X
تبلیغات
نسیم سحرگاه دماوند در لابلای شقایق ها


تشریح زیبای حکایت خلیفه و اعرابی از خانم نازنین جمشیدیان را تقدیم دوستان می نمایم.

*****
داستان خلیفه و اعرابی (بخش اول )
در این داستان سه شخصیت اصلی وجود داره . که امروز تقریبا با اونها آشنا میشیم : خلیفه ای که در روزگار خودش به بخشندگی و کرم معروف هست ، و مرد و زن اعرابی که در فقر و نداری هستند  و زندگی رو به سختی طی میکنند . 
در ابتدا مولانا یک نمای کلی از این شخصیت ها به ما میده و در ادامه میبینیم که شکایت های زن از نداری و ... باعث میشه که مرد اعرابی راه بیافته تا بره پیش خلیفه و درخواست کمک کنه و ... 
فکر میکنم این داستان هم از داستان های زیبای مثنوی است که اگر دنبال کنید پشیمون نمیشید . 
در این داستان هم مولانا به سبک خودش مرتب از داستان اصلی ، به سراغ مطالب فرعی میره که با اجازه ، من بیشتر به داستان اصلی می پردازم و بعد از اتمام داستان ، به سراغ درس های کوتاه در دل داستان میریم . 

خلیفه ای بود در ایام قدیم که در کرم و بخشایش از حاتم طایی فراتر رفته بود . کرم را به کمال رسانده بود ( رایت ) و فقر و حاجت را از جهان برداشته بود . عدالت او تمام دنیا را در بر گرفته بود و بسیار بخشنده بود ( وهّاب : از صفات خداوند – بسیار بخشنده ) . 
آنقدر بخشنده بود که انگار دریاها و معادن در خطر نابودی قرار داشتند . کاروان ها پیاپی از همه جا به سوی او می آمدند تا از جود او برخوردار شوند .

قصّۀ خلیفه كه در كرم در زمان خود از حاتم طایی گذشته بود و نظیر خود نداشت
 یك خلیفه بود در ایّام پیش
كرده حاتم را غلامِ جود خویش 
رایتِ اكرام و جود افراشته
فقر و حاجت از جهان برداشته 
بحر و دُر از بخشش اش صاف آمده
دادِ او از قاف تا قاف آمده 
در جهانِ خاك، ابر و آب بود
مظهر بخشایش وَهّاب بود
از عطایش بحر و كان در زلزله
سوی جودش قافله بر قافله 
قبلۀ حاجت در و دروازه اش
رفته در عالم به جود ، آوازه اش 
هم عجم ، هم روم ،هم ترك و عرب
مانده از جود و سخایش در عجب 
آب حیوان بود و دریای كرم
زنده گشته هم عرب زو ، هم عجم 

مرد عرب  بیابان نشین - که در حقیقت داستان ما با او اتفاق می افتد  - با همسرش در حال گفتگو بود و زن به شکایت ؛  که از این همه فقر و نداری به تنگ آمده : نان و خورشت ما درد و ناراحتی است و آبمان ، اشکی که از دیده مان روان است . روز لباسمان آفتاب است و شب لحافمان مهتاب ، آنقدر گرسنه ایم که قرص ماه را فکر میکنیم قرص نان است و دست دراز میکنیم تا برداریم ، در مکتب درویشان این که ما اینقدر در فکر و محتاج لقمه نانی هستیم ننگ است ! مانند سامری * هستیم که همه از ما فراری هستند . اگر از کسی یک مشت عدس ( نسک ) بخواهم او برای من آرزوی مرگ میکند . اعراب به جنگ آوری و بخشش معروف هستند که تو هیچ کدام را نداری و مثل یک غلط در بین اعرابی . آنقدر فقیریم که مانند عنکبوت مگس را هم می خواهیم شکار کنیم ! اگر به میل من باشد که حتی اگر مهمانی داشته باشیم شب که خوابید به لباس او هم رحم نمی کنم ! . ( من شرمنده ام که اینقدر این خانم غر میزنه !! فعلا باید تحمل اش کنید ، البته همین غرها آقای اعرابی رو راهی میکنه و ... ) 

* سامری : سامری از مردان بنی اسرائیل و خاله زاده ی موسی بود . مطابق روایت هنگامی که موسی به کوه طور رفته بود ، سامری گوساله یی از زر ساخت و ا زخاک پای اسب جبرئیل در دهان او ریخت . گوساله به صدا در آمد و بنی اسرائیل این را معجزه سامری دانستند و به دستور او گوساله را پرستیدند . اما سرانجام به دعای موسی ، پروردگار سامری را منفور همه آفریدگان ساخت و او در خواری جان سپرد .


قصۀ اعرابی درویش و ماجرای زن او با او ،  به سبب قلّت و درویشی 
 یك شب اعرابی زنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت وگوی را
"كین همه فقر و جفا ، ما می كشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم 
نانمان نه ، نان خورشمان درد و رشك
كوزه مان نه ، آبمان از دیده اشك 
جامۀ ما روز، تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب 
قرص مَه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته 
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز شب از روزی اندیشی ما
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان 
گر بخواهم از كسی یك مشت نَسك
مر مرا گوید : خمش كن ، مرگ و جَسك 
مر عرب را فخر ، غزو است و عطا
در عرب تو ، همچو اندر خط  خطا
چه غزا ؟ ما بی غزا خود كُشته ایم
ما به تیغ فقر بی سر گشته ایم 
چه عطا ؟ ما بر گدایی می تنیم
مر مگس را در هوا رگ می زنیم 
گر كسی مهمان رسد، گر من منم ، 
شب بخسبد ، دلقش از تن بركَنَم "
داستان خلیفه و اعرابی (بخش دوم )
پس از اینکه زن اعرابی از فقر و نداری به همسر خود شکایت کرد و نالید ، حالا نوبت مرد اعرابی است که با سخنانش ، زن را آرام کند  . در این بخش سخنان مولانا و حرف های اعرابی به هم آمیخته است . 
مرد اعرابی ، به همسرش می گوید که : عمر تو می گذرد ، تا کی می خواهی دنبال مادیات در زندگی باشی ؟ عاقل آن کسی است که زیاد در قید و بند بیش و کم نباشد زیرا اینها مانند سیل است که میگذرد چه تیره باشد و چه روشن . 
در این عالم همه ی موجودات  در عیش و خوشی روزگار میگذرانند ، فاخته و بلبل و باز ، همه خدا را حمد میگویند  و چشم شان به کرم اوست . از پشه تا فیل همه خانواده خداوند هستند و خدا چه کفیل خوبی برای آنهاست . 
تمام غم هایی که در دل ما جمع شده به خاطر همین گرد و خاک خودبینی و توجه ما به هستی مادی خود است . غم مانند داسی شده که خود ما را از ریشه میکند و "چنین شد و چنان شد " وسواسی شده که در دل ما افتاده . این غم ها به تدریج ما را به نابودی می کشاند و تنها راه حل این است که آنها را از خود دور کنی . اگر بتوانی این غم ها را برای خود شیرین کنی ، آنوقت میبینی که حتی مرگ هم بر تو شیرین و آسان می شود . اگر تو در زندگی سرت به شیرینی های مادی گرم شد و دهانت فقط آنها را چشید ، دیگر نمی توانی به این آسانی خود را به مرگ بسپاری و مرگ برای تو بسیار تلخ می شود . گوسفندان را هم که از صحرا می برند ، آن که از همه فربه تر شده را می کشند . شب گذشت و صبح رسید ، تو کی می خواهی دست از سر این زر خواهی برداری ؟ روزگاری که جوان بودی قانع تر بودی ! خودت زر بودی ، حالا زر طلب شده ای ! درخت تاکی پر از انگور بودی ، چطور بی رونق شدی ؟ حالا که وقت رسیدن میوه هات بود ، نرسیده فاسد شدی ! هر چه سن ات بالا تر میرود باید پخته تر شوی نه اینکه به سمت عقب بروی ! تو جفت من هستی ، باید با هم ، هم صفت باشیم تا بتوانیم کارها را با مصلحت پیش ببریم . زیرا اگر یک  جفت  با هم همخوانی نداشته باشد ، هر دو دیگر به کار نمی آیند .  من دل قوی به سمت قناعت می روم تو چرا به سوی بدخویی و سرزنش در حرکتی ؟

صبر فرمودن اعرابی زن خود را ، و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن 
 
 شوی گفتش : چند جویی دخل و كشت ؟
خود چه ماند از عمر؟ افزونتر گذشت 
عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
زآنكه هر دو همچو سیلی بگذرد
خواه صاف و خواه سیل تیره رو
چون نمی پاید دمی ، از وی مگو
اندر این عالم هزاران جانور
می زید خوش عیش ، بی زیر و زبر
شكر می گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب ناساخته 
حمد می گوید خدا را عندلیب
كاعتماد رزق بر توست ای مجیب 
باز، دست شاه را كرده نوید
از همه مردار ببریده امید
همچنین از پشه گیری تا به پیل
شد عیالُ الله و حق نعم المُعیل 
این همه غمها كه اندر سینه هاست
از بخار و  گرد باد و بود ماست 
این غمان بیخ كن چون داس ماست
"این چنین شد، وآنچنان " وسواس ماست 
دان كه هر رنجی ، ز مردن پاره ای است
جزو مرگ از خود بران، گر چاره ای است 
چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان كه كلش بر سرت خواهند ریخت 
جزو مرگ ار گشت شیرین مر تو را
دان كه شیرین می كند كل را خدا
دردها از مرگ می آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول! 
هر كه شیرین میزید ، او تلخ مرد
هر كه او تن را پرستد ، جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا می كشند
آن كه فربه تر ، مر آن را می كشند
شب گذشت و صبح آمد ای تَمَر
چند گیری این فسانه   زر ز سر؟
تو جوان بودی و قانع تر بُدی
زر طلب گشتی ، خود اول زر بُدی 
رَز بُدی پر میوه، چون كاسد شدی؟
وقت میوه پختنت فاسد شدی ؟
میوه ات باید كه شیرین تر شود
چون رسن تابان نه واپس تر رود
جفت مایی ، جفت باید هم صفت
تا بر آید كارها با مصلحت 
جفت باید بر مثال همدگر
در دو جفت كفش و موزه در نگر
گر یكی كفش از دو ، تنگ آمد به پا
هر دو جفتش كار ناید مر تو را
جفت این یك خُرد و آن دیگر بزرگ؟
جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ؟ 
راست ناید بر شتر جفت جوال
آن یكی خالی و این پُر مال مال 
من روم سوی قناعت دل قوی
تو چرا سوی شَناعت میروی؟ "
مرد قانع از سر اخلاص و سوز
زین نَسَق می گفت با زن تا به روز
نصیحت كردن زن مر شوی را ... ( بخش سوم )
در ادامه ی داستان این بار صحبت های خانم اعرابی رو میشنویم . خب به  نظرم شیوه ی مولانا خیلی جالبه چون شما هر کدوم از این حرف ها رو که  می خونید اونقدر قانع کننده است که فکر میکنید همین شخص درست میگه ! یعنی دفعه ی قبل همه گفتند حق با آقای اعرابیه  و چه حرف های خوبی زد و مطمئنا این بار هم حرف های خانم اعرابی همونطور به دلتون میشینه ... خب به نظرم بهتره زود قضاوت نکنید ، یا بهتره بگم اصلا قضاوت نکنید ، توی این داستان میتونید تمرین کنید برای قضاوت نکردن و صبر کنید و نظاره گر ادامه ی ماجرا باشید ... فقط ناظر ... 
خب توی قسمت های قبل دیدید که زن اعرابی از فقر و نداری به همسرش شکایت کرد و مرد هم در جواب گفت که آدم باید قانع باشه و توجه اش همه اش به مادیات نباشه ... 
حالا زن اعرابی بعد از شنیدن این حرف ها به همسرش میگه : بهتره حرفی نزنی که خودت هم بهش عمل نمیکنی ! این سخن هایی که میگی همه درسته و در مقام توکل ، که تو فعلا در این جایگاه و مقام نیستی . و اگر حرف بدون عمل باشه این خودش نوعی ریاست ( ناموس کیش : کسی که در پی شهرت خوب است و جلوه کردن میان مردم ) . کم ، حرف های بیهوده و پوچ بزن ( ترّهات ) . تو فقط در مورد جلال و شکوه زندگی آبرومندانه حرف میزنی (طمطراق ) و ادعای بی جا میکنی . پیامبر گفته که قناعت گنج است اما تو فقط لاف قناعت میزنی و در روح و رفتار تو اثری از قناعت واقعی نیست . من به نوازش تو نیازی ندارم برای من بیشتر انصاف تو ارزش دارد . تو در حرف ، خیلی حرف های زیبا میزنی و خودت را در کنار بزرگان جای میدهی اما وقتی به عمل میرسی بسیار سبک و ناشایست عمل میکنی . در من به خواری منگر ، تو واقعا من را چطور دیده ای ؟!  عقل تو مانند بندی به دست و پایت شده است ( عقیله ) . عقلت که باید مایه ی آرامشت باشد برعکس مانند مار و کژدم برای تو دردسر آفریده . مارگیر از افسون خود بر مار شاد  می شود  ، اما در این هنگام مار، تازه افسون های خود را رو کرده و مارگیر را به دام می اندازد . تو می خواهی با نام دین و اخلاق دینی مرا به دام بیندازی ؟!  اما من با تکیه بر خداوند از این زندانی که تو برای من ساخته ای آزاد می شوم . یا تو هم در زندان زندگی اسیر میشوی . 
خب این هم از گفته های زن . همیشه بعضی نکات برای آدم توی این داستان ها و کلا درس هایی که در زندگی میگیریم پر رنگ تر جلوه میکنه . 
توی این بخش از داستان به نظرم یکی از زیباترین مسائلی که بهش اشاره شد "ریا " بود و حرف های بدون عمل ، که فکر میکنم توی زندگی ، ما مطمئنا باهاش برخورد داشتیم . حتی گاهی خودمون دچار ریا شدیم کافیه نگاه موشکافانه ای به رفتارهامون بندازیم . 
یه نکته دیگه هم به نظر من گرفتار شدن در دام عقل جزئی است . یعنی عقلی که هنوز به اون دریای بیکران وصل نشده یه مثال بزنم ، چند تا از شما شده که توی یه حال و های خیلی خوب معنوی یا عرفانی باشید بعد یه دفعه این ذهن تحلیل گر دو دوتا چهار تا کن بزنه توی حالتون و بگه : "اصلا از کجا معلوم اینها درست باشه ؟ راست باشه ؟ اصلا از کجا معلوم خدایی باشه ؟ اصلا این داشمندا که میگن اینها همه اش تصادفیه و ... " خب چی شد ؟ هیچی ! فقط حال خوبتون پرید ! آخه عقل جزئی ما رو چه به درک خدا ... !! 
خب شما هم میتونید نکته هایی که گرفتید به من هم بگین تا من هم یاد بگیرم . 
در ضمن در دریای بی کران این داستان اگه یه ذره عمیق تر به غواصی بریم به نکات جالبی میرسیم که حالا یه ذره زوده بعدا با هم مرورش میکنیم .
راستی یه تشکر ویژه داشته باشم از جناب طیبی عزیز و جناب شفیعی نازنین و دوست گرانقدر جناب ولائی که همیشه با راهنمایی هاشون درهای بسیاری برای من گشودند و با لطفی که به من داشتند ، جرات نوشتن به من دادند  .

نصیحت كردن زن مر شوی را ، كه : سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو ، لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ، كه این سخنها اگر چه راست است ، آن مقام توکل تو را نیست ، و سخن گفتن فوق مقام و معامله ی خود زیان دارد و كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ الله باشد
2326 زن بر او زد بانگ ، كای ناموس كیش !
من فسون تو نخواهم خورد بیش 
تُرَّهات از دعوی و دعوت مگو
رو ، سخن از كبر و از نخوت مگو
چند حرف طُمطَراق و كار و بار؟
كار و حال خود ببین و شرم دار
كبر زشت و از گدایان زشت تر
روز سرد و برف و، آن گه جامه تر !
چند آخر دعوی باد و بروت؟
ای ترا خانه چو بَیتُ العنكبوت 
از قناعت كی تو جان افروختی؟
از قناعت ها تو نام آموختی 
گفت پیغمبر : قناعت چیست ؟ گنج
گنج را تو وا نمی دانی ز رنج 
این قناعت نیست جز گنج روان
تو مزن لاف ای غم و رنج روان! 
تو مخوانم جفت ،  كمتر زن بغل
جفت انصافم ، نیم جفت دغل 
چون قدم با میر و با بَگ میزنی 
چون ملخ را در هوا رگ میزنی ؟
از چه دم از شاه و از بگ میزنی     
با سگان زین  استخوان در چالشی
چون نیِ اِشكم تهی در نالشی 
سوی من منگر به خواری ، سست سست
تا نگویم آن چه در رگهای توست 
عقل خود را از من افزون دیده ای؟
تو من كم عقل را چون دیده ای ؟
همچو گرگ غافل اندر ما مَجِه
ای ز ننگ عقل تو، بی عقل به 
چون كه عقل تو عقیلۀ مردم است
آن نه عقل است آن كه مار و كژدم است 
خصم ظلم و مكر تو ، الله باد
فضل و عقل تو  ز ما كوتاه باد
هم تو ماری ، هم فسونگر ، ای عجب!
مارگیر و ماری ای ننگ عرب !
زاغ اگر زشتی خود بشناختی
همچو برف از درد و غم بگداختی 
مرد افسونگر بخواند چون عدو
او فسون بر مار و مار افسون بر او
گر نبودی دامِ او افسون مار
كی فسون مار را گشتی شكار؟
مرد افسونگر ز حرص كسب و كار
در نیابد آن زمان افسون مار
مار گوید: ای فسونگر هین و هین!
آن ِ خود دیدی ؟ فسون من ببین 
تو به نام حق فریبی مر مرا
تا كنی رسوای شور و شر مرا
نام حقم بست، نی آن رای تو
نام حق را دام كردی، وای تو!
 نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن  
یا به زخم من رگ جانت بُرَد
یا که همچون من به زندانت بَرَد
زن از این گونه خشن گفتارها
خواند بر شوی جوان طومارها
نصیحت کردن مرد مر زن را ... ( بخش چهارم )
مرد بعد از شنیدن حرف های زن به دنبال مطرح کردن دلایلی است که ثابت کنه حرف اش در مورد قناعت و فقر و درویشی درست بوده . 
مرد میگه :
ای زن ! تو زن هستی یا مایه ی غم ؟! فقر مایه ی فخر است ،  اینقدر مرا سرزنش نکن . 
کسی که سر طاس دارد کلاه بر سر میگذارد ( کنایه از داشتن مال ) اما کسی که موهای زیبایی دارد نیازی به پنهان کردن سر به وسیله کلاه ندارد . 
مرد حق مثل چشم است که باید برهنه باشد نه پوشیده . 
و اگر برده ای عیبی در تن خود نداشته باشد بر او لباس نمی پوشانند بلکه او را برهنه در بازار عرضه میکنند. 
آن کسی که عیبی دارد می تواند آن عیب را با پول و زر بپوشاند تا دیگران به سمت او جلب شوند . 
پس به دیده ی حقارت در درویشی منگر زیرا درویشان ورای مال و منالی که تو میبینی ، روزی ای ژرف تر نزد خداوند دارند . خداوندی که عادل است و ستمی بر عاشقان حق و بی دلان  روا نمی دارد . 
بی دلیل خداوند یکی را نوازش نمی کند و دیگری را بسوزاند . بسوزد  کسی که اینگونه خیال ها نسبت به خداوند داشته باشد.
ای زن آیا تو فکر میکنی اینکه فقر فخر است نادرست است ؟! نه ! فقر هزاران عزّ و ناز پنهان دردل دارد.
من اگر مار نفس را بگیرم دندانهای آن ( هواهای نفسانی ) را میکنم و آن را به خدمت خود در می آورم . 
من از هیچ کسی طمع و انتظاری ندارم و از چنین چیزهایی بر خداوند پناه میبرم . 

