حضرت محمد که عالم مست گفتار اوست ، برای تسکین خود به عایشه می فرمود :" ای حمیرا با من حرف بزن " .
آب مانند مرد است و آتش ، زن . آب بر آتش میریزد و آن را خاموش میکند اما اگر حائلی بین آنها باشد ، مانند دیگ ، این آب می جوشد و به آسمان میرود . در ظاهر شاید بر زن غالب باشید اما در اصل مغلوبید و طالب زن . این چنین خاصیتی فقط در بین انسانهاست و در حد فهم حیوانات نیست .
مراعات كردن زن شوهر را و استغفار كردن از گفتۀ خویش
2405 زن چو دید او را كه تند و توسن است
گشت گریان، گریه خود دام زن است
گفت : "از تو كی چنین پنداشتم؟
از تو من امید دیگر داشتم"
زن در آمد از طریق نیستی
گفت: " من خاك شمااَم، نه سَتی
جسم و جان و هر چه هستم ، آن توست
حكم و فرمان جملگی فرمان توست
گر ز درویشی دلم از صبر جَست
بهر خویشم نیست، آن بهر تو است
تو مرا در دردها بودی دوا
من نمی خواهم كه باشی بی نوا
جان تو، كز بهر خویشم نیست این
از برای توستم این ناله و حنین
خویش ِ من والله، كه بهر خویش تو
هر نفس خواهد كه میرد پیش تو
كاش جانت، كش روان من فدا
از ضمیر جان من واقف بُدی
چون تو با من این چنین بودی به ظَن
هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن
خاك را بر سیم و زر كردیم چون
تو چنینی با من، ای جان را سكون!
تو كه در جان و دلم جا می كنی ،
زین قدر، از من تبرا می كنی؟
تو تبرا كن كه هستت دستگاه
ای تبرّای ترا جان عذر خواه
یاد می كن آن زمانی را كه من
چون صنم بودم ، تو بودی چون شمن
بنده بر وفق تو دل افروخته است
هر چه گویی : پخت، گوید : سوخته است
من سِپاناخِ تو ، با هر چه م پزی
یا ترش با یا كه شیرین میسزی
كفر گفتم، نك به ایمان آمدم
پیش حُكمت از سر جان آمدم
خوی شاهانۀ ترا نشناختم
پیش تو، گستاخ خر در تاختم
چون ز عفو تو چراغی ساختم
توبه كردم ، اعتراض انداختم
می نهم پیش تو شمشیر و كفن
میكشم پیش تو گردن را، بزن
از فراق تلخ می گویی سَخُن؟
هر چه خواهی كن، ولیكن این مكن
در تو از من عذر خواهی هست سِر
با تو بی من ، او شفیعی مستمر
عذر خواهم در درونت، خُلق توست
ز اعتماد او، دل من جرم جُست
رحم كن پنهان ز خود ای خشمگین
ای كه خُلقت به ز صد من انگبین
زین نسق می گفت با لطف و گشاد
در میان گریه یی ، بر وی فتاد
گریه چون از حد گذشت و های های
زو، که بی گریه بُد او خود دلربای ،
شد از آن باران یكی برقی پدید
زد شراری در دل مرد وحید
آن كه بندۀ روی خوبش بود مَرد
چون بود، چون بندگی آغاز كرد؟
آن كه از كبرش دلت لرزان بود
چون شوی، چون پیش تو گریان شود؟
آن كه از نازش دل و جان خون بود
چون كه آید در نیاز او، چون بود؟
آنكه در جور و جفایش دام ماست
عذر ما چه بود، چو او در عذر خاست؟
"زُینَ لِلنَّاسِ" حق آراسته ست
زآنچه حق آراست، چون دانند جَست ؟
چون پی "یسكن الیها" ش آفرید
كی تواند آدم از حوّا برید؟
رستم زال ار بود ، وز حمزه بیش
هست در فرمان اسیر زال خویش
آن كه عالم مستِ گفتش آمدی
"كلمینی یا حمیرا" می زدی
آب غالب شد بر آتش از نهیب
زآتش او جوشد چو باشد در حجیب (حجاب )
چون كه دیگی حایل آید هر دو را
نیست كرد آن آب را، كردش هوا
ظاهراً بر زن ، چو آب ار غالبی
باطناً مغلوب و زن را طالبی
این چنین خاصیتی در آدمی است
مِهر حیوان را كم است، آن از كمی است
تسلیم كردن مرد خود را به آنچه التماس زن بود ( بخش ششم )
در قدیم به افردی که مامور اجرای قانون بودند عوان می گفتند ، این آدم ها نماد ظلم و ستم به مردم بودند و زورگو ... و معمولا آخر عمر توبه میکردند و از کارهای گذشته خود پشیمان می شدند . حالا آقای اعرابی داستان ما هم همین حس رو پیدا کرده ! و حسابی پشیمون شده از حرف هایی که به زن زده و کارهایی که کرده . احساس میکنه اعتراض همسرش ، از اشاره های حق بوده و مخالفتی که کرده مخالفت با حق ( اینجا اصطلاح "جان جان" به معنای ذات حق تعالی است ) . مولانا میگه قضای الهی عامل بسته شدن چشم بصیرت هست و حتی عقل رو گیج میکنه و وقتی قضای الهی رد شد تازه فرد میفهمه که چه کاری انجام داده ! این قضیه "قضا و قدر " هم خودش حکایتی است ... فقط به نظر من حکمت های الهی گاهی اونقدر پیچیده است که ما بیشتر مواقع نمی فهمیم پشت این اتفاق ها قراره چی رقم بخوره و راز این اتفاق ها از دید ما پنهان میمونه ... و از طرفی بسیاری از اتفاقات که ما فکر میکنیم بلایی است که بر ما نازل شده بر اثر اعمال و رفتاری از خودمان بر ما جاری شده ...
آقای اعرابی به همسرش میگه که من پشیمانم از این کاری که کردم و اگر کافری کردم حالا روی به مسلمانی میارم .
مولانا از حرف آقای اعرابی خارج میشه و خود شروع به سخن گفتن میکنه : حضرت حق آنقدر پر رحمت هست که حتی وقتی کافر پیری توبه کنه ، اون رو میبخشه ، هر آفریده ای از عدم ، به عشق معرفت حق حرکت میکنه ، کفر و ایمان هر دو عاشق حضرت حق اند و چه مس و چه نقره به دنبال آن کیمیا هستند .
تسلیم كردن مرد خود را به آنچه التماس زن بود از طلب معیشت ، و آن اعتراض زن را اشارت حق دانستن
به نزد عقل هر داننده ای هست --- كه با گردنده گرداننده ای هست
مرد ز آن گفتن پشیمان شد ، چنان
كز عَوانی ، ساعت مردن ، عَوان
گفت : خصم جانِ جان چون آمدم؟
بر سر جان من لگدها چون زدم؟
چون قضا آید ، فرو پوشد بصر
تا نداند عقل ما پا را ز سر
چون قضا بگذشت، خود را می خورد
پرده بدریده، گریبان می درد
مرد گفت : ای زن پشیمان می شوم
گر بُدم كافر مسلمان می شوم
من گنه كار توام ، رحمی بكن
بر مَکَن یکبارگیم از بیخ و بُن
كافر پیر ار پشیمان می شود
چون كه عذر آرد ، مسلمان می شود
حضرت پر رحمت است و پر كرم
عاشق او، هم وجود و هم عدم
کفر و ایمان عاشق آن کبریا
مسّ و نقره بنده ی آن کیمیا
مولانا در بخش بعدی با مثال فرعون فرعون ، اشاره میکنه به این مطلب که حتی فرعون هم در نهاد خود ، عشقی به حق داره و چقدر زیبا در مورد این اختلاف ها و دشمنی ها صحبت میکنه ، البته به نظر من این چند بیت خودش دنیایی است ... :
موسی و فرعون ، معنی را رهی
ظاهر، این ره دارد و آن بیرهی
روز موسی پیش حق نالان شده
نیم شب فرعون هم گریان بُده
كین چه غُل است ای خدا بر گردنم؟
ور نه غل باشد، كه گوید من منم؟
...
چون كه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی كآن داشتی ،
موسی و فرعون دارند آشتی
...
که با اجازه ی دوستان من الان بیشتر از این وارد این مبحث نمیشم .