نصیحت کردن مرد مر زن را كه : در فقیران به خواری منگر و در كار حق بگمان كمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی نوایی خویشتن 
2353 گفت : " ای زن ! تو زنی یا بو الحَزَن؟
فقر فخر آمد، مرا بر سر  مزن 
مال و زر ، سر را بود همچون كلاه
كَل بود آو كز كُلَه سازد پناه 
آن كه زلف جعد و رعنا باشدش
چون كلاهش رفت ، خوشتر آیدش 
مرد حق باشد به مانند بَصَر
پس برهنه بِه كه پوشیده ، نظر
وقت عرضه كردن ، آن برده فروش
بر كَنَد از بنده ، جامۀ عیب پوش 
ور بود عیبی ، برهنه ش كی كند؟
بل به جامه خدعه یی با وی كند
گوید : این شرمنده است از نیك و بد
از برهنه كردن او ، از تو رَمَد
خواجه در عیب است غرقه ، تا به گوش
خواجه را مال است و مالش عیب پوش 
كز طمع ، عیبش نبیند طامعی
گشت دلها را ، طمع ها جامعی 
ور گدا گوید سخن چون زرّ كان
ره نیابد كالۀ او در دكان 
كار درویشی ورای فهم توست
سوی درویشی بمنگر سست سست 
 زآن که درویشان ورای ملك و مال  
روزیی دارند ژرف از ذو الجلال 
حق تعالی ، عادل است و عادلان
كی كنند اِستم گری بر بی دلان؟ 
آن یكی را نعمت و كالا دهند
وین دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزا ،  كه دارد این گُمان
بر خدا و خالق هر دو جهان 
"فقرُ فخری" از گزاف است و مجاز؟
نه ،  هزاران عزّ پنهان است و ناز
از غضب بر من لقب ها راندی
یارگیر  و مار گیرم خواندی 
گر بگیرم ، برکنم دندان مار 
تاش از سر كوفتن نبود ضِرار 
ز آن كه آن دندان عدوِّ جان اوست
من عدو را می كنم زین علم دوست 
از طمع ، هرگز نخوانم من فسون
این طمع را کرده ام  من سر نگون 
حاش لله ، طمع من از خلق نیست
از قناعت در دل من عالمی است 
بر سر امرودبُن بینی چنان 
زان فرود آ، تا نماند آن گمان 
چون که برگردی تو ، سرگشته شوی 
خانه را گردنده بینی ، و آن تویی "
مراعات كردن زن شوهر را ... ( بخش پنجم ) 
خانم اعرابی  که میبینه همسرش  ، حرف های خودش رو میزنه و پیش میره ، دلش میشکنه و دست به گریه میزاره ، گریه دام زن هست که مرد در اون گیر میفته  ! ( البته فکر کنم این دام ، مال قدیم هاست !!)  و در نهایت این مرد هست که دلش به رحم میاد و در مقابل زن تسلیم میشه که البته ادامه اش رو در جلسه ی بعد میخونیم. 
خانم اعرابی به مرد میگه : من انتظار این حرف ها رو نداشتم و به تو امید دیگری داشتم . 
زن از در نیستی وارد میشه و میگه : من "بانوی بزرگ " ( ستی ) نیستم بلکه خاکی در مقابل تو هستم و جسم و جان ام متعلق به توست . اگر میبینی از این تنگدستی ناراحتم به خاطر خود توست  نه اینکه برای خودم بگویم ، تو در دردها همیشه برای من درمان بودی . من هر دم می خواهم خودم را فدای تو  کنم .
 کاش تو از درون من آگاه بودی ! وقتی تو اینگونه در مورد من قضاوت میکنی من حتی از خودم بیزار میشوم . 
تو چرا ازمن می خوای دوری کنی ؟! البته تا وقتی که قدرت دست تو است میتوانی  هر آنچه می خواهی بکنی . آن زمانی را به یاد آر که تو مانند راهب بودایی بودی ( شمن )  و من مانند بت ( صنم ) . 
تو هر چه بگویی من بالاتر از آن را قبول میکنم . من مثل اسفناج ( سپاناخ ) هستم که با هر نوع طبخی از تو میسازم چه ترش و چه شیرین  ( ترش با = آش ترش ) . اصلا من هر چه گفتم از سر کفر بود و حالا ایمان آورده ام . 
من پیش خلق و خوی شاهانه ی تو بیخود گستاخی کردم حالا هم اعتراضم را پس میگیرم و امیدوارم من را عفو کنی . من شمشیر و کفن در مقابلت میگذارم و آماده ی هر نوع مجازاتی هستم . از فراق سخن نگو که در من طاقت آن نیست . باطن تو عذر مرا می پذیرد و همیشه پیش تو برای من شفیع می شود ، من هم با اعتماد به همین باطن تو این حرف ها را زدم . من میدانم که درون شیرین تو از خطاهای من خواهد گذشت . 
زن این حرف ها را با خوشرویی و خوبی زد و درمیان این گفت ها گریه ای های های سر داد . او بدون گریه هم برای مرد دلربا بود ، دیگر وقتی اینگونه گریه میکرد که هیچ ! در دل مرد برقی زد و دلش لرزید .
زنی که خداوند او را بری مرد آراسته ، چگونه مرد می تواند از او دوری کند !؟ آنکه خدا او را برای آرامش مرد آفرید چگونه مرد می تواند از او بِبُرَد ؟!  هر مردی در هر رتبه و جایگاهی اسیر زن  خویش است . حتی حضرت محمد که عالم مست گفتار اوست ، برای تسکین خود به عایشه می فرمود :" ای حمیرا با من حرف بزن " . 
آب مانند مرد است و آتش ، زن . آب بر آتش میریزد و آن را خاموش میکند اما اگر حائلی بین آنها باشد ، مانند دیگ ،  این آب می جوشد و به آسمان میرود . در ظاهر شاید بر زن غالب باشید اما در اصل مغلوبید و طالب زن . این چنین خاصیتی فقط در بین انسانهاست و در حد فهم حیوانات نیست .
مراعات كردن زن شوهر را و استغفار كردن از گفتۀ خویش
2405 زن چو دید او را كه تند و توسن است
گشت گریان، گریه خود دام زن است 
گفت : "از تو كی چنین پنداشتم؟
از تو من امید دیگر داشتم" 
زن در آمد از طریق نیستی
گفت: "  من خاك شمااَم، نه سَتی 
جسم و جان و هر چه هستم ، آن توست
حكم و فرمان جملگی فرمان توست 
گر ز درویشی دلم از صبر جَست
بهر خویشم نیست، آن بهر تو است  
تو مرا در دردها بودی دوا
من نمی خواهم كه باشی بی نوا
جان تو، كز بهر خویشم نیست این
از برای توستم این ناله  و حنین 
خویش ِ من والله، كه بهر خویش تو
هر نفس خواهد كه میرد پیش تو
كاش جانت، كش روان من فدا
از ضمیر جان من واقف بُدی  
چون تو با من این چنین بودی به ظَن
هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن 
خاك را بر سیم و زر كردیم چون
تو چنینی با من، ای جان را سكون! 
تو كه در جان و دلم جا می كنی ، 
زین قدر، از من تبرا می كنی؟ 
تو تبرا كن كه هستت دستگاه
ای تبرّای ترا جان عذر خواه 
یاد می كن آن زمانی را كه من
چون صنم بودم ، تو بودی چون شمن 
بنده بر وفق تو دل افروخته است
هر چه گویی : پخت، گوید : سوخته است 
من سِپاناخِ تو ، با هر چه م پزی
یا ترش با یا كه شیرین میسزی 
كفر گفتم، نك به ایمان آمدم
پیش حُكمت از سر جان آمدم 
خوی شاهانۀ ترا نشناختم
پیش تو، گستاخ خر در تاختم 
چون ز عفو تو چراغی ساختم
توبه كردم ، اعتراض انداختم 
می نهم پیش تو شمشیر و كفن
میكشم پیش تو گردن را، بزن 
از فراق تلخ می گویی سَخُن؟
هر چه خواهی كن، ولیكن این مكن 
در تو از من عذر خواهی هست سِر
با تو بی  من ، او شفیعی مستمر
عذر خواهم در درونت، خُلق توست
ز اعتماد او، دل من جرم جُست 
رحم كن پنهان ز خود ای خشمگین
ای كه خُلقت به ز صد من انگبین 
    زین نسق می گفت با لطف و گشاد
در میان گریه یی ، بر وی فتاد
گریه چون از حد گذشت و های های
زو، که بی گریه بُد او خود دلربای ، 
شد از آن باران یكی برقی پدید
زد شراری در دل مرد وحید
آن كه بندۀ روی خوبش بود مَرد
چون بود، چون بندگی آغاز كرد؟
آن كه از كبرش دلت لرزان بود
چون شوی، چون پیش تو گریان شود؟
آن كه از نازش دل و جان خون بود
چون كه آید در نیاز او، چون بود؟
آنكه در جور و جفایش دام ماست
عذر ما چه بود، چو او در عذر خاست؟ 
"زُینَ لِلنَّاسِ" حق آراسته ست
زآنچه حق آراست، چون دانند جَست ؟
چون پی "یسكن الیها" ش آفرید
كی تواند آدم از حوّا برید؟
رستم زال ار بود ، وز حمزه بیش
هست در فرمان اسیر زال خویش 
آن كه عالم مستِ گفتش آمدی
"كلمینی یا حمیرا" می زدی 
آب غالب شد بر آتش از نهیب
زآتش او جوشد چو باشد در حجیب (حجاب ) 
چون كه دیگی حایل آید هر دو را
نیست كرد آن آب را، كردش هوا
ظاهراً بر زن ، چو آب ار غالبی
باطناً مغلوب و زن را طالبی 
این چنین خاصیتی در آدمی است
مِهر حیوان را كم است، آن از كمی است 
تسلیم كردن مرد خود را به آنچه التماس زن بود ( بخش ششم )
در قدیم به افردی که مامور اجرای قانون بودند عوان می گفتند ، این آدم ها نماد ظلم و ستم به مردم بودند و زورگو ... و معمولا آخر عمر توبه میکردند و از کارهای گذشته خود پشیمان می شدند . حالا آقای اعرابی داستان ما هم همین حس رو پیدا کرده ! و حسابی پشیمون شده از حرف هایی که به زن زده و کارهایی که کرده . احساس میکنه اعتراض همسرش ، از اشاره های حق بوده و مخالفتی که کرده مخالفت با حق ( اینجا اصطلاح "جان جان" به معنای ذات حق تعالی است ) . مولانا میگه قضای الهی عامل بسته شدن چشم بصیرت هست و حتی عقل رو گیج میکنه و وقتی قضای الهی رد شد تازه فرد میفهمه که چه کاری انجام داده  ! این قضیه "قضا و قدر " هم خودش حکایتی است ... فقط به نظر من حکمت های الهی گاهی اونقدر پیچیده است که ما بیشتر مواقع نمی فهمیم پشت این اتفاق ها قراره چی رقم بخوره و راز این اتفاق ها از دید ما پنهان میمونه ... و از طرفی بسیاری از اتفاقات که ما فکر میکنیم بلایی است که بر ما نازل شده بر اثر اعمال و رفتاری از خودمان بر ما جاری شده ... 


آقای اعرابی به همسرش میگه که من پشیمانم از این کاری که کردم و اگر کافری کردم حالا روی به مسلمانی میارم . 
مولانا از حرف آقای اعرابی خارج میشه و خود شروع به سخن گفتن میکنه : حضرت حق آنقدر پر رحمت هست که حتی وقتی کافر پیری توبه کنه ، اون رو میبخشه ،  هر آفریده ای از عدم ، به عشق معرفت حق حرکت میکنه ، کفر و ایمان هر دو عاشق حضرت حق اند و چه مس و چه نقره به دنبال آن کیمیا هستند .

تسلیم كردن مرد خود را به آنچه التماس زن بود از طلب معیشت ، و آن  اعتراض زن را اشارت حق دانستن
به نزد عقل هر داننده ای هست --- كه با گردنده گرداننده ای هست
مرد ز آن گفتن پشیمان شد ، چنان
كز عَوانی ، ساعت مردن ، عَوان 
گفت : خصم جانِ جان چون آمدم؟
بر سر جان من لگدها چون زدم؟ 
چون قضا آید ، فرو پوشد بصر
تا نداند عقل ما پا را ز سر
چون قضا بگذشت، خود را می خورد
پرده بدریده، گریبان می درد
مرد گفت : ای زن پشیمان می شوم
گر بُدم كافر مسلمان می شوم 
من گنه كار توام ، رحمی بكن
بر مَکَن یکبارگیم از بیخ و بُن 
كافر پیر ار پشیمان می شود
چون كه عذر آرد ، مسلمان می شود
حضرت پر رحمت است و پر كرم
عاشق او، هم وجود و هم عدم 
کفر و ایمان عاشق آن کبریا
مسّ و نقره بنده ی آن کیمیا

مولانا در بخش بعدی  با  مثال فرعون  فرعون ، اشاره میکنه به این مطلب که حتی فرعون هم در نهاد خود ، عشقی به حق داره و چقدر زیبا در مورد این اختلاف ها و دشمنی ها صحبت میکنه ، البته به نظر من این چند بیت خودش دنیایی است ...   :
موسی و فرعون ، معنی را رهی
ظاهر، این ره دارد و آن بیرهی 
روز موسی پیش حق نالان شده
نیم شب فرعون هم گریان بُده 
كین چه غُل است ای خدا بر گردنم؟
ور نه غل باشد، كه گوید من منم؟
... 
چون كه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی كآن داشتی ، 
موسی و فرعون دارند آشتی 
...
 
که با اجازه ی دوستان من الان بیشتر از این وارد این مبحث نمیشم . 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه               چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

مَخلصِ ماجرای عرب و جفت او ( بخش هفتم )
این بخش یکی از مهم ترین بخش های این داستان هست چون مولانا برای ما ماجرای آقا و خانم اعرابی رو رمزگشایی میکنه و توجه ما رو از ظاهر به سمت معنی میبره ... از اینجا به بعد همینطور که ظاهر داستان رو دنبال میکنید با توجه به این معانی به عمق داستان هم سری بزنید و معانی اون رو کشف کنید. یه جورایی داستان از اینجا آغاز میشه تازه . 
مولانا میگه که این زن و مرد مثل نفس و عقل هستند . نفس ( زن ) به دنبال تامین نیازهای خاکی است و چاره گر ، گاهی به زمین نگاه میکنه و گاهی به آسمان ، اما عقل جزئی در پی راهی است که به عقل کل بپیونده . این دو همیشه با هم در جنگ و ماجرا هستند اما این رو بدونید که برای این زندگی حتما وجود این دو در کنار هم لازم و ملزوم هست . در این دنیای خاکی اگر ما فقط بخواهیم به معنا نگاه کنیم اصلا دیگر چه دلیلی وجود داشت که به این صورت خلق بشیم ؟!

مَخلصِ ماجرای عرب و جفت او

 ماجرای مرد و زن را مخلصی
باز می جوید درون مُخلِصی 
ماجرای مرد و زن افتاد نقل
آن ، مثال نفس خود میدان و عقل 
این زن و مردی كه نفس است و خرد
نیك بایسته ست بهر نیك و بد
وین دو بایسته ، در این خاكی سرا
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همی خواهد حویج خانگاه
یعنی : آبِ رو و نان و خوان و جاه 
نفس همچون زن ، پی چاره گری
گاه خاكی ، گاه جوید سروری 
عقل ، خود زین فكرها آگاه نیست
در دماغش جز غم الله نیست 
گر چه سرِّ قصّه این دانه ست و دام
صورت قصّه شنو اكنون تمام 
گر بیان معنوی كافی شدی
خلق عالم عاطل و باطل بُدی 
اگه شما یه دوستی داشته باشید ، برای اینکه محبت در دل شما رو بفهمه چیکار میکنید ؟ فکر میکنید آیا اینکه یکی رو در دل فقط دوست داشته باشید بدون اینکه در ظاهر چیزی نشون بدید کافیه ؟ ( اگه جوابتون "بله" هست حتما در دیدگاهتون تجدید نظر کنید تا دوست هاتون رو از دست ندادید )  خب من که فکر نکنم کافی باشه ، جناب مولانا هم با من هم عقیده هستند ! ( البته ببخشید ، من با ایشون هم عقیده هستم ) . وقتی من کسی رو دوست دارم ، مثلا با دادن یک هدیه ، سعی میکنم بهش نشون بدم که به یادش هستم . 
حالا در برابر خداوند هم همینطور . این عبادات ، نماز و روزه و دعا و اعمال ما هم یک جور گواه و شاهد هست بر محبت درونی ما . 
البته میدونید که هر رفتار ظاهری همونطور که میتونه راست باشه و از دل بیاد ، میتونه تظاهر دروغین هم باشه ! در مقابل خداوند هم همینطوره ، گاهی ما هزار تا کار انجام میدیم در ظاهر برای خدا اما تظاهری بیش نیست و مثل کسی هستیم که می نخورده ادای مستی در میاره ... ( از این چیزها الان زیاد داریم متاسفانه !! ) جالبه گاهی خودمون هم نمیفهمیم داریم ادا در میاریم ! از کجا میشه حس واقعی و غیر واقعی و از هم تشخیص داد ؟؟ از اثری که بر درون ما میزاره . مگه میشه کاری با خلوص و از دل انجام بشه اما اثر نداشته باشه بر ما !؟! حالا وقتی چشم شما چشم خداوند شد ( ینظر بنورالله )  ، دیگه تشخیص این راستی و کجی ها امکان پذیر میشه . اصلا فرد ، به نور حق میبینه و اسباب و آثار هم وجودشون لازم نیست . جناب مولانا احساس میکنند که دیگه بیش از این نمیشه توضیح داد و فقط به این نکته اشاره میکنند که گاهی معنی و ظاهر از هم دور به نظر میرسند . مثلا آب ودرخت ... آب درون درخت هست و مایه ی حیات اون ولی در ماهیت متفاوت .

گر محبّت فكرت و معنیستی
صورت روزه و نمازت نیستی 
هدیه های دوستان با همدگر
نیست اندر دوستی الّا صُوَر
تا گواهی داده باشد هدیه ها
بر محبّتهای مُضمَر در خفا
ز آن كه احسان های ظاهر شاهدند
بر محبّتهای سِرّ ای ارجمند
شاهدت گه راست باشد گه دروغ
مست گاهی از می و گاهی ز دوغ 
دوغ خورده مستیی پیدا كند
هایهوی و سر گرانی ها كند
آن مُرائی در صیام و در صلاست
تا گمان آید كه : او مست وَلاست
حاصل : افعال برونی دیگرست
تا نشان باشد بر آن چه مُضمَر است 
یا رب این تمییز ده ما را به خواست
تا شناسیم آن نشان كژ ز راست 
حسّ را تمییز ، دانی چون شود؟
آن كه حس ینظر بنور الله بود
ور اثر نبود ، سبب هم مُظهِر است
همچو خویشی ، كز مَحبَّت مُخبِر است 
نبود آن كه نور حقّش شد امام
مر اثررا یا سبب ها را غلام 
یا محبت در درون شعله زند
زَفت گردد ، وز اثر فارغ كند
حاجتش نبود پی اعلام مهر
چون محبت نور خود زد بر سپهر
هست تفصیلات تا گردد تمام
این سخن ، لیكن بجو تو، وَالسّلام 
گر چه شد معنی در این صورت پدید
صورت از معنی ، قریب است و بعید
در دلالت همچو آب اند و درخت
چون به ماهیّت روی، دورند سخت 
ترك ماهیّات و خاصیّات گو
شرح كن احوال آن دو ماه رو 
دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش (بخش هشتم )
همانطور که در بخش قبل دیدیم خانم اعرابی بالاخره موفق شد آقای اعرابی را راضی کنه و آقای اعرابی میگه که من دیگه هر چه که تو بگی قبول میکنم و به بد و خوب اون از دید خودم نگاه نمی کنم و خلاصه هر چی تو بگی ! 
خانم اعرابی که هنوز به آقای اعرابی بدگمان بود ، گفت : حالا راستش رو بگو می خوای با این کارها و حیله از درون من آگاه بشی یا اینکه واقعا محبتی در دل تو پدیدار شده ؟! 
آقای اعرابی برای ثابت کردن صدق اش ، صحبت هایی میاره در اینجا که در نهایت می خواد به خانم بگه که من در حرفی که زدم صادق هستم و از دل گفتم هر چه گفتم .
 آقای اعرابی در صحبت هاش از علم الهی صحبت میکنه و میگه : قسم به خدایی که عالَم به اسرار مخفی است و انسان را از خاک ، پاک و با صفا آفرید . خداوند انسان را در قالبی محدود و جسمی کوچک آفرید ولی در همین جسم کوچک روح را جا داد و  آنچه در لوح محفوظ بود و علم اسماء را به او آموخت .  و انسان به دلیل در اختیار داشتن علمی که به علم الهی متصل بود به جایی رسید که فرشتگان در مقابلش سجده کردند . آدم از درسی که از حق آموخت ، نکته هایی به فرشتگان آموخت و آنها نیز کمال و  پاکی تازه ای یافتند و آنچه آموختند در پهنه ی هفت آسمان نیافته بودند . در مقایسه با بزرگی روح آدمی ، حتی عرصه هفت آسمان تنگ است . 
سپس مولانا برای تایید حرف های بالا به حدیثی از پیامبر اشاره میکند که پیامبر فرمودند : حق فرموده است که :من در بالا و پایین و زمین و آسمان نگنجم و این دل مومن است که گنجایش من را دارد . اگر مرا می جویی در آن دل ها بجو . 
پروردگار فرمود : ای مرد پرهیزکار ! به میان بندگان من بیا ، تا از دیدار من ، بهشت را دیده باشی . 
عرش با این عظمتش از جنس صورت است و در برابر قلب  مومن که از جنس معنی است ، بسیار کوچک می نماید و در خور مقایسه نیست .  
فرشتگان می گفتند : ما از قدیم با زمین الفتی داشتیم و همیشه میگفتیم ما که از جنس نور هستیم چطور به این زمین و ظلمت اینگونه علاقه مندیم ؟!  و حالا فهمیدیم که چون قرار بود انسان از خاک اینجا سرشته شود الفت ما بدین خاک بود . ما در زمین زندگی می کردیم و از گنجی که در آن بود غافل بودیم ، تا این که خداوند به ما فرمود باید از زمین رخت ببندیم و ما از این تغییر ناراحت شدیم و به خداوند گفتیم : چه کسی قرار است به جای ما بیاید؟ تومی خواهی این تسبیح ( سبحان الله ) و تهلیل ( لا اله الا الله ) ما را به سر و صدا و گفتگوهای بی حاصل بفروشی !؟ 
خداوند آنها را آزاد گذاشت تا هر چه می خواهند بگویند ، مانند پدری که از گفته ی فرزند خویش نمی رنجد . گرچه این گفتارها لایق پروردگار نیست اما  خداوند فرموده : رحمت من  بر غضب من  پیشی گرفته . اصلا من این اسباب ها را فراهم میکنم تا تو این رفتارها را نشان دهی و خود ببینی رحمت من تا کجاست و غضب من چقدر دور ... بردباری من صدها برابر از بردباری پدرها و مادر ها بیشتر است . بردباری آنها در برابر بردباری من مانند کف بر روی دریاست  ، کف که نه ، كفِّ كفِّ كفِّ كفّ  . مانند صدف است و مروارید درون آن ...  
آقای اعرابی به خانمش میگه : به حق آن کف و دریای صاف ، که این حرف هایی که من به تو گفتم ( که هر چه تو بگویی همان کار را میکنم ) لاف و امتحان نیست و از سر مهر و خضوع  است  . به حق خداوندی که بازگشتم به سوی اوست ، مرا امتحان کن . حرف را درون خود نگه ندار و بگو چه کنم ؟ آنچه در دل داری بگو تا آنچه درون دل من هست نیز آشکار شود . حال بگو که برای رهایی  از این مشکلات چه کاری از دست من ساخته است ؟ ...
دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن كه : در این تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست
 مرد گفت : اكنون گذشتم از خلاف
حكم داری، تیغ بر كش از غلاف 
هر چه گوئی ، مر ترا فرمان برم
در بد و نیك آمدِ آن  ننگرم 
در وجود تو شوم من مُنعَدِم
چون مُحبم، حُبُّ یُعمی و یُصِمّ 
گفت زن : آهنگ ِبرّم می كنی
یا به حیلت كشف سِرّم می كنی؟ 
گفت : و الله عالِمِ السِّرِّ الخَفیّ
كآفرید از خاك آدم را صَفّی 
در سه گز قالب كه دادش ، وانمود
آنچه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هر چه بُود ، او پس و پیش
درس كرد از عَلَّمَ الاَسماء خویش 
تا مَلك بی خود شد از تدریس او
قدسِ دیگر یافت از تقدیس او
آن گشادیشان كه آدم رونمود
در گشادِ آسمانهاشان نبود
در فراخی عرصۀ آن پاك جان
تنگ آمد عرصۀ هفت آسمان 
گفت پیغمبر كه : "حق فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا و پست 
در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم ، این یقین دان ای عزیز!
در دل مومن بگنجم ". ای عجب !
"گر مرا جوئی ، در آن دل ها طلب" 
گفت : اُدخُل فی عِبادی ، تَلتَقی
جَنَةَ مِن رُؤیتی یا مُتَقی 
عرش با آن نور با پهنای خویش
چون بدید آن را ، برفت از جای خویش 
خود بزرگی عرش ، باشد بس مدید
لیك ، صورت كیست چون معنی رسید ؟
هر ملك می گفت : ما را پیش از این
اُلفتی می بود بر روی زمین 
تخم خدمت بر زمین می كاشتیم
ز آن تعلق ما عجب می داشتیم 
كین تعلق چیست با این خاكمان؟
چون سرشت ما بُده ست از آسمان 
اُلف ما انوار،  با ظلمات چیست؟
چون تواند نور با ظلمات زیست ؟
آدما ! آن اُلف از بوی تو بود
زآن كه جسمت را زمین بُد تار و پود
جسم خاكت را از اینجا بافتند
نور پاكت را در اینجا یافتند
این كه جان ما ز روحت یافته ست
پیش پیش از خاك ، آن می تافته ست 
در زمین بودیم و غافل از زمین
غافل از گنجی كه در وی بُد دفین 
چون سفر فرمود ما را ز آن مُقام
تلخ شد ما را از آن تحویل ، كام 
تا كه حجّت ها همی گفتیم ما
كه به جای ما كی  آید ای خدا؟
نورِ این تسبیح و این تهلیل را
میفروشی بهر قال و قیل را؟
حكم حق گسترده  بهر ما بساط
كه : بگوئید از طریق انبساط ، 
هر چه آید بر زبانتان بی حذر
همچو طفلان یگانه با پدر
ز آن كه این دمها چه گر نالایق است
رحمت من بر غضب ، هم سابق است 
از پی اظهار این سَبق، ای مَلَك
در تو بنهم داعیۀ اشكال و شك 
تا بگوئی و نگیرم بر تو من
مُنكِر حِلمم نیارد دم زدن 
صد پدر صد مادر، اندر حِلم ما
هر نفس زاید، در افتد در فنا
حلم ایشان، كفّ بحر حِلمِ ماست
كف رود ، آید، ولی دریا به جاست 
خود چه گویم ؟ پیش آن دُرّ این صدف
نیست الا كفِّ كفِّ كفِّ كفّ 
حقّ آن كف، حقّ آن دریای صاف
كامتحانی نیست، این گفت ، و نه لاف 
از سر مهر و صفاء است و خضوع
حق آن كَس كه بدو دارم رجوع 
گر به پیشت امتحان است این هوس
امتحان را ، امتحان كن یك نفس 
سِرّ مپوشان تا پدید آید سِرم
امر كن تو هر چه بر وی قادرم 
دل مپوشان تا پدید آید دلم
تا قبول آرم هر آن چه قابلم 
چون كنم؟ در دست من چه چاره است؟
در نگر تا جان من چه كاره است ؟ 
(تعیین كردن زن طریق طلب روزی ... ( بخش نهم
بالاخره دیدیم که خانم و آقای اعرابی با هم به توافق رسیدند تا تغییری در وضعیتشون ایجاد کنند .آقای اعرابی از خانم پرسید که حالا باید چیکار کنیم ؟؟ 
خانم اعرابی گفت : من شنیدم در بغداد خلیفه ای هست ، نماینده ی خداوند رحمان ، که مثل آفتاب به عالم روشنایی بخشیده  و شهر از وجودش مثل بهار هست . و اگر به آن شاه بپیوندی آنقدر عظیم و پر رحمت هست که تو هم مثل شاه میشوی . تا کی می خواهی دنبال هر چیز بی ارزشی روان باشی ؟! همنشینی با بزرگان مانند کیمیاست که هر مسی را تبدیل به طلا میکنه ، وقتی حتی نظر آنها به تو ، کیمیایی میکنه ، ببین دیگه وجود خودشون با تو چیکار میکنه. مانند ابوبکر که چون همنشین پیامبر بود به "صدیق" معروف شد  . 
آقای اعرابی گفت : آخه به این راحتی ها نیست ! من اگه بخوام برم پیش شاه ، نمی تونم بی بهانه برم ! باید دلیلی داشته باشم و راهی بشم. آیا هیچ کاری بدون وسیله انجام میشه ؟؟ 
مثل مجنون که وقتی شنید لیلی مریض هست ، دلش می خواست به عیادت لیلی بره ولی بهانه ای نداشت برای این کار ، گفت : کاش لا اقل من طبیب حاذقی بودم تا میتونستم به این بهانه به دیدن لیلی برم ... 
خداوند برای این به ما گفت "بیایید " که همه ی بنده ها بدون شرمندگی به سمت اش برن ، شب پره ( خفاش ) هم اگه عنایت حق بهش بشه  وابزار دیدن داشته باشه میتونه به راحتی در روز هم پرواز کنه .  هر کسی اگر به اندازه ی توانش در راه حق گام برداره ، عنایت خداوند هم شامل حالش میشه. 
خانم اعرابی در جواب میگه : این خلیفه آنقدر کرم و بزرگواری داره که تنها با حضورش همه اسباب ها فراهم میشه . اگر تو از داشتن ها حرف بزنی ، ادعایی کرده ای که نشانه ی دیدن خود هست و در این راه یکی از مهمترین قدم ها پا گذاشتن بر روی خود و نیندیشیدن به اسباب دنیا است . 
چقدر برای ما پیش اومده که خودمون اسبابی که برای انجام یه  کار فکر میکردیم لازمه رو فراهم کردیم و آخرش اون کار نشد و خیلی وقت ها هم بدون اینکه خیلی لوازم جور باشه خیلی کارها به راحتی به سرانجام رسید  ... باید گاهی تمام اسباب ها را رها کرد و چشم به کرَم او دوخت .. 
حالا آقای اعرابی میگه : خب باید من یک درجه ای از قرب برسم که بتونم بی اسباب در مقابل این شاه حاضر بشم . و او به من رحم کنه و من رو به حضور خودش بپذیره  . ما فقط از فقر ، رنگ و حرف اش رو داریم ! تو چیزی غیر از ظاهر ، در باطن ما نشون بده که باعث بشه شاه ما رو بپذیره ... از این شاهدان ، این گواهی ها پذیرفته نمیشه . باید صدق و راستی در کار باشه ، تا اصلا بدون گفت و گو ، نور رحمت او بر ما تابیده بشه .

تعیین كردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را ، و قبول کردن او
 گفت زن : " یك آفتابی تافته ست
عالمی زو روشنایی یافته ست 
نایب رحمان ، خلیفۀ كردگار
شهر بغداد است از وی چون بهار
گر بپیوندی بدان شه، شه شوی
سوی هر ادبیر تا كی می روی ؟
همنشینی با شهان چون کیمیاست 
چون نظرشان كیمیائی ، خود كجاست؟ 
چشم احمد بر ابو بكری زده
او ز یك تصدیق صدیق آمده " 
گفت : " من شه را پذیرا چون شوم؟
بی بهانه ، سوی او من چون روم ؟
نسبتی باید مرا یا حیلتی
هیچ پیشه راست شد بی آلتی؟ "  
همچو مجنونی كه بشنید از یكی
كه مرض آمد به لیلی اندكی ،  
گفت : " آوه ، بی بهانه چون روم؟
ور بمانم از عیادت ، چون شوم؟ 
لیتنی كنت طبیباً حاذقاً
كنت أمشی نحو لیلی سابقاً "
"قل تعالوا" گفت حق ما را بدآن
تا بود شرم اِشكنی ما را نشان 
شب پران را ، گر نظر و آلت بُدی
روزشان جولان و خوش حالت بُدی 
گفت : " چون شاه كرم میدان رود
عین هر بی آلتی آلت شود
زآنكه آلت دعوی است و هستی است
كار، در بی آلتی و پستی است "
گفت : " كی بی آلتی سودا كنم
تا نه من بی آلتی پیدا كنم؟ 
پس گواهی بایدم بر مفلسی
تا شهی رحمم كند با مونسی  
تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ
وانما ، تا رحم آرد شاه شنگ 
كین گواهی كه ز گفت و رنگ بُد
نزد آن قاضِی القُضاة آن جرح شد
صدق میخواهد گواه حال او
تا بتابد نورِ او بی قالِ او"
هدیه بردنِ عرب سبوی آب باران ( بخش دهم )
در بخش های قبل دیدیم که برای اینکه گرهی از مشکلات خانم و آقای اعرابی باز بشه ، قرار شد آقای اعرابی بره پیش خلیفه ای که در بغداد بود و به کرم معروف ... آقای اعرابی گفت ، دست خالی که نمیشه رفت پیش سلطان ! خانم اعرابی گفت : صدق این هست که از هر چه داریم بگذریم و با ارزش ترین چیزی که به دست آوردیم برای سلطان ببریم . ما هم با ارزش ترین چیزی که داریم سبوی آب باران هست که جمع کردیم . این سبو را بردار و برو پیش شاهنشاه و بگو که بهتر از این آب در صحرا پیدا نمیشه . هر چقدر هم که خزینه اش پر از کالاهای فاخر باشه ، باز هم این آب چیز دیگری است . 

حالا مولانا گریزی میزنه به بطن و اشاره میکنه به لایه های پنهان داستان : 
این کوزه چیه ؟ این کوزه همین تن محدود و محصور ماست که 5 لوله ی حس به آن وصل هست و از این پنج حس ، آب شوری به درون کوزه میریزه . باید سعی کنیم این آب رو از هر نا پاکی دور نگه داریم تا از این کوزه راهی باز بشه به سمت بحر حقیقت . تا با این اتصال کوزه ی ما ، خوی آن بحر حقیقت را به خودش بگیره و وقتی میبریمش پیش شاه ، او مشتری این کوزه بشه . وقتی این اتفاق افتاد کوزه ی محدود ما ، آب درونش بی نهایت میشه و از این کوزه صد جهان سیراب میشن .
دست از سر این حس های مادی بردار ، چشم از حرام فروبند ، و این کوزه را از خُم الهی پر کن. 
زن بسیار خوشحال و راضی و با غرور فکر میکرد که هدیه اش بسیار برازنده ی آن شاه هست  ، ولی  نمی دانست که در شهر بغداد دجله ای مانند شِکَر روان هست که پر است از کشتی ها و ماهی گیران ... 
مولانا در اینجا احساس های زن رو مقایسه میکنه با حس های ما در این دنیا و تفکرات ما در مورد دنیای دیگر و عالم معنا ، که مانند قطره ای است  در مقابل آن نهر صفا ...

هدیه بردنِ عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمومنین ، بر پنداشت كه آن جا هم قحطِ آب است .
گفت زن : "صدق آن بود كز بودِ خویش 
پاك برخیزی تو از مجهود خویش 
آب باران است ما را در سبو
مُلكت و سرمایه و اسباب تو
این سبوی آب را بردار و رو
هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
گو كه : ما را غیر از این اسباب نیست
در مفازه هیچ به زین آب نیست 
گر خزینه اش پُر متاع فاخر است
این چنین آبش نباشد، نادر است "  
چیست آن كوزه ؟ تن محصور ما
اندر آن آب حواس شور ما
ای خداوند! این خم و كوزۀ مرا
در پذیر از فضل "الله اشتری" 
كوزه یی با پنج لوله  پنج حس
پاك دار این آب را از هر نجس 
تا شود زین كوزه منفذ سوی بحر
تا بگیرد كوزۀ من خوی بحر
تا چو هدیه پیش سلطانش بری
پاك بیند ، باشدش شه مشتری 
بی نهایت گردد آبش بعد از آن
پر شود از كوزۀ من صد جهان 
لوله ها بر بند و پُر دارَش ز خُم
گفت : " غُضوا عَن هَوا ابصاركُم" 
ریش او پر باد، كین هدیه كه راست؟
لایق چون او شهی، این است راست 
زن نمی دانست كانجا بر گذر
هست جاری دجلۀ ای همچون شكر
در میان شهر چون دریا روان
پر ز كشتیها و شَستِ ماهیان 
رو بر سلطان و كار و بار بین
حس تَجْرِی تَحْتَهَا الأنهار بین 
این چنین حسها و ادراكات ما
قطره یی باشد در آن نهر صفا
در نمد دوختن زن عرب ، سبوی آب باران را ( بخش یازدهم )
خب به اینجای داستان رسیدیم که مرد عرب برای راهی شدن و پیش خلیفه ی کریم رفتن ، به دنبال هدیه ی با ارزشی بود که دست خالی نره و زن بهش پیشنهاد کرد که آب بارانی که در کوزه جمع کردند رو ببره و چون با ارزش ترین چیزی بود که داشتند فکر میکردند برای خلیفه هم همینطوره . 
کوزه رو توی نمد گذاشتند و درش رو دوختند و گفتند که :"  بله این آب بهترین چیز هست و روزه اش رو خلیفه با این آب باز میکنه حتما . چنین آبی در جهان پیدا نمیشه و مثل شرابی ناب ( رحق ) هست و به ذوق آنها خوش میاد حتما . آخه خلیفه و دور و بری هاش از بس آب شور و تلخ خوردند دائما در بیماری و نا خوشی به سر میبرند !! " ( خداییش آدم های خوشحالی بودنااا : البته نمونه ی ما آدم هان دیگه ... ) 

مرغی که در کنار آب شور زندگی میکنه ، چه میفهمه معنی آب شیرین رو ؟! ای انسانی که جای تو در کنار چشمه ی شوری ست ، تو از آب شیرین و رودهای جاری همچون شکر چه می فهمی ؟؟ ای تویی که در این زندگی که مانند کاروان سرایی برای اقامتی کوتاه ، بساط زندگی پهن کرده ای و درگیر آن شده ای ، تو چه میدانی مَحو و سُكر و انبساط چیست؟؟ 

در اینجا لازمه به معنای این سه کلمه ای اشاره ای داشته باشم : 
مَحو : حالتی است که سالک از صفات خود و "من" دست کشیده  و جز پرودگار چیزی نبیند 
و سُكر: مستی روحانی سالک است در مسیر به سمت حق . در این حالت ، بی خبری ، با دیدن جمال حق ، بر سالک پدیدار میشود . 
و انبساط : حالتی است که سالک به جایی میرسد که میتواند بی پرده و بدون مراعات بزرگی پروردگار ، درد و  نیاز خود را با او بیان کند .
این حالات را مولانا  امواج دریای حق میداند . 