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
مَخلصِ ماجرای عرب و جفت او ( بخش هفتم )
این بخش یکی از مهم ترین بخش های این داستان هست چون مولانا برای ما ماجرای آقا و خانم اعرابی رو رمزگشایی میکنه و توجه ما رو از ظاهر به سمت معنی میبره ... از اینجا به بعد همینطور که ظاهر داستان رو دنبال میکنید با توجه به این معانی به عمق داستان هم سری بزنید و معانی اون رو کشف کنید. یه جورایی داستان از اینجا آغاز میشه تازه .
مولانا میگه که این زن و مرد مثل نفس و عقل هستند . نفس ( زن ) به دنبال تامین نیازهای خاکی است و چاره گر ، گاهی به زمین نگاه میکنه و گاهی به آسمان ، اما عقل جزئی در پی راهی است که به عقل کل بپیونده . این دو همیشه با هم در جنگ و ماجرا هستند اما این رو بدونید که برای این زندگی حتما وجود این دو در کنار هم لازم و ملزوم هست . در این دنیای خاکی اگر ما فقط بخواهیم به معنا نگاه کنیم اصلا دیگر چه دلیلی وجود داشت که به این صورت خلق بشیم ؟!
مَخلصِ ماجرای عرب و جفت او
ماجرای مرد و زن را مخلصی
باز می جوید درون مُخلِصی
ماجرای مرد و زن افتاد نقل
آن ، مثال نفس خود میدان و عقل
این زن و مردی كه نفس است و خرد
نیك بایسته ست بهر نیك و بد
وین دو بایسته ، در این خاكی سرا
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همی خواهد حویج خانگاه
یعنی : آبِ رو و نان و خوان و جاه
نفس همچون زن ، پی چاره گری
گاه خاكی ، گاه جوید سروری
عقل ، خود زین فكرها آگاه نیست
در دماغش جز غم الله نیست
گر چه سرِّ قصّه این دانه ست و دام
صورت قصّه شنو اكنون تمام
گر بیان معنوی كافی شدی
خلق عالم عاطل و باطل بُدی
اگه شما یه دوستی داشته باشید ، برای اینکه محبت در دل شما رو بفهمه چیکار میکنید ؟ فکر میکنید آیا اینکه یکی رو در دل فقط دوست داشته باشید بدون اینکه در ظاهر چیزی نشون بدید کافیه ؟ ( اگه جوابتون "بله" هست حتما در دیدگاهتون تجدید نظر کنید تا دوست هاتون رو از دست ندادید ) خب من که فکر نکنم کافی باشه ، جناب مولانا هم با من هم عقیده هستند ! ( البته ببخشید ، من با ایشون هم عقیده هستم ) . وقتی من کسی رو دوست دارم ، مثلا با دادن یک هدیه ، سعی میکنم بهش نشون بدم که به یادش هستم .
حالا در برابر خداوند هم همینطور . این عبادات ، نماز و روزه و دعا و اعمال ما هم یک جور گواه و شاهد هست بر محبت درونی ما .
البته میدونید که هر رفتار ظاهری همونطور که میتونه راست باشه و از دل بیاد ، میتونه تظاهر دروغین هم باشه ! در مقابل خداوند هم همینطوره ، گاهی ما هزار تا کار انجام میدیم در ظاهر برای خدا اما تظاهری بیش نیست و مثل کسی هستیم که می نخورده ادای مستی در میاره ... ( از این چیزها الان زیاد داریم متاسفانه !! ) جالبه گاهی خودمون هم نمیفهمیم داریم ادا در میاریم ! از کجا میشه حس واقعی و غیر واقعی و از هم تشخیص داد ؟؟ از اثری که بر درون ما میزاره . مگه میشه کاری با خلوص و از دل انجام بشه اما اثر نداشته باشه بر ما !؟! حالا وقتی چشم شما چشم خداوند شد ( ینظر بنورالله ) ، دیگه تشخیص این راستی و کجی ها امکان پذیر میشه . اصلا فرد ، به نور حق میبینه و اسباب و آثار هم وجودشون لازم نیست . جناب مولانا احساس میکنند که دیگه بیش از این نمیشه توضیح داد و فقط به این نکته اشاره میکنند که گاهی معنی و ظاهر از هم دور به نظر میرسند . مثلا آب ودرخت ... آب درون درخت هست و مایه ی حیات اون ولی در ماهیت متفاوت .
گر محبّت فكرت و معنیستی
صورت روزه و نمازت نیستی
هدیه های دوستان با همدگر
نیست اندر دوستی الّا صُوَر
تا گواهی داده باشد هدیه ها
بر محبّتهای مُضمَر در خفا
ز آن كه احسان های ظاهر شاهدند
بر محبّتهای سِرّ ای ارجمند
شاهدت گه راست باشد گه دروغ
مست گاهی از می و گاهی ز دوغ
دوغ خورده مستیی پیدا كند
هایهوی و سر گرانی ها كند
آن مُرائی در صیام و در صلاست
تا گمان آید كه : او مست وَلاست
حاصل : افعال برونی دیگرست
تا نشان باشد بر آن چه مُضمَر است
یا رب این تمییز ده ما را به خواست
تا شناسیم آن نشان كژ ز راست
حسّ را تمییز ، دانی چون شود؟
آن كه حس ینظر بنور الله بود
ور اثر نبود ، سبب هم مُظهِر است
همچو خویشی ، كز مَحبَّت مُخبِر است
نبود آن كه نور حقّش شد امام
مر اثررا یا سبب ها را غلام
یا محبت در درون شعله زند
زَفت گردد ، وز اثر فارغ كند
حاجتش نبود پی اعلام مهر
چون محبت نور خود زد بر سپهر
هست تفصیلات تا گردد تمام
این سخن ، لیكن بجو تو، وَالسّلام
گر چه شد معنی در این صورت پدید
صورت از معنی ، قریب است و بعید
در دلالت همچو آب اند و درخت
چون به ماهیّت روی، دورند سخت
ترك ماهیّات و خاصیّات گو
شرح كن احوال آن دو ماه رو
دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش (بخش هشتم )
همانطور که در بخش قبل دیدیم خانم اعرابی بالاخره موفق شد آقای اعرابی را راضی کنه و آقای اعرابی میگه که من دیگه هر چه که تو بگی قبول میکنم و به بد و خوب اون از دید خودم نگاه نمی کنم و خلاصه هر چی تو بگی !
خانم اعرابی که هنوز به آقای اعرابی بدگمان بود ، گفت : حالا راستش رو بگو می خوای با این کارها و حیله از درون من آگاه بشی یا اینکه واقعا محبتی در دل تو پدیدار شده ؟!
آقای اعرابی برای ثابت کردن صدق اش ، صحبت هایی میاره در اینجا که در نهایت می خواد به خانم بگه که من در حرفی که زدم صادق هستم و از دل گفتم هر چه گفتم .
آقای اعرابی در صحبت هاش از علم الهی صحبت میکنه و میگه : قسم به خدایی که عالَم به اسرار مخفی است و انسان را از خاک ، پاک و با صفا آفرید . خداوند انسان را در قالبی محدود و جسمی کوچک آفرید ولی در همین جسم کوچک روح را جا داد و آنچه در لوح محفوظ بود و علم اسماء را به او آموخت . و انسان به دلیل در اختیار داشتن علمی که به علم الهی متصل بود به جایی رسید که فرشتگان در مقابلش سجده کردند . آدم از درسی که از حق آموخت ، نکته هایی به فرشتگان آموخت و آنها نیز کمال و پاکی تازه ای یافتند و آنچه آموختند در پهنه ی هفت آسمان نیافته بودند . در مقایسه با بزرگی روح آدمی ، حتی عرصه هفت آسمان تنگ است .
سپس مولانا برای تایید حرف های بالا به حدیثی از پیامبر اشاره میکند که پیامبر فرمودند : حق فرموده است که :من در بالا و پایین و زمین و آسمان نگنجم و این دل مومن است که گنجایش من را دارد . اگر مرا می جویی در آن دل ها بجو .
پروردگار فرمود : ای مرد پرهیزکار ! به میان بندگان من بیا ، تا از دیدار من ، بهشت را دیده باشی .
عرش با این عظمتش از جنس صورت است و در برابر قلب مومن که از جنس معنی است ، بسیار کوچک می نماید و در خور مقایسه نیست .