مولانا به این نکته اشاره میکنه در این ابیات که : هر چند تو ممکنه خیلی چیزها شنیده باشی و خونده باشی و فکر کنی چیزهایی در مورد سیر الی الله میدانی ، اما تو مثل بچه ای هستی که فقط حروف رو از پدر و پدربزرگ اش یاد گرفته و به معنای حقیقی آن دست نیافته . 
خلاصه آقای اعرابی سبو اش رو برداشت و راهی شد ، روز و شب با ترس و لرز سبو رو از بیابان به سمت شهر به دنبال خودش میکشید . از اونطرف خانم اعرابی هم نشسته بود پای جانماز و برای اینکه خداوند سبو رو حفظ کنه دعا می کرد که : " خدایا این سبوی ما رو از دزدان راهزنان حفظ کن تا برسه به دست خلیفه . میدونم که شوهرم توانا است در به ثمر رساندن این کار ، اما این آب از گوهر هم پر ارزش تر هست و مثل آب کوثر میمونه  ... " 

با دعاهای زن و زحمت های مرد ، بالاخره کوزه ی ما از اتفاقات بد در امان ماند تا به دارالخلافه رسید ... 
وقتی رسید به درالخلافه ، دید که درگاهی است پر از نعمت و اهل حاجت با امیدواری و انتظار چشم به راه هستند ... 
در هر لحظه کسی به خواسته اش میرسه و نه تنها خواسته اش بلکه چیزی بیش از حد انتظارش بهش داده میشه ... 
 در بارگاه ، زشت و زیبا و کافر و مومن فرقی ندارند ، مثل خورشید و باران ، رحمت بر سر همه میباره ، نه مثل بهشت که مختص افراد خاصی است . 
قومی به آرزوهاشون رسیده اند و قومی ایستادند برای گرفتن حاجت ها . مثل صحنه ی قیامت همه صف کشیده اند در بر اون بزرگوار ، خاص و عام ، از همه ی طبقات ، همه جمع هستند . آن کسی که اهل ظاهر و صورت بوده ، بهش خواسته های مادی اش رو داده اند و آن کسی که خواسته های معنوی داشته ، آنجا دریای معنا را یافته .. 
آنکه بی همت وارد این درگاه شده ، همتی نو یافته و آنکه همتی داشته در نعمت ها به رویش گشوده شده ... 
 در نمد دوختن زن عرب ، سبوی آب باران را ، و مُهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب 
  مرد گفت : " آری سبو را سر ببند
هین ! كه این هدیه ست ما را سودمند
در نمد در دوز تو این كوزه را
تا گشاید شه ، به هَدیه روزه را
كین چنین، اندر همه آفاق نیست
جز رَحیق و مایۀ اَذواق نیست 
زآن كه ایشان ز آب های تلخ و شور
دائما پر علّت اند و نیم كور"
مرغ ، كآب شور باشد مسكنش
او چه داند جای آب روشنش؟ 
ای كه اندر چشمۀ شور است جات
تو چه دانی شطّ و جیحون و فرات؟ 
ای تو نارسته از این فانی رِباط
تو چه دانی مَحو و سُكر و انبساط؟
ور بدانی نَقلت از اُبّ و جدّ است
پیش تو این نامها چون ابجد است 
ابجد و هَوَّز چه فاش است و پدید
بر همه طفلان ، و معنی بس بعید
پس سبو برداشت آن مرد عرب
در سفر شد ، می كشیدش روز و شب 
بر سبو لرزان بُد از آفات دهر
هم كشیدش از بیابان تا به شهر
زن ، مُصَلّا باز كرده از نیاز
ربِّ سَلَّم، ِورد كرده در نماز
كه : " نگه دار آبِ ما را از خسان
یا رب آن گوهر بدان دریا رسان 
گر چه شویم آگه است و پُر فن است
لیك گوهر را هزاران دشمن است 
خود چه باشد گوهر؟ آب كوثر است
قطره یی زین است  كاصل گوهر است " 
از دعاهای زن و زاری او
وز غم مرد و گرانباری او
سالم از دزدان و از آسیب سنگ
برد تا دار الخلافه بی درنگ 
دید درگاهی پر از اِنعام ها
اهل حاجت گستریده دام ها
دم به دم هر سوی صاحب حاجتی
یافته ز آن در عطا و خِلعتی 
بهر گبر و مومن و زیبا و زشت
همچو خورشید و مطر، نی  چون بهشت 
دید قومی در نظر آراسته
قوم دیگر منتظر برخاسته 
خاص و عامه ، از سلیمان تا به مور
زنده گشته چون جهان از نفخِ صور
اهل صورت در جواهر بافته
اهل معنی بحر معنی یافته 
آن كه بی همّت، چه با همّت شده آن كه با همّت، چه با نعمت شده
در بیان آن كه : چُنان كه گدا عاشق كرم است ... ( بخش دوازدهم )
در بخش قبل دیدیم که وقتی آقای اعرابی رسید به درالخلافه ، دید که درگاهی است پر از نعمت و اهل حاجت با امیدواری و انتظار چشم به راه هستند ... و هر کس از هر طبقه ای به چیزی بیش از خواسته اش میرسه ...

در اینجا مولانا گریزی میزنه به بحث حاجتمندی و بخشندگی  که بسیار قابل تامل هست  و لایه های مختلفی داره . امیدوارم شما بتونید بیش از این چیزی که من گرفتم رو از این درس بگیرید و به من هم بگید . 

در عنوان این بخش مولانا آورده که : همانطور که حاجتمند ، عاشق بخشش و کرم بخشنده هست ، کرمِ  کریم هم عاشق آن گداست . اگر حاجتمند صبر به خرج بده  ، کریم خود حاجت او را برطرف میکنه  و این صبر برای حاجتمند کمال او هست . اما برای کریم ، صبر کردن  نقصان . 
( یعنی کسی که حاجتی داره کمال اش در این هست که صبر کنه ، اما کسی که قراره به نیازمندی کمک کنه ، صبر جایز نیست ) 

خیلی از شما این بیت رو شنیدید : 
تشنه می‌نالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آب‌خوار

حالا در این مورد هم چنین نظری داره مولانا که : همونطور که گدا به دنبال کریم هست ، کریم هم گدا رو میطلبه و دلیل این مسئله این هست که صفت کرم در کریم با بخشندگی اش جلوه میکنه و اگر بخشندگی نباشه چطور این صفت تجلی کنه ؟!
اونوقت اون نیازمند ، میشه مثل آینه ای که زیبایی های کریم رو نشون میده . 
خداوند در سوره والضُّحی فرمود : ای پیامبر بر سر گدا بانگ  نزن ، چون گدا آیینه ی بخشش هست و اگر روی این آینه غباری بیافته به ضرر همان کریم هست و زیبایی های او کمتر دیده میشه .  
حالا کسی که نیازمند و حاجتمند درگاه حق هست در حقیقت مثل آینه ای است که صفت کرم خداوند با او تجلی میکنه . 
پس تو نیازمند اویی و در پی او و او نیز در پی تو و آنگاه که از خود فانی شدی در او ، خود یکپارچه جود و بخشش میشوی ..  ( البته در مقام فنا "خود" ی وجود نداره و برای همین هست که به "جود مطلق " اشاره شده ... خب یه مقدار سخته در قالب کلمات گنجاندن ، من رو ببخشید ... ) 
خب اگه از این دو حالت هم خارجی که دیگه مثل یه نقش روی پرده ، بی جان هستی   ... ( البته شما که اینجا هستید حتما یکی از این دو دسته هستید بالاخره ، امیدی هست  :)  - من جای شما بودم الان لبخند میزدم ) 
خب فقط من یه چیزی بگم قبل از اینکه برین سراغ شعر : دقت کردین که خیلی از نقص های ما در این دنیا خودش باعث تجلی صفات خداوند هست !! مثلا ما یه گناهی مرتکب میشیم و در مقابل اون ، ستارالعیوب بودن خداوند تجلی میکنه و وقتی پشیمون میشیم و احساس میکنیم بخشیده شدیم ، غفار بودن خداوند تجلی میکنه ... 
البته من که خودم واقعا در مقابل اسماء و صفات خدا خیلی کم میدونم و فکر میکنم با دونستن معنی ،  این اسماء و صفات ، دقیقا درک نمیشن .. بلکه باید دیدشون ، اما شما اگه از این موارد سراغ دارین خوشحال میشم بدونم .

در بیان آن كه : چُنان كه گدا عاشق كرم است و عاشق کریم ، کرمِ  كریم هم عاشق گداست. اگر گدا را صبر بیش بُوَد ، كریم بر در او آید . اما صبر گدا كمال گداست و صبر کریم نقصان او 
 بانگ می آمد كه : ای طالب بیا
جود ، محتاج گدایان ، چون گدا
جود می جوید گدایان و ضِعاف
همچو خوبان كآینه جویند صاف 
روی خوبان ز آینه زیبا شود
روی احسان از گدا پیدا شود
پس از این فرمود حق در والضُّحی : 
بانگ كم زن ای محمّد بر گدا
چون گدا آئینۀ جود است، هان !
دم بود بر روی آیینه زیان 
آن یكی جودش گدا آرد پدید
وآن دگر بخشد گدایان را مزید
پس گدایان آینه جود حق اند
وآنكه با حقّ اند ، جود مطلق اند
وآن كه جز این دوست ، او خود مرده یی است
او بر این در نیست، نقش پرده یی است 
پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه ( بخش 13 )
خب … آقای اعرابی بالاخره به دارالخلافه رسید و به محض ورود ، کاخدارها دور و برش رو گرفتند و گلاب بر سر و روش زدن  ( که از سنت های مهمان نوازی بوده ) . این افراد کارشون این بود که بدون اینکه از حاجتمند چیزی بپرسند خودشون پی به  حاجت  او میبردند و در جهت رفع اش می کوشیدند . 
خلاصه خیلی بهش احترام گذاشتند و گفتند ای سرشناس عرب ، خسته نباشی از رنج سفر و ... 
آقای اعرابی گفت والا من که الان وجه العرب ( سرشناس ) نیستم اما اگر شما لطفی کنید و به من وجهی بدید ( پول ) شاید شدم . 
آقای اعرابی که اصلا انتظار چنین رفتارهای پر از محبتی رو نداشته میگه : ای شمایی که در چهره تان بزرگی دیده میشه و شکوه شما از سکه های طلای جعفری بیشتر ارزش داره ، ای که دیدار شما به اندازه ی دیدار کلی از عزیزان می ارزه و شایسته است که همه ی انسان ها دارایی خودشون رو در راه دین و آیین شما نثار کنند ،  ای شمایی که با نظر به نور خداوند درون من رو میبینید ، من اینجا اومدم تا شاه بخششی به من بکنه و شما با کیمیای نظر خودتون مس وجود من رو به طلا تبدیل کنید . من غریبی هستم که از بیابان های دور به امید لطف سلطان تا بدین جا رسیدم . بوی لطف او از تمام بیابان ها به مشام میرسه و حتی ریگ های بیایان از لطف او جان میگیرند . 
اینجای داستان اتفاقی که باید بیافته می افته و آقای اعرابی با دیدن این همه مهر و بخشش و بزرگی میگه : من تا اینجا از بهر گرفتن دینار اومدم ولی حالا که  به اینجا رسیدم مست دیدار شاه شدم .

در اینجا مولانا مثال هایی میاره . افرادی که به قصدی حرکت کردند ( مثل اعرابی برای به دست آوردن مالی و بهبود اوضاع ) ولی از آن هدف کوچک به چنان جایگاه  والا  و بهشت  جاودانی رسیدند که در فکرشان نبود  و  نمی گنجید : 
شخصی که برای خرید نان میرود و عاشق نانوا می شود . کسی که برای تفریح به گلستان میرود و در بند باغبان گرفتار می شود  . مرد عربی که با کشیدن آب از چاه ، چشمش به جمال یوسف روشن می شود  . موسی که در پی آتشی برای همسر و فرزندش به چنان آتشی می رسد که از آتش جهان مصون می شود . عیسی که برای فرار از دشمنان به آسمان چهارم می رسد . آدمی که در دام خوشه ی گندم  افتاد و از بهشت رانده شد  ، اما از او بنی آدم خوشه خوشه سر زد  . باز ،  برای به دست آوردن دانه و خوراک در دام شاه افتاد ، اما بر ساعد شاه جای گرفت  . طفل به امید لطف پدر به مکتب و در پی آموختن علم و هنر رفت اما از همان مکتب به جایگاه رفیعی رسید . درمکتب ماهیانه پولی داد ،اما با این کار خود ماهی در آسمان شد . عباس ، دشمن پیامبر بود و بر ضد او و دین او ،  ولی در جنگ با اسلام ، به اسلام بازگشت و حامی آن شد .  

اعرابی میگه : من تا اینجا برای گرفتن  چیزی اومدم  ، اما اینجا به ورودی که رسیدم  انگار به صدر رسیدم و در بالا جای گرفتم . آب آوردم برای هدیه تا نانی بگیرم ، اما بوی نان مرا به بهشت کشاند . نان ، آدم رو از بهشت بیرون راند و همان نان من رو در  بهشت انداخت و به جایی رسیدم که از آب و نان رَستم ، مانند فرشته ها که بی غرض ستایش خداوند میکنند ..  در این جهان هر کسی قدمی بر میداره به دلیلی هست و در انتظار پاسخی و فقط جسم و جان عاشقان هست که بی غرض و بدون هیچ چشمداشتی به دور معشوق در گردش هست ... 

 پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اِكرام اعرابی ، و پذیرفتن هدیۀ او را
 آن عرابی از بیابان بعید
بر در دار الخلافه چون رسید
پس نقیبان پیش او باز آمدند 
بس گلابِ لطف بر جیبش  زدند
حاجت او فهمشان شد بی مقال
كار ایشان بُد عطا پیش از سؤال 
پس بدو گفتند :  یا وجه العرب !
از كجایی ؟ چونی از راه و تعب ؟
گفت : وجهم ، گر مرا وجهی دهید
بی وجوهم ، چون پس پشتم نهید
ای كه در روتان نشان مِهتری
فرّ تان خوشتر ز زرّ جعفری
ای كه یك دیدارتان دیدارها
ای نثار دینتان دینارها
ای همه ینظر بنور الله شده
بهر بخشش از بر شه آمده 
تا زنید آن كیمیاهای نظر
بر سر مس های اشخاص بشر
من غریبم ، از بیابان آمدم
بر امید لطف سلطان آمدم 
بوی لطف او بیابان ها گرفت
ذره های ریگ هم جان ها گرفت 
تا بدین جا بهر دینار آمدم
چون رسیدم، مست دیدار آمدم 
بهر نان شخصی سوی نانبا دوید
داد جان چون حسن نانبا را بدید
بهر فرجه شد یكی تا گلستان
فرجۀ او شد جمال باغبان 
همچو اعرابی كه آب از چه كشید
آب حیوان از رخ یوسف چشید
رفت موسی كاتشی آرد بدست
آتشی دید او كه از آتش برست 
جَست عیسی تا رهد از دشمنان
بردش آن جستن به چارم آسمان 
دام آدم خوشه ی گندم شده
تا وجودش خوشۀ مردم شده 
باز، آید سوی دام از بهر َخور
ساعد شه یابد و اقبال و فر
طفل شد مكتب پی كسب هنر
بر امید مرغ  با لطف پدر
پس ز مكتب آن یكی صدری شده
ماهیانه داده و بدری شده 
آمده عباس حرب از بهر كین
بهر قمع احمد و استیز دین 
گشته دین را تا قیامت پشت و رو
در خلافت ، او و فرزندان او
من بر این در، طالب چیز آمدم
صدر گشتم، چون به دهلیز آمدم 
آب آوردم به تحفه ، بهر نان
بوی نانم برد تا صدر جنان 
نان ، برون بُرد آدمی را از بهشت
نان ، مرا اندر بهشتی در سرشت 
رستم از آب و ز نان همچون ملك
بی غرض گردم بر این در ، چون فلك 
بی غرض نبود به گردش در جهان
غیر جسم و غیر جان عاشقان 
در بیان آن كه : عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواری است كه بر او تاب آفتاب زند ( بخش 14 )در این قسمت ، در دل داستان ، با توجه به بیت آخر بخش قبل : 
بی غرض نبود به گردش در جهان
غیر جسم و غیر جان عاشقان
 مولانا اشاره به داستان کل و جزو و عاشقی  میکنه . 
در قضیه " وحدت وجود " ، اصل بر این هست که وجود هر چیزی سرچشمه از آن آفتاب حق داره ، و در اصل یک چیز بیش نیست به شکل های گوناگون . 

به قول عطار : 

مرد می‌باید که باشد شه شناس
گر ببیند شاه را در صد لباس
ای دریغا هیچ کس رانیست تاب
دیدها کور و جهان پر ز آفتاب
ای ز پیدایی خود بس ناپدید
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید...

 و به قول عراقی : 

یک عین متفق که جز او ذره ای نبود 
چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده 

حالا مولانا میگه اگه تو عاشق یک جزو شدی ، و عشق دنیا و آنچه در او هست ، باید جهد کنی تا ببینی اصل کجاست ! و از عشق جزو به عشق کل برسی . 
اگر تو در عشق کوچک خودت موندی و عاشقی کردی ، مثل کسی هستی که میبینه نوری بر دیوار هست و با او عشق بازی میکنه و هیچ وقت نمیخواد بفهمه که سرچشمه ی این نور از کجاست ! پس اگه روزی عاشق شدی یه نگاهی بنداز و یه تلاشی بکن شاید فهمیدی که این نور سرچشمه ای در آسمان چهارم داره و این دیوار به خودی خود چیزی نیست . و به هر حال روزی این آفتاب روی دیوار به اصل خودش برمیگرده و اگر تو ندونی اون اصل کجاست سرگردان در تاریکی میمونی . 

و باز به قول عراقی : 
هر نقش که بر تخته ی هستی پیداست 
آن صورت آن کس است کان نقش آراست 
دریای کهن چو بر زند موجی نو 
موج اش خوانند و در حقیقت دریاست 

نباید بنده ی کسی باشی که خودش بنده ی کس دیگری است . فکر نکن که با چنگ زدن به این ریسمان به جایی میرسی ! که خود این جزو ، محتاج کسی است برای رهایی ... 
و چقدر سخت هست زمانی این رو بفهمی که دیگه دیر شده باشه : وَ حِیلَ بَینَهُمْ وَ بَینَ ما یشْتَهُونَ - و میان آنها و آنچه میخواهند جدایی افتاده است . ( سوره ی سباء – آیه 54 ) 

در بیان آن كه : عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواری است كه بر او تاب آفتاب زند ،  و جهد و جهاد نكرد تا فهم كند كه آن تاب و رونق از دیوار نیست ، از قرص آفتاب است در آسمان چهارم . لاجرم كلی دل بر دیوار نهاد ، چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا ، وَ حِیلَ بَینَهُمْ وَ بَینَ ما یشْتَهُونَ

2813 عاشقان كلّ، نه این عشّاق جزو
ماند از كلّ، آن كه شد مشتاق جزو
چون كه جزوی عاشق جزوی شود
زود معشوقش به كلّ خود رود ،
ریش گاو بندۀ غیر آمد او
غرقه شد ، كف در ضعیفی در زد او
نیست حاكم تا كند تیمار او
كار خواجۀ خود كند یا كار او ؟

و در آخر : 
میل خلق جمله عالم تا ابد 
گر شناسند و اگر نه ، سوی تو است 
جز تو را چون دوست نتوان داشتن 
دوستی دیگران ، بر بوی تو است  ...

عراقی


سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را ... ( بخش پانزدهم )

در بخش های قبل دیدیم که بالاخره آقای اعرابی رسید به درگاه خلیفه و وقتی عظمت اونجا رو دید گفت : من تا اینجا برای به دست آوردن دیناری اومده بودم اما با دیدن لطف شاه ، حالا مست دیدار شاه هستم ..
سبوی آب که هدیه آورده بود رو داد به نقیبان ( نگهبانان ) و گفت : این سبوی نو و زیبا ، با آب شیرین ، که در حقیقت آب باران هست که جمع کردیم رو از طرف این حقیر ببرید برای شاه ...
نگهبان ها هم خنده شون گرفت از این هدیه ولی خلق و خوی خوب شاه در اونها هم اثر کرده بود و آنها با احترام زیادی سبوی آب رو از آقای اعرابی گرفتند ... 
در اینجا مولانا به نکته ی مهمی اشاره میکنه :  خوی شاه در زیر دستی ها اثر داره ، هر جور باشه اونها هم همونجور میشن .. توی همین روزگار خودمون وقتی یه مدیر خوب باشه ، فکر میکنم در تمام کارمندهای رده پایین این حسن خلق نفوذ میکنه  و اگه اون بداخلاق و اهل کار نباشه در زیر دستی ها هم اثر میزاره ... قبول دارید ؟؟ یه حالت روح جمعی داره . البته من دیدم کارمندانی که با وجود سیستم خیلی خراب ، واقعا متعهد و دلسوز بودن و برعکس ، اما از یه دید کلی که نگاه کنیم همین میشه که جناب مولانا فرموده . 
آسمان ( چرخ اخضر ) باعث سبز شدن زمین میشه . ( تا اونجایی که من فهمیدم قبلا میگفتن آسمون سبزه ، ما الان میگیم آبیه دیگه !!؟؟ ) . 
شاه مثل حوضی هست و اطرافیان اون مثل لوله هایی که به این حوض وصل هستند .آبی که از این لوله هامیاد بیرون در حقیقت از همون آبی هست که درون حوض هست . هر چه آب پاک تری در اون حوض باشه به همون میزان آبی که از لوله ها میاد بیرون خوشگوار تر هست و لذت بخش . 
مولانا ما رو دعوت میکنه که در این مسئله تفکر کنیم و بیندیشیم ( خوض ) ... 
سپس مولانا اشاره میکنه به جان و عقل و عشق و میگه هر کدوم از اینها هم در بدن ما تاثیری چنین دارند . جان ( که به بی وطن تشبیه شده چون همیشه در تن ماندگار نیست ) که در کل بدن اثر کرده و به اون حیات داده ،   عقل ( عقل در راه کمال ، نه عقل در معیشت ) تن رو به ادب وامیداره و اداره میکنه  و عشق کل تن رو بیقرار و دیوانه میکنه . 
 اگر آب دریا مثل کوثر باشه ، حتما سنگ ریزه های اون هم از سنگ های قیمتی هستند . 
مولانا در ادامه ی مثال هاش میره سراغ استادها و شاگردها . شاگردان بسیار تاثیرپذیر از استادشون هستند و علم و دانش و آگاهی استاد در اونها ظهور پیدا میکنه . 
اینجا از چند تا استاد نام برده شده که یه توضیح کوچیک می خواد : 
علم اصول : علم استنباط احکام از دلایل شرعی 
علم فقه : آشنایی به احکام شرع و فروع و اعمال و تکالیف 
علم نحو : شناسایی ترکیب کلام و جای هر کلمه در جمله و نقش و اعراب  آن . 
مولانا میگه یک شاگرد پیش هر کدوم از این استادها که بره در همون مسئله مهارت پیدا میکنه . 
شاگردی که استادش در راه حق گام برداشته ، اون هم نگاهش به حقیقت هست و به دنبال اون راه ...
و مولانا به این نتیجه میرسه که از این همه علم های مختلف که وجود داره و میشه کسب کرد تنها دانشی که بعد از مرگ به درد ما میخوره و میشه باهاش راه رو پیمود علم فقر هست ...  این فقر با فقر مادی فرق داره ، قرار نیست مثلا شما پول نداشته باشید اما قراره که طوری زندگی کنید که فکر نکنید زندگیتون بسته به این پول هست . این فقر یعنی دل بریدن از اسباب های این دنیا و احساس نیازمندی فقط  به خداوند داشتن ، در حقیقت این میشه همون "برگ بی برگی" .

سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را ، به غلامان خلیفه

2827 آن سبوی آب را در پیش داشت
تخم خدمت را در آن حضرت بكاشت 
گفت : این هدیه  بدآن سلطان برید
سایل شه را ز حاجت واخرید
آب شیرین و سبوی سبز و نو
ز آب بارانی كه جمع آمد به گـَـو
خنده می آمد نقیبان را از آن
لیك پذرفتند آن را همچو جان 
زآنکه لطف شاه خوب با خبر
كرده بود اندر همه اركان اثر
خوی شاهان در رعیّت جا كُند
چرخ اخضر خاك را خَضرا كند
شه چو حوضی دان، حَشَم چون لوله ها
آب از لوله روان در گوله ها
چون كه آب جمله از حوضی است پاك
هر یكی آبی دهد خوش ، ذوقناك 
ور در آن حوض آب شور است و پلید
هر یكی لوله همان آرد پدید
ز آن كه پیوسته ست هر لوله به حوض
خوض كن در معنی این حرف، خوض 
لطف شاهنشاهِ جان بی وطن
چون اثر كرده ست اندر كلِّ تن؟ 
لطف عقل خوش نهادِ خوش نسب
چون همه تن را در آرد در ادب؟ 
عشق شنگِ بی قرار بی سكون
چون در آرد كلِّ تن را در جنون؟ 
لطف آب بحر، كو چون كوثر است ،
سنگ ریزه اش جمله دُرّ و گوهر است 
هر هنر كه اُستا بدآن معروف شد
جان شاگردش بدآن موصوف شد
پیش استادِ اُصولی ، هم اصول
خوانَد آن شاگردِ چُستِ با حصول 
پیش استادِ فقیه ،  آن فقه خوان
فقه خواند، نه اصول اندر بیان 
پیش استادی كه او نحوی بود
جان شاگردش از آن نحوی شود
باز استادی كه آن مَحو ِ ره است
جان شاگردش از او  محو شه است 
زین همه انواع دانش ، روز مرگ
دانش فقر است سازِ راه و برگ 
قبول كردن خلیفه هدیه را ... ( قسمت 1 - بخش آخر )
خب داستان ما هم به آخرش میرسه . چون این بخش طولانی هست من توی دو یا سه قسمت براتون مینویسم . البته خود داستان امروز تموم میشه و نتیجه گیری ها که یه جورایی اصلا اصل ماجراست ادامه پیدا میکنه . 
خب دیدیم که آقای اعرابی هدیه اش که سبوی آب باران بود رو داد به نقیبان و گفت ببرند برای خلیفه  و خیلی هم فکر میکرد هدیه ی ارزشمند و در خور خلیفه  آورده ... 
نقیبان سبو را به خلیفه دادند و وقتی خلیفه شرح حال مرد رو شنید نه تنها سبو رو پر از زر کرد ، بلکه بخشش های دیگه و خلعت های خاص به آقای اعرابی داد و به نقیبان گفت که این مرد از راه بیابان و با سختی اومده برای اینکه راحت تر برگرده و راه نزدیک تر باشه ،  از روی دجله و با کشتی ببریدش . 
وقتی مرد اعرابی در کشتی نشست و این دجله ی پر آب رو دید سجده کرد و بسیار شرمگین شد و گفت : چقدر خلیفه بخشندگی داشت در مقابل این سبوی آب بی ارزشی که من آوردم ! و عجیب تر اینکه این کوزه ی بی ارزش که مثل سکه ای تقلبی بود رو از من پذیرفت !!
خب اینجا پایان داستان ماست و از این قسمت به بعد مولانا شرح این داستان رو برای ما میگه و رمزهای داستان رو برای ما باز میکنه : 
کل این عالم مثل اون سبوی آب هست هر چقدر هم پر از لطف و خوبی باشه در حد همون کوزه است ، و خوبی های این دنیا ، مثل قطره ای در مقابل دجله ی خوبی های او است . خوبی هایی که اونقدر عظیم هست که زیر پوست نمی گنجیده و نتیجه این شده که این گنج مخفی ، سر باز کرده  و ظهور کرده  و این تجلی ها که ما میبینیم در حقیقت همین هست . 
البته این مفهوم در حدیث نبوی هم هست ،  حضرت داوود از راز خلقت میپرسه و پروردگار پاسخ میده : من گنج نهانی بودم و می خواستم شناخته شوم ، خلق را آفریدم تا مرا بشناسند .
و به قول عراقی : سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند ، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید ... 
هر کسی بخش کوچکی از این دجله ی خوبی رو ببینه حتما سنگ میزنه بر این سبو و اون رو میشکنه ! هر که چشمش به این دجله افتاده از خود بی خود شده و شکستن این سبو از آن شکست هاست که تازه درستی به همراه  میاره ، فکر نکن وقتی این  کوزه میشکنه تو چیزی از دست میدی ،  بلکه به حقیقت بزرگی دست پیدا میکنی . وقتی این سبو بشکنه همه ی اجزاش رقص کنان به سوی حق هستند . عقل جزوی  ، که عقل حسابگر و مادی است این چیزها رو درک نمیکنه و محال میدونه ...
در نهایت وقتی به فنا رسیدی دیگه نه سبویی هست و نه آبی و هر چه هست حقیقتی بیش نیست ... و این همون نقطه ی بقا است ... 
دوستان اگه تونستید توی ذهنتون یه نگاهی به روند این داستان داشته باشید ، همسری که نقش نفس رو داشت و مرد رو تشویق میکرد به بهتر کردن اوضاع ، مردی که نقش عقل رو داشت  ( البته عقل رو به کمال  ) و زن با حرف هاش اون رو راهی کرد ، وقتی راهی شد برای اهداف کوچکی بود ( تا بدین جا بهر دینار آمدم ) و وقتی رسید و تازه چشم اش به لطف و خوبی خلیفه باز شد مست خوبی های او شد ( چون رسیدم ، مست دیدار آمدم ) ، مقایسه ی زیبای دنیایی که ما توش غرق هستیم ( سبو ) با اون حقیقت محض ( دجله ) و راهی شدن به سمت یکتایی ... (نه  سبو پیدا در این حالت نه آب  / خوش ببین . و الله اعلم بالصّواب ) 

امیدوارم همه ی ما بتونیم گوشه ای از این دجله رو ببینیم .... و شاید اون موقع بفهمیم که خیلی از چیزهایی که اینقدر برامون مهم شده چقدر کم ارزش هست ...  


قبول كردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با كمال بی نیازی از آن هدیه و از آن سبو  
 چون خلیفه دید و احوالش شنید
آن سبو را پُر ز زر كرد و مزید
آن عرب را كرد از فاقه خلاص 
داد بخشش ها و خلعت های خاص
پس نقیبی را بفرمود آن قُباد
آن جهان ِ بخشش و آن بحرِ داد
کین  سبو پُر زر به دست او دهید 
چون كه واگردد سوی دجله اش برید
از ره خشك آمده است و از سفر
از ره دجله ش بود نزدیكتر
چون به كشتی درنشست و دَجله دید
سجده می كرد از حیا و می خمید
كای عجب لطف ، این  شه وهاب را !
و آن عجب تر كو سِتَد آن آب را
چون پذیرفت از من آن دریای جود
آن چنان نقد دغل را زود زود؟ "
كلِّ عالم را سبو دان ای پسر
کو بود از لطف و خوبی تا به سر
قطره ای از دَجلۀ خوبی اوست
كان نمی گنجد ز پُرّی زیر پوست 
گنج مخفی بُد ز پُرّی چاك كرد
خاك را تابان تر از افلاك كرد
گنج مخفی بد ز پُرّی جوش كرد
خاك را سلطان اطلس پوش كرد
ور بدیدی شاخی  از دجلۀ خدا
آن سبو را او فنا كردی فنا
وآنكه دیدندش ، همیشه بی خودند
بی خودانه بر سبو سنگی زنند
ای ز غیرت بر سبو سنگی زده
وآن شکستت خود درستی آمده  
خم شكسته، آب از او  ناریخته
صد درستی زین شكست انگیخته 
جزو جزو خم به رقص است و به حال
عقل جزوی را ، نموده این مُحال 
نه  سبو پیدا در این حالت نه آب
خوش ببین . و الله اعلم بالصّواب
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه بیستم مرداد 1392 و ساعت 11:19 |

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه بیستم مرداد 1392 و ساعت 11:0 |

 

تا بحال فکر نمی کردم تنگی قافیه از تنگی نفس دردناکتر باشد

***

ماه جولای ماه خلوت کاری در سوئد است. این ماه به نام « ماه تنبل » معروف است. این کسادی بازار و کار، بر فضای کلاس عرفان ما هم تاثیر گذاشته است و از مجموع عزیزان شرکت کننده در کلاس، چند نفری به ایران سفر کرده اند و تعدادی هم در مرخصی تابستانی به سر می برند. از این رو در این ماه فقط نزدیک به نیمی از افراد در کلاس حاضر می شوند. 
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که در جمع افراد اهل معرفت به سر بری و جز سخن از شعر و شکر چیز دیگری نشنوی. انسانهایی که خسته از کار هفتگی، سه ساعت را در روزهای جمعه دور هم جمع می شوند و با کلام عاشقانه عرفانی، بویژه مثنوی و غزلیات مولانا دل به همدیگر می سپارند. انسانهای زلالی که کسی به دنبال انها نرفته است و جاذبه عشق، جوهر انسانی و دلهای بزرگشان را زیر سقف انجمن فرهنگی کاروان در گوتنبرگ سوئد کشانده است.
راستش را بخواهید خود من آنقدر به این جمع عادت کرده ام که جرأت آنرا ندارم یک هفته این کلاس را تعطیل کنم و به مسافرت تابستانی بروم. زیرا آنقدر به این عزیزان دلبسته شده ام که ترک موقتشان هم مرا افسرده می کند!
تصور کنید چه لذتی دارد زندگی در یک جمع اهل ذوق و معرفت جو بین سنین 24 سال تا 82 سال! 
جایز دیدم ابتدا گذری به این دنیای عاشقانه عزیزان کلاس عرفانم داشه باشم و لذت آن را با دوستان گلستانم به اشتراک بگذارم. و سپس به اصل موضوع بپردازم.
فکر نکنید اداره چنین کلاس هایی و قبل از همه چیز اداره یک انجمن فرهنگی ایرانی در خارج از کشور با کمیت بیش از سیصد نفر کار آسانی است! باور کنید از درو دیوار شعاع مرگ و ضدیت می بارد!
بشنوید داستانی از بی مهری های کسانی که چشم دیدن یک جمع شاد و در کنارش حلقه کوچکی از یک جمع اهل دل را ندارند!
خانمی با وفا و بسیار مهربان دیروز بعد از کلاسمان نزدم آمد و چنین گفت:
« آقای فلانی! اگر وقت دارید سریالی هست به نام حریم سلطان که قسمت های 50 الی 54 آن خیلی بدرد شما می خورد! حتما آن را ببینید! »
پرسیدم که در باره چیست؟
ادامه داد: « صحنه های از حملات وحشیانه مسلمانان به مجارستان و و کرواسی و …، نشان می دهد که چگونه مسلمانان شهر ها را غارت می کنند و آدم ها را می خورند!‌ »
سریع شستم خبر دار شد که این بانوی ساده و آلت دست، می خواهد کلاس ما را به بهانه تدریس عرفان اسلامی!! به زیر سوال ببرد و با آن شیوه های مبتذل باستانگرایی متوهم و دمیدن در بوق و کرنای خسروانی هوچیگرانه، به زیر سوال ببرد.
( ناگفته نماند که در این شهر عارفان مزدیسنایی!!، حکمت مغانی!، سلوکیان نظر باز خرابات دیسکویی! … بسیار یافت می شوند که از پیامبر زرتشت، چیزی جز سه نیک مشهور! را بیشتر نمی دانند و بر زبان نمی آورند. و تا بحال هم نام شیخ سهروردی، بانی حکمت اشراقی و خسروانی، به گوششان نخورده است، و گروهی دیگر هم صوفیان! مرید و مرادی هستند که مرادهایشان با چند تسبیه و انگشتر، بطری های کوچک و مرصٌع مشروب در جیب بغل دارند و در برابر سوال مریدان متعجبشان چنین می گویند: « اگر من مشروب بخورم جایز و حلال است ولی اگر تو بخوری چون ظرفیت نداری برایت حرام است! »)
… گفتم چشم خانم عزیز، حتما نگاه می کنم ولی بانوی گرامی، اینها کدام مسلمانان بودند؟!
گفت : « ترک ها، آقا! ترک های عثمانی! مسلمانان عثمانی!‌» 
گفتم: « خانم عزیز، شما چرا اینقدر وقت می گذاری و سریال سلطان سلیمان عثمانی را با این دقت نگاه می کنید؟! مگر بی کارید که با این شور ملی گرایی آتشین و گداخته، اعصاب خودتان را خرد می کنید و ریز به ریز قسمت های سریال سلطان سلیمان را حفظ می کنید؟! تو را با این احساسات داغ آتوسایی و رکسانایی، چه به دیدن سریال حریم سلطان که نیمی از جمعیت خود ترکیه دیدن آنرا تحریم کرده اند؟! »
اصل داستان این بود که این بانو را تحریک کرده بودند که این کلاسها عرفان اسلامی است و بویی از عرفان خسروانی، مغانی و مزدایی نبرده اند!!
این داستان گذشت، تا اینکه شب هنگام در بیرون همان انجمن، دوباره خانمی ناشناسی را ملاقات کردم که در بیرون ایستاده بود و سیگار می کشید. به نزدم آمد و بدون مقدمه شروع کرد به اعراب و ترکهای عثمانی و مغولها و سومالی ها و … بدو بیرا گفتن!
بد جوری هم به سان طرفداران احمدی نژاد ترمزش بریده بود.
دیگر برایم مسلم شد که گیل و گودرزهای خسروانی پشت صحنه، جهی ها و بوشاسب های سیمین بر! را بر علیه کلاس و انجمن ما بسیج نموده اند.
(در اینجا این توضیح لازم است که مباحث عرفانی ما در کلاس هایمان بیشتر به این خاطر که شرکت کنندگان در کلاس، جوان هستند، حول تلفیق علوم فیزیک، روانشناسی، ژنتیک و تکامل، نجوم و … با اندیشه های مولانا و سایر عارفان جهان ، در حوزه وحدت وجود می چرخد. )
این احساسات با شکوه ملی گرایی آنهم از نوع حکیمانه و خسروانی اش مرا به یاد این خاطره انداخت.
*
در سالهایی که در شمال سوئد زندگی می کردم، دوست فقیری داشتم که مبتلا به بیماری « ام . اس » بود. او یکی از فعالین گروه های سیاسی بود که به علت این بیماری به شمال سوئد ختم شد و بعد از چند سال به علت وخامت حال در یک مجموعه اسکان بیماران جای داده شده بود. انسان تنهایی که نیمی از بدنش فلج بود و روی صندلی چرخدار می نشست. او در این مدت حتی یکی را نداشت که سری به او بزند!
روزی تصمیم گرفتم با تلاش زیاد یکی از برادرانش را از همدان ایران به سوئد بیاورم تا بعد از 25 سال دوری و بی اطلاعی از برادر مفلوک، حداقل در آخر عمری کسی او را برای آخرین بار دیدار کند.
دست بر قضا، در همان روزها بود (‌ تابستان سال 2007 ) که من با خانواده به جنوب سوئد نقل مکان کردیم و همزمان هم برادر این دوست بیچاره مان برای دیدار برادرش به سوئد آمد.
نام این برادر بزرگ مرتضی بود. پنجاه و پنج ساله و معلم مدرسه ای در همدان بود.
آقا مرتضی با هزار تلاش، سرانجام به سوئد آمد. مدت ویزای اقامت مرتضی در سوئد، یکماه بود. ایشان بعد از بیست روز اقامت نزد برادر در آن روستای متروک شمال سوئد، خسته شد و از من درخواست کرد که ده روز باقیمانده را به گوتنبرگ نزد من بیاید.
بر حسب اتفاق آنروزها من هم تنها بودم و با دست باز ایشان را به نزد خودم آوردم. 
دو سه روزی آقا مرتضی به من پیله کرد که چرا مشروب نمی خورم و اهل دیسکو نیستم! متوجه شدم که هوس دیسکو و خوردن مشروب را کرده است!
خیلی فکر کردم که چکار کنم تا ترتیبی دهم، لااقل برای یک بار او را با آشنا یا دوستی به دیسکو بفرستم و لبی به خمره غاز همسایه بزند! چون دیگر امان مرا بریده بود! 
راستش جرأت نمی کردم این میهمان را به دست یک دوست ایرانی بسپارم و نمی خواستم در حین مستی مشکلی پیش بیاید!
دوستی یونانی داشتم که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم. بهترین و صادق ترین افراد در این زمینه برایم، همین دوست بود که به او اعتماد کنم تا مرتضی را به آرزویش برساند.
نام این دوستم «دیمتریوس » بود. نزدش رفتم و داستان را برایش تعریف کردم. دیمتری آنقدر متأثر شده بود که اشکش در آمد و بالافاصله دوستانش را خبر کرد و جشنی در منزلش ترتیب داد. او سنگ تمام گذاشته بود و میز را از انواع غذاها، مشروبات، شیرینی جات و تنقلات یونانی پر کرده بود. اما باز مشکل حل نشده بود و باید خودم حضور داشتم! آنهم به دو دلیل:
مشکل ترجمه و مشکل کنترل آقا مرتضی که حد مستی اش از بام میزبان بالا نزند و دردسر نیافریند!
مجبور شدم خودم هم همراه شوم و شبی را با جمع سر کنم. 
مرتضای عزیز در ابتدای میهمانی بسیار ساکت و خجالتی بود، اما رفته رفته با بالا رفتن گیلاسهای « اوزو »ی یونانی دیمتریوس، گرم شد و لبهایش باز شد.
اولین حرفی که با لهجه شیرین ترکی- همدانی از دهانش بیرون آمد این بود:
« آقا رضا! از این دیمیتری بپرس که شما که اینقدر آدم خوبی هستید، پی چرا ایسکندر به ایران حمله کرد و همه جا را خراب کرد؟!!! »
گفتم آقا مرتضی جان! بی خیال اسکندر، عزیز! حالتو بکن ! اینجا که جای این حرفها نیست! »
دیمتری که فهمیده بود آقا مرتضی سوالی کرده، گفت:
«‌ رضا! آقا مورتیضا چی می گه؟!‌ »
به سوئدی گفتم:
«‌ هیچی دیمتری! مرتضی می گه شما چقدر انسانهای خوبی هستید و حیف که من از دوستی و نزدیکی به شما محرومم!!! »
دیمتری هم که کمی گرم شده بود با لبخند و ... تشکر کرد و گیلاسی دیگر برای آقا مرتضی ریخت و به سلامتی همدیگر رفتند بالا! »
«‌یاماز مورتیضا! »
مرتضی از من پرسید که یاماز چیه؟!
گفتم: 
« به یونانی گفت، به سلامتی مرتضی! »
آقا مرتضی خوشحال شد و بلند شد دیمتری را در آغوش گرفت و دوباره آمد کنار من نشست و اندکی بعد با همان لهجه غلیظ همدانی گفت:
« آقا ریضا تو هم عجب آدمی ها!!! نمی خوری و حال ما را می گیری ها!!!! »
گفتم: « مرتضی جان منم دارم کوکاکولا می خورم به سلامتی شما! »
گفت : « یعنی چی بابا! با کوکاکولا حال ما رو می گیری ها!!! »
منم باید ترجمه می کردم.
چند دقیقه ای گذشت دو باره آقا مرتضی نگاه به من کرد و گفت :
« آقا ریضا!‌جون من از دیمتری بپرس چرا این ایسکندر به ایران حمله کرد!!! آخه این بابا یونانی چکار به ما داشت؟!!!‌ جون من بپرس! این سوال تو گلوم گیر کرده!!»
دیگه داشت صبرم سر ریز می شد!
دیمتری پرسید که مصطفی چی می گه؟ 
دیگر مجبور شدم عین سوال رو ترجمه کنم! 
«‌ مرتضی می گه چرا الکساندر به ایران حمله کرد؟!!‌ »
دیمتری :
« مورتیضا! گور بابای ( به زبان سوئدی جملات بدی به کار می برند.) الکساندر و ناپلئون و ...! این بی شرف ها یک غلطی کردند حالا من و تو باید تاوانش رو بدیم! بی خیال بابا! پیکتو برو بالا!...»
آقا مرتضی کمی قانع شد و اسکندر را فراموش کرد. 
شب به پیان رسید و ما هم آقا مرتضی را از باغهای بهشت به منزل آوردیم و بر تختخواب جایش دادیم.
فردای آنروز که داستان را برایش گفتم، مدام خودش را فحش می داد و می گفت:
« آخه مرتضی! تو رو چه افتاده به این میهمانی ها! لعنتی آبرو ریزی کردی ها…!‌»
آقا مرتضی تا روزی که به پای هواپیما می رفت، با شرمندگی می پرسید که خطای بیشتری در آن شب از او سر زده بود یانه؟!
مرتضی رفت و من هم بسیار از دیدار برادران راضی بودم. اما هیچگاه این خاطره که در اوج مستی یک هموطن چگونه احساسات وطن دوستی اش بیرون می زند و با اسطوره ها زندگی می کند، فراموش نمی شود.آقا مرتضی ساده بود و شرمگین ولی از متوهمان وطنی این شهر چه بگویم؟!
اگر چه شک ندارم که همه این داستانها توهمی بیش نیست که بقول شوپنهاور وقتی یک ملت به بن بست می رسد، به اسطوره های خیالی خویش بازمی گردد تا کمی تسکین یابد.
آری در شهری که ما در آن مقیم هستیم، پر است از این آیت الاسطوره های افسون زی و افسانه سرای فهلوانی، خسروانی، مغانی و … که جمگی هم ( +50 ) هستند و بسیاری شان روی به خانه سالمندان دارند. 
اما چه باک که توسل به عشق، شهامت و ایستادگی می آورد و باکی نیست.
***
سخن را با دو بیت از مولانا و حافظ پایان می برم و به همه عزیزان شاد باش می کویم:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
*
ملت عشق از همــه دين‌ها جداست
عاشقان را ملت و مذهـــب خداست