فرشتگان می گفتند : ما از قدیم با زمین الفتی داشتیم و همیشه میگفتیم ما که از جنس نور هستیم چطور به این زمین و ظلمت اینگونه علاقه مندیم ؟! و حالا فهمیدیم که چون قرار بود انسان از خاک اینجا سرشته شود الفت ما بدین خاک بود . ما در زمین زندگی می کردیم و از گنجی که در آن بود غافل بودیم ، تا این که خداوند به ما فرمود باید از زمین رخت ببندیم و ما از این تغییر ناراحت شدیم و به خداوند گفتیم : چه کسی قرار است به جای ما بیاید؟ تومی خواهی این تسبیح ( سبحان الله ) و تهلیل ( لا اله الا الله ) ما را به سر و صدا و گفتگوهای بی حاصل بفروشی !؟
خداوند آنها را آزاد گذاشت تا هر چه می خواهند بگویند ، مانند پدری که از گفته ی فرزند خویش نمی رنجد . گرچه این گفتارها لایق پروردگار نیست اما خداوند فرموده : رحمت من بر غضب من پیشی گرفته . اصلا من این اسباب ها را فراهم میکنم تا تو این رفتارها را نشان دهی و خود ببینی رحمت من تا کجاست و غضب من چقدر دور ... بردباری من صدها برابر از بردباری پدرها و مادر ها بیشتر است . بردباری آنها در برابر بردباری من مانند کف بر روی دریاست ، کف که نه ، كفِّ كفِّ كفِّ كفّ . مانند صدف است و مروارید درون آن ...
آقای اعرابی به خانمش میگه : به حق آن کف و دریای صاف ، که این حرف هایی که من به تو گفتم ( که هر چه تو بگویی همان کار را میکنم ) لاف و امتحان نیست و از سر مهر و خضوع است . به حق خداوندی که بازگشتم به سوی اوست ، مرا امتحان کن . حرف را درون خود نگه ندار و بگو چه کنم ؟ آنچه در دل داری بگو تا آنچه درون دل من هست نیز آشکار شود . حال بگو که برای رهایی از این مشکلات چه کاری از دست من ساخته است ؟ ...
دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن كه : در این تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست
مرد گفت : اكنون گذشتم از خلاف
حكم داری، تیغ بر كش از غلاف
هر چه گوئی ، مر ترا فرمان برم
در بد و نیك آمدِ آن ننگرم
در وجود تو شوم من مُنعَدِم
چون مُحبم، حُبُّ یُعمی و یُصِمّ
گفت زن : آهنگ ِبرّم می كنی
یا به حیلت كشف سِرّم می كنی؟
گفت : و الله عالِمِ السِّرِّ الخَفیّ
كآفرید از خاك آدم را صَفّی
در سه گز قالب كه دادش ، وانمود
آنچه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هر چه بُود ، او پس و پیش
درس كرد از عَلَّمَ الاَسماء خویش
تا مَلك بی خود شد از تدریس او
قدسِ دیگر یافت از تقدیس او
آن گشادیشان كه آدم رونمود
در گشادِ آسمانهاشان نبود
در فراخی عرصۀ آن پاك جان
تنگ آمد عرصۀ هفت آسمان
گفت پیغمبر كه : "حق فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم ، این یقین دان ای عزیز!
در دل مومن بگنجم ". ای عجب !
"گر مرا جوئی ، در آن دل ها طلب"
گفت : اُدخُل فی عِبادی ، تَلتَقی
جَنَةَ مِن رُؤیتی یا مُتَقی
عرش با آن نور با پهنای خویش
چون بدید آن را ، برفت از جای خویش
خود بزرگی عرش ، باشد بس مدید
لیك ، صورت كیست چون معنی رسید ؟
هر ملك می گفت : ما را پیش از این
اُلفتی می بود بر روی زمین
تخم خدمت بر زمین می كاشتیم
ز آن تعلق ما عجب می داشتیم
كین تعلق چیست با این خاكمان؟
چون سرشت ما بُده ست از آسمان
اُلف ما انوار، با ظلمات چیست؟
چون تواند نور با ظلمات زیست ؟
آدما ! آن اُلف از بوی تو بود
زآن كه جسمت را زمین بُد تار و پود
جسم خاكت را از اینجا بافتند
نور پاكت را در اینجا یافتند
این كه جان ما ز روحت یافته ست
پیش پیش از خاك ، آن می تافته ست
در زمین بودیم و غافل از زمین
غافل از گنجی كه در وی بُد دفین
چون سفر فرمود ما را ز آن مُقام
تلخ شد ما را از آن تحویل ، كام
تا كه حجّت ها همی گفتیم ما
كه به جای ما كی آید ای خدا؟
نورِ این تسبیح و این تهلیل را
میفروشی بهر قال و قیل را؟
حكم حق گسترده بهر ما بساط
كه : بگوئید از طریق انبساط ،
هر چه آید بر زبانتان بی حذر
همچو طفلان یگانه با پدر
ز آن كه این دمها چه گر نالایق است
رحمت من بر غضب ، هم سابق است
از پی اظهار این سَبق، ای مَلَك
در تو بنهم داعیۀ اشكال و شك
تا بگوئی و نگیرم بر تو من
مُنكِر حِلمم نیارد دم زدن
صد پدر صد مادر، اندر حِلم ما
هر نفس زاید، در افتد در فنا
حلم ایشان، كفّ بحر حِلمِ ماست
كف رود ، آید، ولی دریا به جاست
خود چه گویم ؟ پیش آن دُرّ این صدف
نیست الا كفِّ كفِّ كفِّ كفّ
حقّ آن كف، حقّ آن دریای صاف
كامتحانی نیست، این گفت ، و نه لاف
از سر مهر و صفاء است و خضوع
حق آن كَس كه بدو دارم رجوع
گر به پیشت امتحان است این هوس
امتحان را ، امتحان كن یك نفس
سِرّ مپوشان تا پدید آید سِرم
امر كن تو هر چه بر وی قادرم
دل مپوشان تا پدید آید دلم
تا قبول آرم هر آن چه قابلم
چون كنم؟ در دست من چه چاره است؟
در نگر تا جان من چه كاره است ؟
(تعیین كردن زن طریق طلب روزی ... ( بخش نهم
بالاخره دیدیم که خانم و آقای اعرابی با هم به توافق رسیدند تا تغییری در وضعیتشون ایجاد کنند .آقای اعرابی از خانم پرسید که حالا باید چیکار کنیم ؟؟
خانم اعرابی گفت : من شنیدم در بغداد خلیفه ای هست ، نماینده ی خداوند رحمان ، که مثل آفتاب به عالم روشنایی بخشیده و شهر از وجودش مثل بهار هست . و اگر به آن شاه بپیوندی آنقدر عظیم و پر رحمت هست که تو هم مثل شاه میشوی . تا کی می خواهی دنبال هر چیز بی ارزشی روان باشی ؟! همنشینی با بزرگان مانند کیمیاست که هر مسی را تبدیل به طلا میکنه ، وقتی حتی نظر آنها به تو ، کیمیایی میکنه ، ببین دیگه وجود خودشون با تو چیکار میکنه. مانند ابوبکر که چون همنشین پیامبر بود به "صدیق" معروف شد .
آقای اعرابی گفت : آخه به این راحتی ها نیست ! من اگه بخوام برم پیش شاه ، نمی تونم بی بهانه برم ! باید دلیلی داشته باشم و راهی بشم. آیا هیچ کاری بدون وسیله انجام میشه ؟؟
مثل مجنون که وقتی شنید لیلی مریض هست ، دلش می خواست به عیادت لیلی بره ولی بهانه ای نداشت برای این کار ، گفت : کاش لا اقل من طبیب حاذقی بودم تا میتونستم به این بهانه به دیدن لیلی برم ...
خداوند برای این به ما گفت "بیایید " که همه ی بنده ها بدون شرمندگی به سمت اش برن ، شب پره ( خفاش ) هم اگه عنایت حق بهش بشه وابزار دیدن داشته باشه میتونه به راحتی در روز هم پرواز کنه . هر کسی اگر به اندازه ی توانش در راه حق گام برداره ، عنایت خداوند هم شامل حالش میشه.