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 و ساعت 14:53 |
                              
ظنّ خود و اسرار نهفت
به مناسبت سالروز تولد خیام والامقام
***
این بحر وجود آمــــــده بیــــــرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از ســـــر ســـودا گفتند
زانروی که هست، کس نمی دانــد گفت
ظنّ خود و اسرار نهفت، دو شاه کلید بدون دندانه از دو بزرگمرد ادبیات عرفانی در سر زمین ما هستند.
"ظنّ خود" از مولانای بزرگوار و "اسرار نهفت" از خیام والامقام.
شاید بارها دوستان اهل دل و علاقه مند به عرفان، این دو مفهوم معرفت شناسانه را به نقل از این دو استاد بزرگ ادب و عرفان شنیده باشند، اما به هر میزان که در محتوای آنها عمیق شویم، جلوه هایی نو را بر می تابانند.
در ادبیات فلسفی معاصرِ مغرب زمین، می توان به جرات گفت که فقط یک فیلسوف داریم که مغلق و دربسته صحبت می کند، اما این استاد لایق، از شاگردانش که نسبت به تفکر ایشان " ظن خود" دارند و به دنبال " اسرار نهفت" هستند، بیزار است و به آنها عتاب می کند! ایشان هر فردی را که برداشت و درکش با اندیشه خودشان هم هارمونی و منطبق نیست، مورد بی مهری و کم لطفی قرار می دهد!
اما مولانا و خیام از فراز بامی به شاگردانشان لبخند می زنند و تحسین می کنند اگرچه می دانند این تحقیق و گمان شاگردانشان بسیار کودکانه و سطحی است و خشت بر دریا زدن و سرمه بر چشمان کور کشیدن است!
بگذارید کمی در باره خیام سخن بگوییم.
به نظر من خیام یکی از حکیمان و عارفان بزرگ جهان است که به سختی می توان به راز نهفته در کلامش پی برد. وقتی کارد برهندوانۀ کلام ایشان می زنی و آن را می شکافی، در دل آن یک طالبی و در دل آن طالبی یک هلو و در دل هلو یک گیلاس و ... و سرانجام به میوه عدم می رسی و تنها آن کسی به مزه و طعم آن میوه پی می برد که خود در بوستان فنا و عدم به سر بَرَد! "هفت توی کلام!"
بسیار نقل قول ها می شنویم بر این مبنا که خیام را کسی نشناخت و حتی صادق هدایت بزرگ هم خواهان یک بازنگری و شناخت جدید از خیام بود. ( حقیر بر این باورم که زنده یاد صادق هدایت بیشتر به دنبال این بود که یک اندیشه نیهیلیستی از خیام خلق نماید. اگر چه اشکالی بر ایشان وارد نبود. بدون شک این نتیجه گیری، اندیشه ها را به چالش می گرفت و بارور می کرد.)
زیبایی اندیشه خیام در همین نهفته بودنِ خود در خویش است. هرکس تعبیری، تشریحی و تبیینی از جهانِ مورد نظر خیام دارد. رمز بقا و مردمی بودن این عارفان و حکیمان هم در این است که برای هر قشری حرفی بخصوص دارند و برای هر عصری سخنی نو. آنانکه همواره سعی نمودند تا عیان و بی پرده سخن گویند، خود بخود دچار مقراض حذف گردیدند و یا در بهترین شکلش برای عصر خود سخن داشتند و دیگر هیچ! ( در این زمینه به بسیاری از شاعران، نویسندگان و روشنفکران نوپرداز یکسویه نگر، سطح اندیش و پوزیتیویست گرای خودمان بنگرید که چگونه در حیات خویش به سوی حذف گرائیده می شدند!)
دو باره رباعی بالا را از نظر بگذرانیم و در آن عمیق شویم! خیام می فرماید:
این دریای وجود و ظاهر، از نهفت و عدمی به وجود آمده است که هیچ فردی نمی تواند درباره ماهیت و وجود آن قلم بزند و یا تحقیق و بیان کند. می گویند که هیچ فیلسوفی، عارف نظری ای، حکیمی، عالم دهری ای، عالم کلامی ای، فقیه دینی ای و ... نمی تواند این گوهر ناسُفته و نهفته را سابیده و خراطی و سپس عرضه نماید! هر آن کس که به این امر مبادرت ورزیده است، برای سودا، داد و ستد و رسیدن به آنچه در ذهن دارد تلاش می کند.
"زانروی که هست، کس نمی داند گفت" بدین معنی که اینها همه بافته های ذهن اند و اصل حقیقت نیستند! حقیقت را به آنگونه که هست، نمی توان بیان نمود!
بدون شک خیام بیش از صد و بیست رباعی اصیل دارد (طبق تحقیقات و گفته های زنده یادان جلال همایی و صادق هدایت.)
چند ماه پیش با خانمی از گلستان دوستانم جدل داشتم. ایشان مصر بودند بر اینکه کتابی از اجدادشان به دستشان رسیده بود که در آن قید شده که خیام هفت رباعی بیشتر ندارد! و آن هفت رباعی نیز در توصیف می ارغوانی و شراب سرخ سروده شده است! (زیرا از قراری این بانو به شراب قرمز و سردرد دم صبح آن بسیار علاقه مند بودند!)
بسیاری هم که جسمشان تحمل روح خسته شان را ندارد، انگشت بر رباعیاتی می گذارند که از نیهیلیسم "پوچ گرایی و بدبینی به حیات" سخن می گویند و خیام را یک بدبینِ مرگ اندیش و نیهیلیست تسلیم، قلمداد می کنند. آنها نیز رباعیات این بزرگوار را دستچین نموده یا عکسِ رخ درهم شکسته خویش را در تکّه های کوزه شکسته آن کوزه گری متروک می بینند. نیهلیسم یک تسکین اندیشه ای است که بعد از هر بحران علم می شود و در تیره ترین شکلش، با خودکشی صورت مسئله حیات و معنای زندگی را پاک می شود! زیرا کلنجار یک ورشکسته با زندگی بسیار دردناک است.
( اگر نگاهی گذرا به حال و روز سیاسیون و روشنفکران ورشکسته بیندازید، بیشترشان از همین زمره اند! باید شکست خویش را فرافکنی کرد و با کلام خیام توجیه نمود!)
عده ای دیگر ایشان را یک اومانیست " انسان گرا" و اگزیستانسیالیست "خوشبین به زندگی" معرفی نموده و باز رباعیات آن بزرگوار را از صافی اندیشه های سارتری و راسلی رد می نمایند.
عده ای ایشان را دهریِ جبری می دانند که نشسته است و زار زار برای انسان گریه می کند و برای خاک پای گلهای باغچه اش، دل می سوزاند و به دهر و فلک بی رحم ناسزا می گوید! خاکی که از شکستۀ کوزه های اجدادشان می باشد و کوزه گر دهر با سنگدلی آن را بر سنگ سخت کوبیده است و ریزریز و خاک شیر نمود! جامی که کوزه گر دهر آن را با سنگدلی بر زمین زده و نابود کرده است!
اما داستان به گونه دیگری است. مگر می شود یک دهریِ سراسیمه و گریان، یک نیهیلیست افسرده و درخود، یک انسان گرای سانتی مانتال و فردگرا، یک الکلی شراب زده با چشمان پف کرده و ...، اینهمه مقالات در باب حکمت و ریاضیات داشته باشد که هم اکنون اندیشه ها و آثارش در دانشگاه های معتبر جهان تدریس شود؟ مگر می شود یک حکیم با این شور زندگی که عمرش را به پای دود چراغ و تحقیق گذشته است، یک حکیم سرگردان و بی هدف باشد که به دور خودش می چرخد و در انتظار مرگ سیاه، دست و پا می زند؟!
مگر یک پوچ گرای ورشکسته توان و حالِ حل یک معادله یک مجهولی درجه یک را دارد؟
خیام خود می خواست که چنین اش بپندارند. این در ادامۀ همان تفکر "سرّ نهفته" است. اگر خیام اندیشه اش را بر روی میز جراحان و پیشخوان فیلسوفان و فرش دینداران کذایی دراز می کرد که اکنون دیگر خیام نبود!
مولانا هم از ظنّ خود می فرماید. ناله نی ایشان همان است که انسان دست و پنجه نرم می کند تا حقیقت را بیابد ولی حقیقت در قلّه های عدم مستور است و دست نیافتنی! پس آیا مولانا همه را به سُخره و بازی گرفته است؟
مولانا به ما اجازه می دهد که ظن خویش را بکار بریم و هر صبح که از خواب برمی خیزیم، همچون ابراهیم ابوالانبیاء ندای "یافتم یافتم " سر دهیم در حالی که آن یافته ما پریده کوچکی از لب یک کاشی این مینیاتور عظیم حقیقت است، ولی خود کامل آن حقیقت نیست! آن بافتۀ ذهن ماست! زیرا ماهیت و وجود هستی در عقل کوچک ما نمی گنجد تا بتوانیم تحقیق و تبیینی از حقیقت داشته باشیم!
یک بار در مقاله ای عرض نمودم. اگر ما هفتاد سال هم عمر کنیم و از ده سالگی ده ها بار به عنوان نمونه حکایت اعرابی و خلیفه را بخوانیم، باز در آخرین بار هم به یک جلوه نو، بوستانی تازه و اندیشه ای ناب دست خواهیم یافت که این خود گوشه ای کمرنگ از حقیقت مستور است و خود حقیقت نیست. اما ما فقط یکبار جوهر کلام این حکایت و یا به عبارتی کل مثنوی هزار توی را به درستی درک می کنیم و آن زمانی است که ما مرگ " خود" را تجربه کنیم! زمانی اصل حقیقت آشکار می شود که "خودِ" حائل و مانع کنار رود و به فنا واصل شویم. حقیقت زمانی به ما رخ می نمایاند که دیگر " من" پوسته می شکافد و در او فانی می شویم.
این ذهن من و شماست که جهان را می سازد و فکر می کند که آن حقیقت است. حبابی را بالن می پنداریم و با آن به اوج آسمان می رویم! و یا اگر شب بالشمان را بد گذاشته باشیم و صبح سردرد داشته باشیم و حالمان ناخوش باشد، جهان به گونه دیگری می بینیم! مثنوی را هم به گونه ای دیگر تفسیر می کنیم و از همان مردمک حال و هوای غبار آلود خود عبور می دهیم.
اگر شادی وجد آوری به ما روی آورد، جهان به گونه دیگری است و باز مثنوی به گونه دیگر تشریح و تفسیر می شود. پس چه زمانی حقیقت را خواهیم شناخت؟ زمانی که مرگ این " منِ متعین و محدود" فرا می رسد. مولانا این مرگ و فنا را به چشم دیده بود و خود تجربه کرده بود. زیرا می فرماید : " ... از درون من نجست اسرار من".
خیام به هیچ وجه وارد حیطه بیان حقیقت نمی شود:
خورشید به گِل نهفت می نتوانم و اسرار زمانه گفـــــت می نتوانم
از بهر تفــــــکرم بر آورد خـــــــرد درّی که ز بیم سفــــت می نتوانم
زیرا می هراسد به سفتن و دستکاری و بیان این گوهر نزدیک شود.
خیام و مولانا هر دو در حضور بودند و این بدین معناست که نسیمی از حقیقت را بر چهره خود تجربه کرده بودند و این جاست که در بیان آن، زبانشان بند می آیند. حقیقت در کارگاه کلام بیان شدنی نیست.
خلاصه کلام اینکه بقای عظمت مولاناها، خیام ها، حافظ ها، عطارها، سقراط ها و... در گرو همین اسرارِ نهفت است.
پیچیده در لوح محفوظی که خال بر تداوم شکوهشان نمی افتد و زیباتر از همه اینکه ما هیچگاه نخواهیم دانست که در اندیشه این بزرگان در زمینه حقیقت چه می گذشت.
همین افتخار کافیست که از داشتن این سرمایه ها به خود ببالیم و به اندازه ظرف و پیاله خودمان از می وجود آنها بنوشیم.
در عرفان همه چیز گفته و مکتوب شده است و هر آنکس که از عرفان سخن می گوید، فقط دستمالی به دست دارد و این گوهر بی بدیل را گردگیری می کند. ما زمانی خیام ها، مولانا ها و ... به درستی خواهیم شناخت که به حضور و زبان حال واصل شویم تا پرده ها و حجاب ها کنار روند و حقیقت چهره خود را عیان نماید.
ما از این بزرگان عشق و امید می آموزیم و خود را با برکت وجودشان گرم می نماییم.
در پایان، رباعی زیبایی را از ایشان از دفتر استاد همایی می آورم و غور و تأمّل را به عهده خود عزیزان می گذارم.
ما لعبتکـــــــــانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیـــــقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بسـاط بازی کردیم
رفتیم به صنــدوق عدم یک یک باز
شاد باشید