خانم اعرابی در جواب میگه : این خلیفه آنقدر کرم و بزرگواری داره که تنها با حضورش همه اسباب ها فراهم میشه . اگر تو از داشتن ها حرف بزنی ، ادعایی کرده ای که نشانه ی دیدن خود هست و در این راه یکی از مهمترین قدم ها پا گذاشتن بر روی خود و نیندیشیدن به اسباب دنیا است .
چقدر برای ما پیش اومده که خودمون اسبابی که برای انجام یه کار فکر میکردیم لازمه رو فراهم کردیم و آخرش اون کار نشد و خیلی وقت ها هم بدون اینکه خیلی لوازم جور باشه خیلی کارها به راحتی به سرانجام رسید ... باید گاهی تمام اسباب ها را رها کرد و چشم به کرَم او دوخت ..
حالا آقای اعرابی میگه : خب باید من یک درجه ای از قرب برسم که بتونم بی اسباب در مقابل این شاه حاضر بشم . و او به من رحم کنه و من رو به حضور خودش بپذیره . ما فقط از فقر ، رنگ و حرف اش رو داریم ! تو چیزی غیر از ظاهر ، در باطن ما نشون بده که باعث بشه شاه ما رو بپذیره ... از این شاهدان ، این گواهی ها پذیرفته نمیشه . باید صدق و راستی در کار باشه ، تا اصلا بدون گفت و گو ، نور رحمت او بر ما تابیده بشه .
تعیین كردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را ، و قبول کردن او
گفت زن : " یك آفتابی تافته ست
عالمی زو روشنایی یافته ست
نایب رحمان ، خلیفۀ كردگار
شهر بغداد است از وی چون بهار
گر بپیوندی بدان شه، شه شوی
سوی هر ادبیر تا كی می روی ؟
همنشینی با شهان چون کیمیاست
چون نظرشان كیمیائی ، خود كجاست؟
چشم احمد بر ابو بكری زده
او ز یك تصدیق صدیق آمده "
گفت : " من شه را پذیرا چون شوم؟
بی بهانه ، سوی او من چون روم ؟
نسبتی باید مرا یا حیلتی
هیچ پیشه راست شد بی آلتی؟ "
همچو مجنونی كه بشنید از یكی
كه مرض آمد به لیلی اندكی ،
گفت : " آوه ، بی بهانه چون روم؟
ور بمانم از عیادت ، چون شوم؟
لیتنی كنت طبیباً حاذقاً
كنت أمشی نحو لیلی سابقاً "
"قل تعالوا" گفت حق ما را بدآن
تا بود شرم اِشكنی ما را نشان
شب پران را ، گر نظر و آلت بُدی
روزشان جولان و خوش حالت بُدی
گفت : " چون شاه كرم میدان رود
عین هر بی آلتی آلت شود
زآنكه آلت دعوی است و هستی است
كار، در بی آلتی و پستی است "
گفت : " كی بی آلتی سودا كنم
تا نه من بی آلتی پیدا كنم؟
پس گواهی بایدم بر مفلسی
تا شهی رحمم كند با مونسی
تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ
وانما ، تا رحم آرد شاه شنگ
كین گواهی كه ز گفت و رنگ بُد
نزد آن قاضِی القُضاة آن جرح شد
صدق میخواهد گواه حال او
تا بتابد نورِ او بی قالِ او"
هدیه بردنِ عرب سبوی آب باران ( بخش دهم )
در بخش های قبل دیدیم که برای اینکه گرهی از مشکلات خانم و آقای اعرابی باز بشه ، قرار شد آقای اعرابی بره پیش خلیفه ای که در بغداد بود و به کرم معروف ... آقای اعرابی گفت ، دست خالی که نمیشه رفت پیش سلطان ! خانم اعرابی گفت : صدق این هست که از هر چه داریم بگذریم و با ارزش ترین چیزی که به دست آوردیم برای سلطان ببریم . ما هم با ارزش ترین چیزی که داریم سبوی آب باران هست که جمع کردیم . این سبو را بردار و برو پیش شاهنشاه و بگو که بهتر از این آب در صحرا پیدا نمیشه . هر چقدر هم که خزینه اش پر از کالاهای فاخر باشه ، باز هم این آب چیز دیگری است .
حالا مولانا گریزی میزنه به بطن و اشاره میکنه به لایه های پنهان داستان :
این کوزه چیه ؟ این کوزه همین تن محدود و محصور ماست که 5 لوله ی حس به آن وصل هست و از این پنج حس ، آب شوری به درون کوزه میریزه . باید سعی کنیم این آب رو از هر نا پاکی دور نگه داریم تا از این کوزه راهی باز بشه به سمت بحر حقیقت . تا با این اتصال کوزه ی ما ، خوی آن بحر حقیقت را به خودش بگیره و وقتی میبریمش پیش شاه ، او مشتری این کوزه بشه . وقتی این اتفاق افتاد کوزه ی محدود ما ، آب درونش بی نهایت میشه و از این کوزه صد جهان سیراب میشن .
دست از سر این حس های مادی بردار ، چشم از حرام فروبند ، و این کوزه را از خُم الهی پر کن.
زن بسیار خوشحال و راضی و با غرور فکر میکرد که هدیه اش بسیار برازنده ی آن شاه هست ، ولی نمی دانست که در شهر بغداد دجله ای مانند شِکَر روان هست که پر است از کشتی ها و ماهی گیران ...
مولانا در اینجا احساس های زن رو مقایسه میکنه با حس های ما در این دنیا و تفکرات ما در مورد دنیای دیگر و عالم معنا ، که مانند قطره ای است در مقابل آن نهر صفا ...
هدیه بردنِ عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمومنین ، بر پنداشت كه آن جا هم قحطِ آب است .
گفت زن : "صدق آن بود كز بودِ خویش
پاك برخیزی تو از مجهود خویش
آب باران است ما را در سبو
مُلكت و سرمایه و اسباب تو
این سبوی آب را بردار و رو
هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
گو كه : ما را غیر از این اسباب نیست
در مفازه هیچ به زین آب نیست
گر خزینه اش پُر متاع فاخر است
این چنین آبش نباشد، نادر است "
چیست آن كوزه ؟ تن محصور ما
اندر آن آب حواس شور ما
ای خداوند! این خم و كوزۀ مرا
در پذیر از فضل "الله اشتری"
كوزه یی با پنج لوله پنج حس
پاك دار این آب را از هر نجس
تا شود زین كوزه منفذ سوی بحر
تا بگیرد كوزۀ من خوی بحر
تا چو هدیه پیش سلطانش بری
پاك بیند ، باشدش شه مشتری
بی نهایت گردد آبش بعد از آن
پر شود از كوزۀ من صد جهان
لوله ها بر بند و پُر دارَش ز خُم
گفت : " غُضوا عَن هَوا ابصاركُم"
ریش او پر باد، كین هدیه كه راست؟
لایق چون او شهی، این است راست
زن نمی دانست كانجا بر گذر
هست جاری دجلۀ ای همچون شكر
در میان شهر چون دریا روان
پر ز كشتیها و شَستِ ماهیان
رو بر سلطان و كار و بار بین
حس تَجْرِی تَحْتَهَا الأنهار بین
این چنین حسها و ادراكات ما
قطره یی باشد در آن نهر صفا
در نمد دوختن زن عرب ، سبوی آب باران را ( بخش یازدهم )
خب به اینجای داستان رسیدیم که مرد عرب برای راهی شدن و پیش خلیفه ی کریم رفتن ، به دنبال هدیه ی با ارزشی بود که دست خالی نره و زن بهش پیشنهاد کرد که آب بارانی که در کوزه جمع کردند رو ببره و چون با ارزش ترین چیزی بود که داشتند فکر میکردند برای خلیفه هم همینطوره .
کوزه رو توی نمد گذاشتند و درش رو دوختند و گفتند که :" بله این آب بهترین چیز هست و روزه اش رو خلیفه با این آب باز میکنه حتما . چنین آبی در جهان پیدا نمیشه و مثل شرابی ناب ( رحق ) هست و به ذوق آنها خوش میاد حتما . آخه خلیفه و دور و بری هاش از بس آب شور و تلخ خوردند دائما در بیماری و نا خوشی به سر میبرند !! " ( خداییش آدم های خوشحالی بودنااا : البته نمونه ی ما آدم هان دیگه ... )
مرغی که در کنار آب شور زندگی میکنه ، چه میفهمه معنی آب شیرین رو ؟! ای انسانی که جای تو در کنار چشمه ی شوری ست ، تو از آب شیرین و رودهای جاری همچون شکر چه می فهمی ؟؟ ای تویی که در این زندگی که مانند کاروان سرایی برای اقامتی کوتاه ، بساط زندگی پهن کرده ای و درگیر آن شده ای ، تو چه میدانی مَحو و سُكر و انبساط چیست؟؟
در اینجا لازمه به معنای این سه کلمه ای اشاره ای داشته باشم :
مَحو : حالتی است که سالک از صفات خود و "من" دست کشیده و جز پرودگار چیزی نبیند
و سُكر: مستی روحانی سالک است در مسیر به سمت حق . در این حالت ، بی خبری ، با دیدن جمال حق ، بر سالک پدیدار میشود .
و انبساط : حالتی است که سالک به جایی میرسد که میتواند بی پرده و بدون مراعات بزرگی پروردگار ، درد و نیاز خود را با او بیان کند .
این حالات را مولانا امواج دریای حق میداند .
مولانا به این نکته اشاره میکنه در این ابیات که : هر چند تو ممکنه خیلی چیزها شنیده باشی و خونده باشی و فکر کنی چیزهایی در مورد سیر الی الله میدانی ، اما تو مثل بچه ای هستی که فقط حروف رو از پدر و پدربزرگ اش یاد گرفته و به معنای حقیقی آن دست نیافته .
خلاصه آقای اعرابی سبو اش رو برداشت و راهی شد ، روز و شب با ترس و لرز سبو رو از بیابان به سمت شهر به دنبال خودش میکشید . از اونطرف خانم اعرابی هم نشسته بود پای جانماز و برای اینکه خداوند سبو رو حفظ کنه دعا می کرد که : " خدایا این سبوی ما رو از دزدان راهزنان حفظ کن تا برسه به دست خلیفه . میدونم که شوهرم توانا است در به ثمر رساندن این کار ، اما این آب از گوهر هم پر ارزش تر هست و مثل آب کوثر میمونه ... "
با دعاهای زن و زحمت های مرد ، بالاخره کوزه ی ما از اتفاقات بد در امان ماند تا به دارالخلافه رسید ...
وقتی رسید به درالخلافه ، دید که درگاهی است پر از نعمت و اهل حاجت با امیدواری و انتظار چشم به راه هستند ...
در هر لحظه کسی به خواسته اش میرسه و نه تنها خواسته اش بلکه چیزی بیش از حد انتظارش بهش داده میشه ...
در بارگاه ، زشت و زیبا و کافر و مومن فرقی ندارند ، مثل خورشید و باران ، رحمت بر سر همه میباره ، نه مثل بهشت که مختص افراد خاصی است .
قومی به آرزوهاشون رسیده اند و قومی ایستادند برای گرفتن حاجت ها . مثل صحنه ی قیامت همه صف کشیده اند در بر اون بزرگوار ، خاص و عام ، از همه ی طبقات ، همه جمع هستند . آن کسی که اهل ظاهر و صورت بوده ، بهش خواسته های مادی اش رو داده اند و آن کسی که خواسته های معنوی داشته ، آنجا دریای معنا را یافته ..
آنکه بی همت وارد این درگاه شده ، همتی نو یافته و آنکه همتی داشته در نعمت ها به رویش گشوده شده ...
در نمد دوختن زن عرب ، سبوی آب باران را ، و مُهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب
مرد گفت : " آری سبو را سر ببند
هین ! كه این هدیه ست ما را سودمند
در نمد در دوز تو این كوزه را
تا گشاید شه ، به هَدیه روزه را
كین چنین، اندر همه آفاق نیست
جز رَحیق و مایۀ اَذواق نیست
زآن كه ایشان ز آب های تلخ و شور
دائما پر علّت اند و نیم كور"
مرغ ، كآب شور باشد مسكنش
او چه داند جای آب روشنش؟
ای كه اندر چشمۀ شور است جات
تو چه دانی شطّ و جیحون و فرات؟
ای تو نارسته از این فانی رِباط
تو چه دانی مَحو و سُكر و انبساط؟
ور بدانی نَقلت از اُبّ و جدّ است
پیش تو این نامها چون ابجد است
ابجد و هَوَّز چه فاش است و پدید
بر همه طفلان ، و معنی بس بعید
پس سبو برداشت آن مرد عرب
در سفر شد ، می كشیدش روز و شب
بر سبو لرزان بُد از آفات دهر
هم كشیدش از بیابان تا به شهر
زن ، مُصَلّا باز كرده از نیاز
ربِّ سَلَّم، ِورد كرده در نماز
كه : " نگه دار آبِ ما را از خسان
یا رب آن گوهر بدان دریا رسان
گر چه شویم آگه است و پُر فن است
لیك گوهر را هزاران دشمن است
خود چه باشد گوهر؟ آب كوثر است
قطره یی زین است كاصل گوهر است "
از دعاهای زن و زاری او
وز غم مرد و گرانباری او
سالم از دزدان و از آسیب سنگ
برد تا دار الخلافه بی درنگ
دید درگاهی پر از اِنعام ها
اهل حاجت گستریده دام ها
دم به دم هر سوی صاحب حاجتی
یافته ز آن در عطا و خِلعتی
بهر گبر و مومن و زیبا و زشت
همچو خورشید و مطر، نی چون بهشت
دید قومی در نظر آراسته
قوم دیگر منتظر برخاسته
خاص و عامه ، از سلیمان تا به مور
زنده گشته چون جهان از نفخِ صور
اهل صورت در جواهر بافته
اهل معنی بحر معنی یافته
آن كه بی همّت، چه با همّت شده آن كه با همّت، چه با نعمت شده
در بیان آن كه : چُنان كه گدا عاشق كرم است ... ( بخش دوازدهم )
در بخش قبل دیدیم که وقتی آقای اعرابی رسید به درالخلافه ، دید که درگاهی است پر از نعمت و اهل حاجت با امیدواری و انتظار چشم به راه هستند ... و هر کس از هر طبقه ای به چیزی بیش از خواسته اش میرسه ...
در اینجا مولانا گریزی میزنه به بحث حاجتمندی و بخشندگی که بسیار قابل تامل هست و لایه های مختلفی داره . امیدوارم شما بتونید بیش از این چیزی که من گرفتم رو از این درس بگیرید و به من هم بگید .
در عنوان این بخش مولانا آورده که : همانطور که حاجتمند ، عاشق بخشش و کرم بخشنده هست ، کرمِ کریم هم عاشق آن گداست . اگر حاجتمند صبر به خرج بده ، کریم خود حاجت او را برطرف میکنه و این صبر برای حاجتمند کمال او هست . اما برای کریم ، صبر کردن نقصان .
( یعنی کسی که حاجتی داره کمال اش در این هست که صبر کنه ، اما کسی که قراره به نیازمندی کمک کنه ، صبر جایز نیست )
خیلی از شما این بیت رو شنیدید :
تشنه مینالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آبخوار
حالا در این مورد هم چنین نظری داره مولانا که : همونطور که گدا به دنبال کریم هست ، کریم هم گدا رو میطلبه و دلیل این مسئله این هست که صفت کرم در کریم با بخشندگی اش جلوه میکنه و اگر بخشندگی نباشه چطور این صفت تجلی کنه ؟!
اونوقت اون نیازمند ، میشه مثل آینه ای که زیبایی های کریم رو نشون میده .
خداوند در سوره والضُّحی فرمود : ای پیامبر بر سر گدا بانگ نزن ، چون گدا آیینه ی بخشش هست و اگر روی این آینه غباری بیافته به ضرر همان کریم هست و زیبایی های او کمتر دیده میشه .
حالا کسی که نیازمند و حاجتمند درگاه حق هست در حقیقت مثل آینه ای است که صفت کرم خداوند با او تجلی میکنه .