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 و ساعت 19:40 |
                                        

حسن بصری و استاد دزدش

***
قبل از ورود به داستان عارف بصری باید بگویم که این اولین بار بود که این روایت را از کسی می شنیدم. روایتی که سخت مرا به خود مشغول داشت.
قبل از آن باید مطلبی در باره ویکتور هوگو بگویم که بی ارتباط با روایت عارف بصری نیست.
*
کمتر کسی است که دست به کتاب باشد و رمان " بینوایان"، اثر ویکتور هوگو را نخوانده باشد. اما کمتر خواننده این رمان است که متوجه شود که بینوایان در این رمان چه کسانی هستند و در مقابل این بینوایان، چه کسی در این رمانِ عارفانه صاحب نواست؟! بالاخره هر مضمونی در یک رمان، وجه مقابل و خُلف خود را نیز دارد. نزدیک به صد و پنجاه سال است که مردم فرانسه نان ویکتور هوگو، بویژه از تنور رمان بینوایان را می خورد.
اگر کمی در بطن این رمان غور نموده باشید، متوجه می شوید که همه کاراکترها و شخصیت های این رمان بینوا و بیچاره هستند! بجز یک نفر!
کشیش یا اسقف شهر که در یک نیمه شب به ژان والژان خسته، گرسنه، درهم شکسته، ناامید از زندگی و متنفر از اجتماع و قوانین حاکم بر آن، پناه می دهد. در نیمه های شب، بینوا ژان والژان، چند ظرف نقره ای را از بالای سر اسقف می دزدد و از پنجره فرار می کند. فردای آنروز، قاضی سمج، سخت گیر و بد رفتار شهر، او را به نزد اسقف می آورد. تا قاضی می خواهد بگوید که این دزد بوده که ظروف کلیسا را دزدیده است، اسقف لب می گشاید و رو به ژان والژان دزد می کند و می گوید:
" جناب! فراموش کردید گلدانهای نقره ای را هم با خودتان ببرید!"
این حرکت آنچنان ژان والژان را دگرگون می کند که داستان از اساس می چرخد و زندگی، معنا و روحی تازه می گیرد!
این یک زنده کردن انسان است! یک اقتدار و ثروت بی حد و حصر است. یک انبان نوا است.
هوگو حتی می خواست به انسانها درس مسیحیت واقعی را بدهد.
همواره فکر می کردم که کاراکتر اصلی در این رمان همان ژان والژان است. اما بعدها متوجه شدم که نقش اصلی را در رمان، همین کشیش دارد که نقشش در بیست ورق از سه جلد رمان بینوایان، بیشتر نیامده است!
هوگو انسانی به معنای واقعی متعهد بود. بیش از اندازه ضد مسیحیت و ضد دین و در عین حال هیچگاه از یاد خدا غافل نبود و دست از دعا بر نمی داشت!
به نمونه ای از کلامش و در ادامه به وصیت معروفش توجه فرمایید:
"هرگاه ذهن به کار افتد، انسان درمی یيابد که بي تفاوت ماندن بی معنی است، تفکر يک ذهن سالم و هوشيار، سرانجام حس مسئوليت را بيدار می کند، زندگی يعنی تعهد!
***
وصیت نامه:
پنجاه هزار فرانك از دارايي خود را به بينوايان مي‌سپارم.
ميل دارم جنازه مرا با تابوت تهيدستان به گور سپارند .
از دعا و تمنای آمرزش كليسا بيزارم و نمی خواهم هیچ کشیش کلیسایی در تشییع جنازه ام شرکت کند.
آرزويم اينست كه مردم برايم دعا كنند.
به خدای بزرگ ايمان دارم.
در تشییع حنازه این بزرگمرد، دو میلیون جمعیت شرکت نمودند که با توجه به تعداد جمعیت آنزمان اروپا و در مقایسه با حال، بزرگترین تشییع جنازه در تاریخ اروپا محسوب می شود.
نمی دانم چرا این داستان ناگهان با این روایت عارف حسن بصری در ذهنم پیوند خورد! احساسی به من می گوید که در این آشفته بازار سرمایه داری که رمانتیزم و حکمت اروپا را در حال به خاک سپردن است، باز این تعهد و مسئولیت عرفانی ماست که باید این انسانهای بزرگوار را زنده نگه داریم. اگر چه صاحب خانه نمک نشناس میهمان ثروتمندش را از خانه بیرون انداخت!
و اما داستان حسن بصری:
یکی از مریدان حسن بصری ؛ عارف بزرگ ؛ از او پرسید :"مولای من! استاد شما که بود؟ کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ "حسن کمی اندیشید و بعد گفت:
اولین استادم یک دزد بود! در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار! حسن! به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن و وقتی بر می گشت، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشاء الله فردا دوباره سعی می کنم. "مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد، اما انشا ءالله، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه راه را می داد!
شاد باشید

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 و ساعت 16:46 |

                           
بر فراز قله وحدت
***
چون پرده برافتــــــد من و تو هر دو یک تنیــم
دریا چو قطره، قطره چـــو دریا شمردن است

دنیا چو ذرّه، ذرّه چــو دنیـــاست ای رفیـــــق
یک دانه در تسلسلِ هستی چو خرمن است

احصاء هر عـــدد همـــه تکــــرار یــــــک بود*
تکرار یک، یک است و تکثـر در گفتـــن است
استاد محمود سراجی « م.س. شاهد»
*
محمود سراجی یکی از شاعران و محققان طراز اول عرفانِ وحدت وجودی در عصر حاضر است. قصیده ها و غزلیات دلبرانه و هوشبرانه این استاد را کمتر می توان در جایی مشاهده کرد.
در حوزه عرفان اشراقی، اقناعی و طریقت عشق، کمتر کسی را یارای خلق شطحیات در حوزه وحدت وجود است. سراجی، در واژه های سرگردان و افسرده رستاخیز ایجاد کرده آنها را به رشته نظم می کشد و معانی می آفریند. به بیان شیرین خودشان، از حروف و واژه های مستور در عدم، کلام یگانگی و توحید در وجود می آفریند.
گویی کثرت را در دیگجوشی پُرغَلَیان، قوام بخشیده و عصاره ای از وحدت وجود را در سه مجلد از دفتر "مزامیر عشق" ( شطحیات، گرداب و آبشار) به عاشقان معرفت جو هدیه نموده است. آثاری که تا به حال ناشناخته مانده و اکنون زمان آن رسیده است تا از محاق بدرآید و چون بدر در آسمان  عرفان و ادب ایران بدرخشد.
چیست به آهنگ مزامیر عشق
کرده مرا یکسره درگـیر عشق

هرآنکس که در جستجوی حُسن است و همواره در بن چاه، در جستجوی یوسف، باید سری به  دفتر "مزامیر عشق" بزند و نسخه گنج وجود را از گنجور آن طلب نماید.
بسیاری حقیقت را در تنگی شیارهای نقصان، در ریگزار کثرت و وادی های محصور و مجرد می جویند اما این بار کسی با پنجه های خونچکان، صخره ها را درنوردیده تا بر بلندای قله قافِ وحدت وجود، همه چیز را با چشمان سرمه کشیده در واحدی نیست نما ببیند. ردپای احد، واحد و صمد را می توان در دفتر "مزامیر عشق" پی گرفت.
گاه در آن فراز، دوربینش را بر چرخش کهکشان ها می اندازد و به رصد سماع عاشقانه می نشیند و ناگهان آن را بر روی قطعه سنگی متروک در اعماق درّه ای متمرکز می کند و جوشش عشق را در دل آن می بیند؛ گاه به دل ذرّات می رود و در فضای بین الکترون و هسته محو می شود و گاه خرمن گسترده کائنات را سمج وار جمع می کند و در ثانیه قبل از بیگ بنگ، در دل ذرّه ای واحد که هیچش می داند، فرومی برد، و گاه دوباره به انفجار می کشاند. این است دم از کثرت به وحدت و بازدم از وحدت به کثرت!
گاه او را در کنار سلطان در قصر می بینیم و گاه چون گدایی پشت دروازه قصر در انتظار! پای بر زمین می کوبد تا در بگشایند و سکّه ای در کشکول اش اندازند!
گاه بر سر خوان پادشاه با خرقهِ دفتر و دیوانی نشسته است و گاه نان خشکش را با سگی چند توله، در خرابه ها تقسیم می کند.
گاه با فیثاغورث، بر سر کثرت اعداد و قوس های چم و ناچم اشکال هندسی جدل می کند و گاه در کوچه ها بر سر مقدار سکّه ها با کودکان کلنجار می رود!
گاه او را غرق در قطره ژاله و شبنمی می یابیم، گاه در اعماق دریا به غوّاصی!
گاه او را در کنار حلّاج بر بالای دار می بینیم و گاه همراه با حافظ در کنار جوی رکن آباد!
گاه ساقی خمخانه مستان است و گاه به دنبال جرعه ای میِ ارغوانی هر دری را می کوبد!
گاه در صفّه صوفیان در کنار سید کائنات نرد عشق می بازد و گاه در کنار اویس قرنی نگاه به پاهای نحیف خود دارد تا آماج سنگ کودکان نگردد و قیام نمازش به قعود صرف نگراید!
و این است رمز وحدت وجود!
وحدت وجود یعنی تو در فنا و هیچی! و هر آنچه بیرون از توست، تو هستی و با آن یگانه ای!
نمی دانم استاد سراجی را دیر یافتم و یا درست بهنگام؟ اما اشعار این بزرگوار در تلفیقی با اندیشه مولانای بزرگوار، حافظ، سعدی، عمادالدین نسیمی و ... مائده، توشه و برگ و لالنگی بود که اگر به آن دسترسی نداشتم، پای خودشناسی ام لنگ بود.
افلاطون معتقد بود که حکیم بالاترین درجه یک انسان کامل است. اما این حکیم خلق نمی کند! اختراع نمی کند! بله فقط کشف می کند. همه چیر در روز خاصی خلق شده است و در پهنه عدم مستتر است؛ ما فقط کشف می کنیم.

استاد سراجی در دفتر شطحیات از "مزامیر عشق"، ( شطح بیستم) از ارسطو می فرماید که:
«کلمه "یاد گرفتن" غلط است و به جای آن باید بگوییم "به یاد آوردن". همه داده های علمی در خلقت و مغز بشر وجود داشته است.»
"در این زمینه قبلا در بحث عرفان و کوانتوم صحبت به میان آوردیم که آنچه در اندیشه ما هست، ما خلق نمی کنیم، بلکه ما کشف و تعیین می کنیم که چگونه باید به منصه ظهور برسد..."
وی ادامه می دهد:
آنچه ما امروز به آن استعداد می گوییم، فراگیری نیست بلکه فراخوانی از ضمیر ماست که در اثر ممارست و تجربه به دست می آید و تحصیلِ حاصل می کند. آنچه که به عنوان پدیده اکتسابی حاصل می شود، انتسابی است و آنچه در باطن است بس عظیم تر و کامل تر از آن پدیده است و نازل می شود. یعنی نزول می کند آنچه در حقیقت است..."
فهم این کلام استاد و عبور دادن منطقی و اقناعی آن، آغازی است برای درک فلسفه وحدت وجود. دایو پرشی است در استخر وحدت گرایی و یگانه اندیشی!
من کیستم ای تو رمز هر راز
من چیستم ای رحیم رحمان

آن گمشده در وجود خویشم
یارب تو مرا به من شناســان
عمر استاد دراز باد و خنکای سایه شان بر سرمان گسترده باد.
*احصاء= به کثرت و شمارش در آوردن اعداد

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه دهم فروردین 1392 و ساعت 8:58 |
                                    
((((((((((*)))))))))
ابتدا باید زبان گشود، بعد خموشی گزید!
***
نگاه از خارج و نگاه از داخل!
برخی محدودیت ها موجب می شود تا در گشودن زبان کمی دست به عصا حرکت کنیم و این موجب غایب بودنمان از صحنه کلام می شود.
بسیاری از عزیزان علیرغم اینکه توشه آگاهی شان پر است و حرفی برای گفتن دارند، باز وارد میدان بحث و اظهار نظر نمی شوند. غزلی را، مطلبی را و یا سخن حکیمانه ای را بدرستی در می یابند و روی آن بسیار حرف هم دارند، ولی مسائلی از قبیل خرده گیری، انتقاد و یا سوال موجب بستن زبانشان شده و تن به اظهار بیان نمی دهند. این خصوصیت در ذات خود، یک نوع حفظ و امنیت شخصیتی است که کاملا طبیعی بوده و در هر انسانی به میزانی وجود دارد.
قدر مسلم اینکه هر انسانی در هر سطحی از معرفت که گام می گذارد، جسارت بیانش بیشتر شده و انعطاف و رقص زبانش بروز می کند و این یکی از ویژگی های دنیای عشق است.
نکاتی در این زمینه راه گشاست:
 فردی که تصمیم می گیرد وارد بحث شود باید طرف مقابل را سبک سنگینی کند که در کدام ظرف نشسته و در چه حوزه ای خود را معرفی می کند.
آیا یک جستجوگر در حوزه عرفان نظری است؟
آیا یک کاراکتر روشنفکری در زمینه سیاست است؟
آیا یک دین باور از نوع کلامی، حدیثی، اخباری، فقاهتی، سلفی و ... است؟
آیا یک شعر و ادب دوستی است که در تکنیک شعر مهارت دارد و شعر را در خدمت شعر می داند؟
آیا یک تجربه گرای ماتریالیستی علم محور است؟
آیا...؟
هر کدام از اینها که باشند، من و شما نمی توانیم در داخل دستگاه اندیشه ای او وارد شده و به بحث بپردازیم. این کار باعث می شود که براحتی در گود اندیشه طرف مقابل به دام افتاده و ضربه فنی شویم. آیا شما می توانید با یک فرد استدلال و عقل زده فلسفی وارد بحث شوید؟! آیا می توانید با یک فردی که مدام در حوزه علمیه، حدیث و کلام و شرح خوانده است وارد بحث شوید؟!
 آیا ...؟!
قدر مسلم اینکه با دو مغلطه و سفسطه فلسفی، سیاسی، حوزه ای و ... دست تسلیم شما را بالا خواهند برد!! زیرا آنها در این زمینه عاقل و تجربه طولانی دارند.
این را می گویند نگاه از داخل! بدین معنی که شما در داخل ظرف طرف مقابل، در کنارش می نشیند و در دام گرفتار می آیید.
در اینجا دیگر باید هوشیار بود که از خارج با او وارد تقابل کلامی شد! تن به وارد شدن در گود طرف مقابل همان و بور شدن همان!
نگاه از خارج چیست؟
بدین معنی که شما لنگ زدن او را از بیرون کاملا مشاهده می کنید. کافی است یک تناقض بزرگ و بارز از او بگیرید و ایشان را از فراز اسب توهم پایین بکشید!
در اندیشه های معلم کبیر مولانا، شرک به معنای ثنویت، احولیت، دو بینی، دو آلیسم و دید آستیگماتیک است. در این زمینه به یک نمونه از حکایات آن جناب رجوع فرمایید. " دوبین همچو آن غریب شهر کاش (کاشان)" 
تمامی کاراکتر های بالا، از آنجایی که از دل دوبینی و احولیت بر می خیزند، در برابر منطق عرفانی وحدت وجودی تسلیم و ضربه پذیرند. اما به شرط آن که با آنها داخل یک بستر تنگ شانه به شانه نشوید!
به این مثالها توجه کنید:
مثلا به یک شیعه معمولی بر می خورید که تمام اندیشه اش از جنگ بین علی و عمر پر شده است!! اگر عینک آستیگمات بین علی (ع) و عمر ( رضی) را از جلوی چشمانش بردارید، دیگر کور می شود و ایمان به اسلامی متصور نیست!! شما به هر میزان که وارد بحث می شوید، بی فایده است! به هر میزان که بگویید، کدام علی؟ کدام عمر؟ به نتیجه ای نخواهید رسید. او دکترای علی و عمرش را از حوزه علمیه ای گرفته است!! اگر با او داخل گود و میدان او شوید، ضربه خواهید شد و تسلیم. اما به آرامش دعوتش کنید و سپس بگویید: "بزرگوار! در صُحاح اربعه سنّیان ( صحیح بخاری و...) و کتب اربعه شیعیان ( من لا ینظرو الفقیه و ...) که دو منبع اصلی این دو بال بزرگ ثنویتی اسلامی است، آورده شده است که فرزندان علی (ع) نامشان عمر، ابوبکر و ... بوده است و حالا شما این داستان جنگ علی و عمر را از کجا وارد تاریخ نموده اید؟! بدون شک سکوت خواهد کرد و در برابر واقعیت دست بالا می کند! در اینجا دیگر شما هستید که دست بالا دارید!! حالا به هر میزان حدیث و کلام هم  بیاورد، به اندازه این کلام کوتاه شما اثر نمی گذارد. ( همین داستان محتوای همان حکایت غریبه شهر کاش مولاناست.)
مثال دیگر:
با یک روشنفکر سیاسی!! وطنی که چندین سلطان را به زیر کشیده است هرگز نمی توانید وارد بحث سیاسی شوید!! آخر او کسی را در نظرات سیاسی و تحلیل اجتماعی  به رسمیت نمی شناسد و روی دست خود نمی داند! اما اگر از ایشان بپرسید، دوست گرامی! انقلاب و تغییر و نوآوری باید از درون یک ملت بجوشد و نه اینکه یک نیروی خارجی بیاید و برایمان براندازی کند و راه را باز کند؟
دیگر حرفی ندارد!! شما تناقض بزرگی را پیش رویش گذاشتید!
نمونه دیگر، شمس تبریزی نمی توانست در بحث کلامی با عارفی شاهد باز چون اوحدالدین مراغه ای وارد بحث شود. ( به هر دلیلی) فقط یک جمله در پاسخ به اوحدالدین که گفته  بود: " من ماه را در تشت آب می بینم."، گفت:
" اگر در پشت گردن کورک نداری، چرا سرت را بلند نمی کنی تا ماه را در آسمان ببینی!"
خوب، اوحدالدین عارف در برابر این سولال چه پاسخی داشت که ارائه کند؟
ماه پیش آقایی مهربان و مقبول، در انجمنمان مدتها دور و برم می چرخید. احساس کردم حرفی برای گفتن دارد. بالاخره ایشان از من درخواست کرد که کمی با هم صحبت داشته باشیم.
کنار هم نشستیم و سر صحبت را باز کردیم. گفت:
" فلانی! می گن شمس تبریزی هموسکسوئل بوده! نظر شما چیست؟
ابتدا یک احساسی که گویی در کنار یک فرد کم مقداری نشسته ام مرا از ایشان زده نمود ولی سرانجام بر خود مسلط آمدم و گفتم: " مگر برایت مسئله است؟! "
تایید کرد و ادامه داد که می خواهد وارد مسائل معرفتی شود و لی این نکته ذهنش را گرفته بود!!
بدون مقدمه گفتم: " من چیزی در این زمینه جایی نخواندم ولی چند باری از دهان عده ای که مسئله شان بود، شنیده ام! اما این را بدان که اگر شمس اینچنین بود، شک نکن که طرف مقابلت که الان داری با او صحبت می کنی، یکی از هموسکسوئل های فعال و دارای انجمن در سوئد بود! وانگهی هموسکسوئلی که هشتصد سال داستانش انسانها را به چالش کشیده است، درست است که اینچنین باشد و مقتدایی چون من به ساحت مبارکش اقتدا نکند؟
بسیار خوشحال شد و از آن پس دیگر با احترام خاصی با من تنظیم می کند و گویی کمی موتور محرکه اش گرم شده است. با نگاه تیز و متفکرانه اش چند سوالی حول این داستان نمود و سر انجام هم قانع شد.
خوب! تصور کنید  اگر با ایشان وارد بحث و دفاع متعصبانه می شدم و فاکتها از این سوی آن سو می آوردم، و کلی وارد نسخه های افلاکی و سپهسالار می شدم، حرفی برای قانع کردن ایشان نداشتم و چه بسا پیروز از کنارم بر می خاست.
دو بینی جنسیتی را باید با چه زبانی جز با زبان خودش پاسخ گفت؟
شاد باشید
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه نهم فروردین 1392 و ساعت 9:30 |
                       