پس تو نیازمند اویی و در پی او و او نیز در پی تو و آنگاه که از خود فانی شدی در او ، خود یکپارچه جود و بخشش میشوی .. ( البته در مقام فنا "خود" ی وجود نداره و برای همین هست که به "جود مطلق " اشاره شده ... خب یه مقدار سخته در قالب کلمات گنجاندن ، من رو ببخشید ... )
خب اگه از این دو حالت هم خارجی که دیگه مثل یه نقش روی پرده ، بی جان هستی ... ( البته شما که اینجا هستید حتما یکی از این دو دسته هستید بالاخره ، امیدی هست :) - من جای شما بودم الان لبخند میزدم )
خب فقط من یه چیزی بگم قبل از اینکه برین سراغ شعر : دقت کردین که خیلی از نقص های ما در این دنیا خودش باعث تجلی صفات خداوند هست !! مثلا ما یه گناهی مرتکب میشیم و در مقابل اون ، ستارالعیوب بودن خداوند تجلی میکنه و وقتی پشیمون میشیم و احساس میکنیم بخشیده شدیم ، غفار بودن خداوند تجلی میکنه ...
البته من که خودم واقعا در مقابل اسماء و صفات خدا خیلی کم میدونم و فکر میکنم با دونستن معنی ، این اسماء و صفات ، دقیقا درک نمیشن .. بلکه باید دیدشون ، اما شما اگه از این موارد سراغ دارین خوشحال میشم بدونم .
در بیان آن كه : چُنان كه گدا عاشق كرم است و عاشق کریم ، کرمِ كریم هم عاشق گداست. اگر گدا را صبر بیش بُوَد ، كریم بر در او آید . اما صبر گدا كمال گداست و صبر کریم نقصان او
بانگ می آمد كه : ای طالب بیا
جود ، محتاج گدایان ، چون گدا
جود می جوید گدایان و ضِعاف
همچو خوبان كآینه جویند صاف
روی خوبان ز آینه زیبا شود
روی احسان از گدا پیدا شود
پس از این فرمود حق در والضُّحی :
بانگ كم زن ای محمّد بر گدا
چون گدا آئینۀ جود است، هان !
دم بود بر روی آیینه زیان
آن یكی جودش گدا آرد پدید
وآن دگر بخشد گدایان را مزید
پس گدایان آینه جود حق اند
وآنكه با حقّ اند ، جود مطلق اند
وآن كه جز این دوست ، او خود مرده یی است
او بر این در نیست، نقش پرده یی است
پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه ( بخش 13 )
خب … آقای اعرابی بالاخره به دارالخلافه رسید و به محض ورود ، کاخدارها دور و برش رو گرفتند و گلاب بر سر و روش زدن ( که از سنت های مهمان نوازی بوده ) . این افراد کارشون این بود که بدون اینکه از حاجتمند چیزی بپرسند خودشون پی به حاجت او میبردند و در جهت رفع اش می کوشیدند .
خلاصه خیلی بهش احترام گذاشتند و گفتند ای سرشناس عرب ، خسته نباشی از رنج سفر و ...
آقای اعرابی گفت والا من که الان وجه العرب ( سرشناس ) نیستم اما اگر شما لطفی کنید و به من وجهی بدید ( پول ) شاید شدم .
آقای اعرابی که اصلا انتظار چنین رفتارهای پر از محبتی رو نداشته میگه : ای شمایی که در چهره تان بزرگی دیده میشه و شکوه شما از سکه های طلای جعفری بیشتر ارزش داره ، ای که دیدار شما به اندازه ی دیدار کلی از عزیزان می ارزه و شایسته است که همه ی انسان ها دارایی خودشون رو در راه دین و آیین شما نثار کنند ، ای شمایی که با نظر به نور خداوند درون من رو میبینید ، من اینجا اومدم تا شاه بخششی به من بکنه و شما با کیمیای نظر خودتون مس وجود من رو به طلا تبدیل کنید . من غریبی هستم که از بیابان های دور به امید لطف سلطان تا بدین جا رسیدم . بوی لطف او از تمام بیابان ها به مشام میرسه و حتی ریگ های بیایان از لطف او جان میگیرند .
اینجای داستان اتفاقی که باید بیافته می افته و آقای اعرابی با دیدن این همه مهر و بخشش و بزرگی میگه : من تا اینجا از بهر گرفتن دینار اومدم ولی حالا که به اینجا رسیدم مست دیدار شاه شدم .
در اینجا مولانا مثال هایی میاره . افرادی که به قصدی حرکت کردند ( مثل اعرابی برای به دست آوردن مالی و بهبود اوضاع ) ولی از آن هدف کوچک به چنان جایگاه والا و بهشت جاودانی رسیدند که در فکرشان نبود و نمی گنجید :
شخصی که برای خرید نان میرود و عاشق نانوا می شود . کسی که برای تفریح به گلستان میرود و در بند باغبان گرفتار می شود . مرد عربی که با کشیدن آب از چاه ، چشمش به جمال یوسف روشن می شود . موسی که در پی آتشی برای همسر و فرزندش به چنان آتشی می رسد که از آتش جهان مصون می شود . عیسی که برای فرار از دشمنان به آسمان چهارم می رسد . آدمی که در دام خوشه ی گندم افتاد و از بهشت رانده شد ، اما از او بنی آدم خوشه خوشه سر زد . باز ، برای به دست آوردن دانه و خوراک در دام شاه افتاد ، اما بر ساعد شاه جای گرفت . طفل به امید لطف پدر به مکتب و در پی آموختن علم و هنر رفت اما از همان مکتب به جایگاه رفیعی رسید . درمکتب ماهیانه پولی داد ،اما با این کار خود ماهی در آسمان شد . عباس ، دشمن پیامبر بود و بر ضد او و دین او ، ولی در جنگ با اسلام ، به اسلام بازگشت و حامی آن شد .
اعرابی میگه : من تا اینجا برای گرفتن چیزی اومدم ، اما اینجا به ورودی که رسیدم انگار به صدر رسیدم و در بالا جای گرفتم . آب آوردم برای هدیه تا نانی بگیرم ، اما بوی نان مرا به بهشت کشاند . نان ، آدم رو از بهشت بیرون راند و همان نان من رو در بهشت انداخت و به جایی رسیدم که از آب و نان رَستم ، مانند فرشته ها که بی غرض ستایش خداوند میکنند .. در این جهان هر کسی قدمی بر میداره به دلیلی هست و در انتظار پاسخی و فقط جسم و جان عاشقان هست که بی غرض و بدون هیچ چشمداشتی به دور معشوق در گردش هست ...
پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اِكرام اعرابی ، و پذیرفتن هدیۀ او را
آن عرابی از بیابان بعید
بر در دار الخلافه چون رسید
پس نقیبان پیش او باز آمدند
بس گلابِ لطف بر جیبش زدند
حاجت او فهمشان شد بی مقال
كار ایشان بُد عطا پیش از سؤال
پس بدو گفتند : یا وجه العرب !
از كجایی ؟ چونی از راه و تعب ؟
گفت : وجهم ، گر مرا وجهی دهید
بی وجوهم ، چون پس پشتم نهید
ای كه در روتان نشان مِهتری
فرّ تان خوشتر ز زرّ جعفری
ای كه یك دیدارتان دیدارها
ای نثار دینتان دینارها
ای همه ینظر بنور الله شده
بهر بخشش از بر شه آمده
تا زنید آن كیمیاهای نظر
بر سر مس های اشخاص بشر
من غریبم ، از بیابان آمدم
بر امید لطف سلطان آمدم
بوی لطف او بیابان ها گرفت
ذره های ریگ هم جان ها گرفت
تا بدین جا بهر دینار آمدم
چون رسیدم، مست دیدار آمدم
بهر نان شخصی سوی نانبا دوید
داد جان چون حسن نانبا را بدید
بهر فرجه شد یكی تا گلستان
فرجۀ او شد جمال باغبان
همچو اعرابی كه آب از چه كشید
آب حیوان از رخ یوسف چشید
رفت موسی كاتشی آرد بدست
آتشی دید او كه از آتش برست
جَست عیسی تا رهد از دشمنان
بردش آن جستن به چارم آسمان
دام آدم خوشه ی گندم شده
تا وجودش خوشۀ مردم شده
باز، آید سوی دام از بهر َخور
ساعد شه یابد و اقبال و فر
طفل شد مكتب پی كسب هنر
بر امید مرغ با لطف پدر
پس ز مكتب آن یكی صدری شده
ماهیانه داده و بدری شده
آمده عباس حرب از بهر كین
بهر قمع احمد و استیز دین
گشته دین را تا قیامت پشت و رو
در خلافت ، او و فرزندان او
من بر این در، طالب چیز آمدم
صدر گشتم، چون به دهلیز آمدم
آب آوردم به تحفه ، بهر نان
بوی نانم برد تا صدر جنان
نان ، برون بُرد آدمی را از بهشت
نان ، مرا اندر بهشتی در سرشت
رستم از آب و ز نان همچون ملك
بی غرض گردم بر این در ، چون فلك
بی غرض نبود به گردش در جهان
غیر جسم و غیر جان عاشقان
در بیان آن كه : عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواری است كه بر او تاب آفتاب زند ( بخش 14 )در این قسمت ، در دل داستان ، با توجه به بیت آخر بخش قبل :
بی غرض نبود به گردش در جهان
غیر جسم و غیر جان عاشقان
مولانا اشاره به داستان کل و جزو و عاشقی میکنه .
در قضیه " وحدت وجود " ، اصل بر این هست که وجود هر چیزی سرچشمه از آن آفتاب حق داره ، و در اصل یک چیز بیش نیست به شکل های گوناگون .
به قول عطار :
مرد میباید که باشد شه شناس
گر ببیند شاه را در صد لباس
ای دریغا هیچ کس رانیست تاب
دیدها کور و جهان پر ز آفتاب
ای ز پیدایی خود بس ناپدید
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید...
و به قول عراقی :
یک عین متفق که جز او ذره ای نبود
چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده
حالا مولانا میگه اگه تو عاشق یک جزو شدی ، و عشق دنیا و آنچه در او هست ، باید جهد کنی تا ببینی اصل کجاست ! و از عشق جزو به عشق کل برسی .
اگر تو در عشق کوچک خودت موندی و عاشقی کردی ، مثل کسی هستی که میبینه نوری بر دیوار هست و با او عشق بازی میکنه و هیچ وقت نمیخواد بفهمه که سرچشمه ی این نور از کجاست ! پس اگه روزی عاشق شدی یه نگاهی بنداز و یه تلاشی بکن شاید فهمیدی که این نور سرچشمه ای در آسمان چهارم داره و این دیوار به خودی خود چیزی نیست . و به هر حال روزی این آفتاب روی دیوار به اصل خودش برمیگرده و اگر تو ندونی اون اصل کجاست سرگردان در تاریکی میمونی .
و باز به قول عراقی :
هر نقش که بر تخته ی هستی پیداست
آن صورت آن کس است کان نقش آراست
دریای کهن چو بر زند موجی نو
موج اش خوانند و در حقیقت دریاست
نباید بنده ی کسی باشی که خودش بنده ی کس دیگری است . فکر نکن که با چنگ زدن به این ریسمان به جایی میرسی ! که خود این جزو ، محتاج کسی است برای رهایی ...
و چقدر سخت هست زمانی این رو بفهمی که دیگه دیر شده باشه : وَ حِیلَ بَینَهُمْ وَ بَینَ ما یشْتَهُونَ - و میان آنها و آنچه میخواهند جدایی افتاده است . ( سوره ی سباء – آیه 54 )
در بیان آن كه : عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواری است كه بر او تاب آفتاب زند ، و جهد و جهاد نكرد تا فهم كند كه آن تاب و رونق از دیوار نیست ، از قرص آفتاب است در آسمان چهارم . لاجرم كلی دل بر دیوار نهاد ، چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا ، وَ حِیلَ بَینَهُمْ وَ بَینَ ما یشْتَهُونَ
2813 عاشقان كلّ، نه این عشّاق جزو
ماند از كلّ، آن كه شد مشتاق جزو
چون كه جزوی عاشق جزوی شود
زود معشوقش به كلّ خود رود ،
ریش گاو بندۀ غیر آمد او
غرقه شد ، كف در ضعیفی در زد او
نیست حاكم تا كند تیمار او
كار خواجۀ خود كند یا كار او ؟
و در آخر :
میل خلق جمله عالم تا ابد
گر شناسند و اگر نه ، سوی تو است
جز تو را چون دوست نتوان داشتن
دوستی دیگران ، بر بوی تو است ...
عراقی
سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را ... ( بخش پانزدهم )
در بخش های قبل دیدیم که بالاخره آقای اعرابی رسید به درگاه خلیفه و وقتی عظمت اونجا رو دید گفت : من تا اینجا برای به دست آوردن دیناری اومده بودم اما با دیدن لطف شاه ، حالا مست دیدار شاه هستم ..
سبوی آب که هدیه آورده بود رو داد به نقیبان ( نگهبانان ) و گفت : این سبوی نو و زیبا ، با آب شیرین ، که در حقیقت آب باران هست که جمع کردیم رو از طرف این حقیر ببرید برای شاه ...
نگهبان ها هم خنده شون گرفت از این هدیه ولی خلق و خوی خوب شاه در اونها هم اثر کرده بود و آنها با احترام زیادی سبوی آب رو از آقای اعرابی گرفتند ...
در اینجا مولانا به نکته ی مهمی اشاره میکنه : خوی شاه در زیر دستی ها اثر داره ، هر جور باشه اونها هم همونجور میشن .. توی همین روزگار خودمون وقتی یه مدیر خوب باشه ، فکر میکنم در تمام کارمندهای رده پایین این حسن خلق نفوذ میکنه و اگه اون بداخلاق و اهل کار نباشه در زیر دستی ها هم اثر میزاره ... قبول دارید ؟؟ یه حالت روح جمعی داره . البته من دیدم کارمندانی که با وجود سیستم خیلی خراب ، واقعا متعهد و دلسوز بودن و برعکس ، اما از یه دید کلی که نگاه کنیم همین میشه که جناب مولانا فرموده .
آسمان ( چرخ اخضر ) باعث سبز شدن زمین میشه . ( تا اونجایی که من فهمیدم قبلا میگفتن آسمون سبزه ، ما الان میگیم آبیه دیگه !!؟؟ ) .
شاه مثل حوضی هست و اطرافیان اون مثل لوله هایی که به این حوض وصل هستند .آبی که از این لوله هامیاد بیرون در حقیقت از همون آبی هست که درون حوض هست . هر چه آب پاک تری در اون حوض باشه به همون میزان آبی که از لوله ها میاد بیرون خوشگوار تر هست و لذت بخش .
مولانا ما رو دعوت میکنه که در این مسئله تفکر کنیم و بیندیشیم ( خوض ) ...
سپس مولانا اشاره میکنه به جان و عقل و عشق و میگه هر کدوم از اینها هم در بدن ما تاثیری چنین دارند . جان ( که به بی وطن تشبیه شده چون همیشه در تن ماندگار نیست ) که در کل بدن اثر کرده و به اون حیات داده ، عقل ( عقل در راه کمال ، نه عقل در معیشت ) تن رو به ادب وامیداره و اداره میکنه و عشق کل تن رو بیقرار و دیوانه میکنه .
اگر آب دریا مثل کوثر باشه ، حتما سنگ ریزه های اون هم از سنگ های قیمتی هستند .
مولانا در ادامه ی مثال هاش میره سراغ استادها و شاگردها . شاگردان بسیار تاثیرپذیر از استادشون هستند و علم و دانش و آگاهی استاد در اونها ظهور پیدا میکنه .
اینجا از چند تا استاد نام برده شده که یه توضیح کوچیک می خواد :
علم اصول : علم استنباط احکام از دلایل شرعی
علم فقه : آشنایی به احکام شرع و فروع و اعمال و تکالیف
علم نحو : شناسایی ترکیب کلام و جای هر کلمه در جمله و نقش و اعراب آن .
مولانا میگه یک شاگرد پیش هر کدوم از این استادها که بره در همون مسئله مهارت پیدا میکنه .
شاگردی که استادش در راه حق گام برداشته ، اون هم نگاهش به حقیقت هست و به دنبال اون راه ...
و مولانا به این نتیجه میرسه که از این همه علم های مختلف که وجود داره و میشه کسب کرد تنها دانشی که بعد از مرگ به درد ما میخوره و میشه باهاش راه رو پیمود علم فقر هست ... این فقر با فقر مادی فرق داره ، قرار نیست مثلا شما پول نداشته باشید اما قراره که طوری زندگی کنید که فکر نکنید زندگیتون بسته به این پول هست . این فقر یعنی دل بریدن از اسباب های این دنیا و احساس نیازمندی فقط به خداوند داشتن ، در حقیقت این میشه همون "برگ بی برگی" .
سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را ، به غلامان خلیفه
2827 آن سبوی آب را در پیش داشت
تخم خدمت را در آن حضرت بكاشت
گفت : این هدیه بدآن سلطان برید
سایل شه را ز حاجت واخرید
آب شیرین و سبوی سبز و نو
ز آب بارانی كه جمع آمد به گـَـو
خنده می آمد نقیبان را از آن
لیك پذرفتند آن را همچو جان
زآنکه لطف شاه خوب با خبر
كرده بود اندر همه اركان اثر
خوی شاهان در رعیّت جا كُند
چرخ اخضر خاك را خَضرا كند
شه چو حوضی دان، حَشَم چون لوله ها
آب از لوله روان در گوله ها
چون كه آب جمله از حوضی است پاك
هر یكی آبی دهد خوش ، ذوقناك
ور در آن حوض آب شور است و پلید
هر یكی لوله همان آرد پدید
ز آن كه پیوسته ست هر لوله به حوض
خوض كن در معنی این حرف، خوض
لطف شاهنشاهِ جان بی وطن
چون اثر كرده ست اندر كلِّ تن؟
لطف عقل خوش نهادِ خوش نسب
چون همه تن را در آرد در ادب؟
عشق شنگِ بی قرار بی سكون
چون در آرد كلِّ تن را در جنون؟
لطف آب بحر، كو چون كوثر است ،
سنگ ریزه اش جمله دُرّ و گوهر است
هر هنر كه اُستا بدآن معروف شد
جان شاگردش بدآن موصوف شد
پیش استادِ اُصولی ، هم اصول
خوانَد آن شاگردِ چُستِ با حصول
پیش استادِ فقیه ، آن فقه خوان
فقه خواند، نه اصول اندر بیان
پیش استادی كه او نحوی بود
جان شاگردش از آن نحوی شود
باز استادی كه آن مَحو ِ ره است
جان شاگردش از او محو شه است
زین همه انواع دانش ، روز مرگ
دانش فقر است سازِ راه و برگ
قبول كردن خلیفه هدیه را ... ( قسمت 1 - بخش آخر )
خب داستان ما هم به آخرش میرسه . چون این بخش طولانی هست من توی دو یا سه قسمت براتون مینویسم . البته خود داستان امروز تموم میشه و نتیجه گیری ها که یه جورایی اصلا اصل ماجراست ادامه پیدا میکنه .
خب دیدیم که آقای اعرابی هدیه اش که سبوی آب باران بود رو داد به نقیبان و گفت ببرند برای خلیفه و خیلی هم فکر میکرد هدیه ی ارزشمند و در خور خلیفه آورده ...
نقیبان سبو را به خلیفه دادند و وقتی خلیفه شرح حال مرد رو شنید نه تنها سبو رو پر از زر کرد ، بلکه بخشش های دیگه و خلعت های خاص به آقای اعرابی داد و به نقیبان گفت که این مرد از راه بیابان و با سختی اومده برای اینکه راحت تر برگرده و راه نزدیک تر باشه ، از روی دجله و با کشتی ببریدش .
وقتی مرد اعرابی در کشتی نشست و این دجله ی پر آب رو دید سجده کرد و بسیار شرمگین شد و گفت : چقدر خلیفه بخشندگی داشت در مقابل این سبوی آب بی ارزشی که من آوردم ! و عجیب تر اینکه این کوزه ی بی ارزش که مثل سکه ای تقلبی بود رو از من پذیرفت !!
خب اینجا پایان داستان ماست و از این قسمت به بعد مولانا شرح این داستان رو برای ما میگه و رمزهای داستان رو برای ما باز میکنه :
کل این عالم مثل اون سبوی آب هست هر چقدر هم پر از لطف و خوبی باشه در حد همون کوزه است ، و خوبی های این دنیا ، مثل قطره ای در مقابل دجله ی خوبی های او است . خوبی هایی که اونقدر عظیم هست که زیر پوست نمی گنجیده و نتیجه این شده که این گنج مخفی ، سر باز کرده و ظهور کرده و این تجلی ها که ما میبینیم در حقیقت همین هست .
البته این مفهوم در حدیث نبوی هم هست ، حضرت داوود از راز خلقت میپرسه و پروردگار پاسخ میده : من گنج نهانی بودم و می خواستم شناخته شوم ، خلق را آفریدم تا مرا بشناسند .
و به قول عراقی : سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند ، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید ...
هر کسی بخش کوچکی از این دجله ی خوبی رو ببینه حتما سنگ میزنه بر این سبو و اون رو میشکنه ! هر که چشمش به این دجله افتاده از خود بی خود شده و شکستن این سبو از آن شکست هاست که تازه درستی به همراه میاره ، فکر نکن وقتی این کوزه میشکنه تو چیزی از دست میدی ، بلکه به حقیقت بزرگی دست پیدا میکنی . وقتی این سبو بشکنه همه ی اجزاش رقص کنان به سوی حق هستند . عقل جزوی ، که عقل حسابگر و مادی است این چیزها رو درک نمیکنه و محال میدونه ...
در نهایت وقتی به فنا رسیدی دیگه نه سبویی هست و نه آبی و هر چه هست حقیقتی بیش نیست ... و این همون نقطه ی بقا است ...
دوستان اگه تونستید توی ذهنتون یه نگاهی به روند این داستان داشته باشید ، همسری که نقش نفس رو داشت و مرد رو تشویق میکرد به بهتر کردن اوضاع ، مردی که نقش عقل رو داشت ( البته عقل رو به کمال ) و زن با حرف هاش اون رو راهی کرد ، وقتی راهی شد برای اهداف کوچکی بود ( تا بدین جا بهر دینار آمدم ) و وقتی رسید و تازه چشم اش به لطف و خوبی خلیفه باز شد مست خوبی های او شد ( چون رسیدم ، مست دیدار آمدم ) ، مقایسه ی زیبای دنیایی که ما توش غرق هستیم ( سبو ) با اون حقیقت محض ( دجله ) و راهی شدن به سمت یکتایی ... (نه سبو پیدا در این حالت نه آب / خوش ببین . و الله اعلم بالصّواب )
امیدوارم همه ی ما بتونیم گوشه ای از این دجله رو ببینیم .... و شاید اون موقع بفهمیم که خیلی از چیزهایی که اینقدر برامون مهم شده چقدر کم ارزش هست ...
قبول كردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با كمال بی نیازی از آن هدیه و از آن سبو
چون خلیفه دید و احوالش شنید
آن سبو را پُر ز زر كرد و مزید
آن عرب را كرد از فاقه خلاص
داد بخشش ها و خلعت های خاص
پس نقیبی را بفرمود آن قُباد
آن جهان ِ بخشش و آن بحرِ داد
کین سبو پُر زر به دست او دهید
چون كه واگردد سوی دجله اش برید
از ره خشك آمده است و از سفر
از ره دجله ش بود نزدیكتر
چون به كشتی درنشست و دَجله دید
سجده می كرد از حیا و می خمید
كای عجب لطف ، این شه وهاب را !
و آن عجب تر كو سِتَد آن آب را
چون پذیرفت از من آن دریای جود
آن چنان نقد دغل را زود زود؟ "
كلِّ عالم را سبو دان ای پسر
کو بود از لطف و خوبی تا به سر
قطره ای از دَجلۀ خوبی اوست
كان نمی گنجد ز پُرّی زیر پوست
گنج مخفی بُد ز پُرّی چاك كرد
خاك را تابان تر از افلاك كرد
گنج مخفی بد ز پُرّی جوش كرد
خاك را سلطان اطلس پوش كرد
ور بدیدی شاخی از دجلۀ خدا
آن سبو را او فنا كردی فنا
وآنكه دیدندش ، همیشه بی خودند
بی خودانه بر سبو سنگی زنند
ای ز غیرت بر سبو سنگی زده
وآن شکستت خود درستی آمده
خم شكسته، آب از او ناریخته
صد درستی زین شكست انگیخته
جزو جزو خم به رقص است و به حال
عقل جزوی را ، نموده این مُحال
نه سبو پیدا در این حالت نه آب
خوش ببین . و الله اعلم بالصّواب