پیوست مطلب کوانتوم و عرفان ( قسمت سوم)
***
پیوست مطلب کوانتوم و عرفان، مطلبی علمی و فلسفی می باشد که دوست بزرگوارم  رضا ( نغمه گر عشق) در تکمیل این مقاله نوشته اند.  این پیوست را تقدیم می کنیم به عزیزانی که مایلند بیشتر در زمینه کوانتوم ایده آلیستی بدانند.
با سپاس از رضای عزیز
***.
با ادب و عرض سلام و احترام به محضر دوستان،
یکی از مبانی وحدت گرائی اکنون دیدگاه دانشمندان ایده آلیست این است که روح، یا آگاهی و ماده را یکی دانسته و آنها را از هم جدا نمی کنند. تفسیرهای متعددی که بر تئوری کوانتوم، و مکانیک کوانتومی واردشده است، نظر به یگانگی، روح، ماده، یا آگاهی و ماده داشته اند.
در تفسیر کپنهاگی تئوری کوانتوم، و همینطور مکانیک کوانتومی، اصالت با مشاهده و ادراک انسان است. اصالت، ادراک، مشاهده و تصور، یکی از مهمترین نهادهای تاریخ فلسفه است. به عبارت ساده تر این مشاهده، درک، نظارت و توجه انسان است که وجود چیزی را تعیین و اثبات می کند.
ادراک و مشاهده یکی از مهمترین امور روحی و روانی انسان است، پس این روح، ذهن و فضای روانی و معنوی انسان است که موجودیت اشیاء، تفاوت آنها و نمود آنها را بر ما تعیین و مشخص می کند.
به اعتقاد مکتب اصالت ادراک، تا من چیزی را مشاهده نکنم، وجود نخواهد داشت، و من با مشاهده و ادراک خود، اتم های اندیشه خود را بر روی شی مورد مشاهده قرار می دهم، و طبق تئوری کوانتوم با شی مشاهده شده یک سیستم را می سازم، پس شاهد با مشهود، یک سیستم واحد را به وجود می آورند.
این اتحاد سیستمیک در جهان، همان اتحاد شاهد و مشهود ، یا ناظر و منظور در تئوری کوانتوم است که در واقع اتحاد روح با ماده است. اگر ما با روح خود شی خارجی یا ماده ای را می بینیم، و با مشاهده و ادراک آن یک سیستم واحد را می سازیم، پس این مشاهده است که به شی، قوام وجودی می بخشد همان اتحاد روح، ذهن و آگاهی با ماده است. ما با مشاهده عالم در وجود هستی شرکت می کنیم و با آن یکی می شویم.
نظریه فوق مبتنی بر "ایده آلیسم برکلی" است، و نظریه پردازان کوانتومی نیز آنرا مورد تأیید قرار دادند.
معروفترین آنها، گربه شرودینگر، و عدم قطعیت هایزنبرگ است.
شرودینگر فیزیکدان معروف اتریشی فرضیه ای دارد که موسوم به «گربه شرودینگر» است. او گربه ای را در نظر می گیرد که در قفسی جای گرفته است. یک شیشه سیانور در این قفس قرار دارد. و تپانچه ای نیز در قفس قرار گرفته که با روشن شدن لامپی تپانچه شلیک می کند، و شیشه سیانور را می شکند.
در اینصورت دو حال پیش می آید:
یا گربه سیانور را می خورد که می میرد.
یا نمی خورد و زنده می ماند.
چون در قفس بسته و ما از داخل آن اطلاع نداریم، تا در قفس را باز نکنیم از واقعیت ماجرا اطلاع نداشته و یقین حاصل نمی کنیم. پس دو دنیا ، یا دو جهان برای ما وجود دارد که هر دو جهان احتمالی بوده و تابع قانون
احتمالات هستند. وقتی صدای شلیک گلوله بلند می شود و شیشه سیانور می شکند، دو احتمال وجود دارد. احتمال دارد گربه مرده و یا زنده باشد. وقتی در قفس را باز کردیم و دیدیم که گربه خوشبختانه زنده است، اولاً شک ما به یقین تبدیل می شود. یعنی احتمال به صورت تابع موج ساقط شده و قطعیت جای آنرا می گیرد.
گربه زنده است، پس احتمال مرده بودن به صورت تابع موج ساقط می شود، و دنیای زنده بودن گربه قطعیت می یابد. پس این مشاهده و ادراک ماست که احتمال یا قطعیت درون قفس را معین می کند.
این یعنی حاکمیت آگاهی، شعور، ذهن و روح انسان در تعیین وضعیت و حالت هرچیز در عالم هستی.
وقتی ما وضعیت چیزی را با مشاهده خود تعیین می کنیم، روح یا آگاهی ما با آن شی یا چیز متحد می شود. در تفسیر نظریه شرودینگر می توانیم بگوئیم، وقتی در قفس را باز می کنیم و گربه را زنده می یابیم، مشاهده ما که قطعیت را به دنبال می آورد عالم ذره را تشکیل می دهد، و گربه مرده که به صورت تابع موج ساقط شده و در عالم احتمال مانده و قطعیت نیافته، عالم موج را می سازد.
به عبارت دیگر، گربه زنده ذره است، و گربه مرده موج. تا زمانی که در قفس باز نشده است، این دو یعنی موج و ذره مکمل یکدیگرند، و به محض قطعیت، حالت دوم به صورت موج ساقط می شود و به صورت دنیای موازی با جهان ذره ای، یا جهانی که گربه در آن زنده است در می آید.
وقتی که در قفس را باز می کنیم و گربه را زنده می یابیم و حکم به زنده بودن آن می کنیم، ما با گربه زنده به صورت یک سیستم واحد در آمده و از نظر تئوری کوانتوم یک سیستم یا نظام یگانه ای را تشکیل می دهیم.
ژان گیتون، فیلسوف فرانسوی در گفتگویی در کتاب «خدا و علم، به سوی متارئالیسم.» چنین می گوید:
«... عمل مشاهده و معرفتی که به دنبال می آورد، نه تنها حقیقت را دگرگون می سازد، بلکه آنرا معین می کند مکانیک کوانتومی، آشکارا نمایان می کند که ارتباطی نزدیک میان روح و ماده وجود دارد ... پس چگونه از این سعادتی که نصیب انسان متفکر شده است، بر خود نبالم؟ این تأیید آن چیزیست که همواره به آن اعتقاد داشته ام، فرمانروائی روح بر ماده.»
آنطور که درک می کنم، کائنات از یک خلاء نیرو سرشت شروع شده تا به امروز رسیده و باز به خلاء نیرو سرشت یا دینامیک بر می گردد. خلاء کوانتومی خود لطیف تر از عالم و کیهان کوانتومی را تشکیل می دهد، و در اثر تکامل ، سیر و پیچیده شدن ساختمان خلاء کوانتومی به ساختار امواج بسیار لطیف از نوع ساختمان آگاهی و اندیشه انسان، چگالی ماده شروع می شود. اما اساس یکی است، فقط خلاء کوانتومی پویا و نیرو سرشت ایجاد میدان های کوانتومی نموده، آنگاه در اثر فعل و انفعال یا کنش و واکنش آن میدان ها، ماده شکل خود را پیدا می کند. من نام خلاء کوانتومی را آگاهی کل و فراگیر گذاشته ام. اما روح و آگاهی بر ماده و انرژی حکومت می کند.
هستی شناسی بدون توجه داشتن به نظام آگاهی حاکم بر هستی، شناخت یک سیستم مرده
و بدون هدف است، اما آگاهی به هستی زنده، به آن زندگی و پویایی می بخشد. آگاهی حاکم بر دستگاه آفرینش نمایانگر اینست که همه اجزاء عالم که سازنده خود سیستم هستند، زنده، هوشمند، با برنامه و رو به تکامل هستند. ما زیر مجموعه کل به نام کیهان هستیم .
به حکم منطق هر چه زیر مجموعه دارد، کل مجموعه هم دارد ،اما هر چه کل مجموعه دارد، زیر مجموعه ندارد. به عبارت دیگر هرچه جزئی از یک کل دارد، کل هم دارد، اما هر چه کل دارد معلوم نیست جزء هم داشته باشد .
کوه با عظمت و زیبای البرز با قله دماوند از مولکولهایی مانند هیدروژن، سیلیس ، کوارتز و مواد معدنی مانند گوگرد و احتمالاً آهن تشکیل شده است .یک صخره در قله دماوند هم از هیدروژن، سیلیس ، و کوارتز تشکیل شده است، اما صخره یا سنگ های کوچکتر ممکن است فاقد گوگرد ، و یا مواد معدنی باشند .

رابطه انسان با عالم هستی مثل رابطه صخره با کوه دماوند است. اگر انسان می اندیشد ، که یک امر بدیهی است. و اگر روح دارد که امروز دیگر برای روح شناسان غیر قابل انکار است، و اگر انسان زنده و در زندگی رو به تکامل می رود که این نیز روشن تر ازآفتاب است، پس کل عالم که مجموعه یک نظام مهندسی است، می اندیشد، زنده و هوشمند و رو به تکامل است. به همین دلیل همه ذرات موجود در آنهم باید هوشمند ، زنده و متحرک و هدفمند باشد. این قضیه مورد اذعان فلسفه شرق یعنی چین ، هند و عارفان ایرانی قرار گرفته است ، با توجه به این اصل بزرگ کیهانی است که مولانا دربارۀ آن به زیبایی چنین می سراید :
جــــــــــمله ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شما نا محرمان ما خامشیم
ذرات زنده ، هوشیار، پرانرژی و سازنده اند. پس کل یا مجموعه کل آنها یعنی کیهان زنده ، با هوش ، سازنده و آفریننده است. رابطه انسان با کیهان مانند رابطه یک گیاه در یک باغ بسیار بزرگ با طبیعت اطراف ،آب و آفتاب و گیاهان دیگر است . چطور می توان گفت گیاه که در یک باغ بزرگ روئیده، زنده، رو به رشد و صاحب درک است، اما باغ بزرگتر آن که هر آنچه گیاه کوچک دارد، در خود پرورده است مرده و بدون درک و نیروی هوشمندی است. منطق من نمی تواند چنین حکمی را بپذیرد. اعتقاد من اینست که اگر فیزیک می خواهد به مسائل بزرگ فلسفی و متافیزیک مانند اینکه عالم از چه به وجود آمده بپردازد، نباید فقط به فرمولهای ریاضی و طرح نظریات محدود، کراندار و مادی گرایانه علوم بپردازد. فیزیک باید با عرفان ، یعنی شناخت مسائل تجریدی هستی آشتی کند، و نیروی مکاشفه را به عنوان یک اصل در شناخت منطقی انسان و باورهای او بپذیرد.
حرکت تکامل عالم ، یک نوع تکامل و یک حرکت کمالی است ،یعنی آگاهی کل ، حال هر چه می خواهد باشد. اینجا دیگر عقل هیچ دانشمندی به آن راه ندارد.
این حرکت تکاملی نوعی دانه اولیه را در یک کیهان بی نهایت بزرگ از تاریکی و سرما به وجود آورده است ، و آن دانه در دل اقیانوس بی نهایت تاریک و سیاه و بسیار سرد، ارتعاشی را باعث شده که یک فوتون اولیه به جنبش و به حرکت درآید. همین ارتعاش و حرکت و جنبش فوتون، یا موج، ذره اولیه در کیهان فندقی و شرائط آغازین عالم که معلوم نیست از کجا آمده ،موجب انفجار بزرگ یا مهبانگ شده است، خلاء کاذب تئوریسین های کوانتومی و اغلب فیزیکدانان و برخی از فلاسفه، از نظر من همان انرژی تاریک یا سیاه است. که اگر راز انرژی سیاه در کیهان فاش شود، ما به وضیعت و حال هستی به لحظات قبل از انفجار بزرگ بیشتر پی خواهیم برد. با توجه به عقاید فوق است که من رگه هائی از نظریه کوانتوم را در اندیشه های مولانا احساس کردم. مولانا وقتی می فرماید:
ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی را استخوان و ریشه ای
اندیشه را مقدم بر هر چیز و هر ماده ای می داند . پس از نظر فلسفی، اولویت اندیشه بر ماده یعنی ایده آلیست بودن، پس مولانا ایده آلیست یا طرفدار مکتب اصالت تصور است. همه دانشمندان طرفدار تئوری کوانتوم خود را ایده آلیست می نامند،چون عالم هستی در نهایت تبدیل به یک موج عقلی می شود. موج عقلی که استنباط من از عدد «زای» شرودینگر همین موج عقلی است، پس موج عقلی، یا کوچکترین کمیت فیزیکی ساختمان ماده، بسیار به ایده افلاطونی نزدیک می شود . مثال افلاطونی که جمع آن مثل است، کائنات را تبدیل به یک موج عقلی می کند. موج عقلی یک کوانتوم پیوسته از ساختار اساسی عالم هستی است. یک چنین موجی نمی تواند تصادفی ، بدون برنامه و نتیجه نیروهای تصادفی و کور طبیعت باشد. موج عقلی یک نوع آگاهی است، انسان از طرف آگاهی و شعور خود می تواند با این موج عقلی یا آگاهی کل تماس بگیرد و با آن به اتحاد برسد. این آن چیزیست که من از اندیشه های مولانا درک کردم. شاید این راهی باشد برای عده ای که بدانند من با عشق و اندیشه ای تجریدی به کیهان نگریسته ام و علم هم که بسیار مقدس و والاست اگر بخواهد به جهان بهتر بنگرد، باید با آگاهی و خرد تجریدی و عشق به کیهان نگریسته و به آن نزدیک شود، در غیر این صورت علم و تکنولوژی ما روزی علیه خود ما به کار خواهد رفت. پس باید به سه کلمه در زندگی توجه کرد و آن را سرلوحه تفکرات خود قرار بدهیم ، و یک صدا فریاد بزنیم:
زنده باد عشق
زنده باد علم
و زنده باد آگاهی.
اتحاد این سه شاید انسان را به سعادت برسانند.
 
باید با آگاهی و خرد تجریدی و عشق، به کیهان نگریسته و به آن نزدیک شویم، در غیر این صورت علم و تکنو
لوژی ما روزی علیه خود ما به کار خواهد رفت. پس باید به سه کلمه در زندگی توجه کرد و آن را سرلوحۀ تفکرات خود قرار بدهیم و یک صدا فریاد بزنیم :
زنده باد عشق
زنده باد علم
و زنده باد آگاهی.
اتحاد این سه شاید انسان را به سعادت برسانند...
حال این بار بحث را به عالم نیستی کشاندم که منشأ همۀ هستیهاست زیرا جهان از نيستی به عالم هستی آمده است.

ما عدم هائیم هستیها نما
تـو وجود مـطلق فـانـی نـما

زآنکه کان و مخزن صنع خدا
نیست غیر نیستی در انجلا
...................................
حضرت مولانا
***
هیچ نکته ای بالاتر از این نیست که فضای خالی، خالی نیست بلکه جایگاه شدیدترین و قهارترین داستانهای فزیکی است. ( از فزیکدان معروف، جان ویلر )
حکیم یونانی، برمانیدس می گفت از هیچ چیزی بوجود نمی آید و عقل از قبول چنین امری امتناع دارد . دیمقرازطیس، حکیم دیگر یونانی قبل از میلاد، اجسام را از ذرات تجزیه ناپذیر می دانست که در جهان، مَلاء ها را تشکیل می دهند و جنبش آنها در خلاء است و بنابراین سراسر جهان از خلاء و ملاء تشکیل شده است.
ارسطو از خلاء تنفر داشت، او می گفت هر زمان که سعی کنیم تمام مادۀ یک منطقه از فضا را برداریم تمایل در مواد مجاور آن آنقدر زیاد است که بلافاصله جای خالی آن را پر می کند. لذا به عقیدۀ او ماده همه جا وجود دارد.
از بیان فوق معلوم می شود که فضای عالم همه جا بایستی پر باشد و خلاء وجود نداشته و محال است و موجودات بهم متصل می باشند و یا به یکدیگر احاطه دارند، چون ظرف و مظروفند. اما درک جدید ما درست مخالف آن است. ماده در عالم یک وجه استثنائی است. علی الظاهر قسمت اعظم بین ستارگان یا نزدیک آنها خالی است، یعنی خلاء است و حتی در اجسام سخت عمدۀ ساختمانشان فضای خالی است. تمام جرم اتمی عناصر مختلف در هستۀ مرکزی اتمی شان متمرکز شده است. هستۀ اتمی ده هزار مرتبه کوچکتر از خود اتم است. در مقایسۀ بزرگی هسته نسبت به تمام اتم چون دانۀ ارزنی در وسط یک اتاق خیلی بزرگ معمولی است و تعجب آور تر اینجاست که تمام جرم اتم عملاً در همان هستۀ نقطۀ وسطی می باشد، از اینرو تمام اجسام عالم، بالونهای توخالی می باشند!
با توجه به قواعد فزیک کوانتوم و نسبیت درک امروزی دانشمتدان از خلاء یا فضای خالی، یا بهتر گفته شود هیچی به نحو دیگری تغییر کرده است. آنها دیگر خلاء را بصورت قبلی تصور نمی کنند بلکه آنرا پر از ماده، به نحو خاصی می دانند.
در واقع خلاء، حاوی ذرات و ضد ذرات "matter and antimatter" اشباح مانند بنام ذرات مجازی "virtual particles" می باشند که خود به خود از انرژی خلاء، خلق و باز در چشم بهم زدنی یکدیگر را مضمحل می کنند.
تمام ذرات یا "quanta" که فزیکدانان تا بحال کشف کرده اند و یا در آینده کشف خواهند کرد، بالفعل از فضای هیچی یا خلاء میباشد، فیزیکدانان با توجه به عمق اصل تردید "Uncertainty Principle" هیزنبرگ و وجود ضد ماده بطور ضمنی، به این واقعیت رسیده اند. گرچه خلقت از هیچ، مغایر اصل بقای انرژی است ولی طبیعت با توجه به اصل تردید هیزنبرگ "Heisenberg" در پریود های بسیار کوتاه عمل خلق ذرات را از هیچ یا خلاء کوانتوم بشرطی که آنها غیر قابل مشاهده باشند اجازه می دهد. ما هرگز نمی توانیم به دقت بگوئیم که محتوای خلاء چیست، ولی می شود خلاء را چون اقیانوسی از فعالیت های دایمی به نظر آورد که جوش و خروش پیوسته از خلق و فنای جفت ذرات شارژ شده مخالف یکدیگر (چون ماده و ضد ماده) روی آن بظهور می رسد. ظهور و فنای این ذرات چون امواج خروشان اقیانوس است که از بلندی های آسمان بوسیله اقمار مصنوعی مشاهده می شود.
این پدیده را از زبان شیرین حضرت مولانا بشنوید :
بر عـدمــهـا کان ندارد چــشم و گــوش
چون فسون خواند همی آید به جوش

از فــــســــون او عــــدمــــهــــا زود زود
خـوش مـعلـق می زنــد ســوی وجـود
این دو رابطۀ مهم، اصل تردید هیزنبرگ در فزیک کوانتوم، ما را در مقابل چند نکتۀ مهم و تعجب آور در عالم طبیعت قرار می دهد.
1- (بزرگی قرض انرژی از خلاء) X (زمان پرداخت آن) > h

2- (تردید در اندازه گیری وضع یک ذره) X (تردید در سرعت آن) > h
رابطۀ (۱) به ما می گوید که هر مقدار انرژی که بخواهیم می توانیم از خلاء قرض نمائیم، در صورتی که فوراً قرض خود را قبل از سر رسید یا اضمحلال آنها بپردازیم. هر قدر انرژی قرض شده زیادتر باشد، زمان پرداخت آن علی الاصول کمتر است.
رابطۀ (۲) به ما می گوید که محال است ما بتوانیم موضع و سرعت یک ذره را با هم به دقت اندازه بگیریم، دقت در اندازه گیری یکی، به همان اندازه خطا در اندازه گیری دیگری است. از اینرو ما نمی توانیم هرگز مدعی شویم که در خلاء ذراتی نباشد.
از این دو فورمول نتایج مهمی گرفته می شود که در اینجا به ذکر چند مورد آن اشاره می کنم :
۱- می توان نشان داد که نه تنها ذرات، بلکه کل عالم ما از هیچ بوجود آمده است.
۲- با این دو فرمول هم اصل بقای انرژی نقض می شود و هم اصل علت و معلول یا "سبب و اثر"
۳- عامل جبریت یا "determinism" هم نقض می شود، بدین معنی که نمی شود حادثه را از قبل دقیقاً پیش بینی کرد.
 

اما توضیح در بارۀ سوال 1:
فیزیکدان معروفی می پرسد، چگونه بیگ بنگ اتفاق افتاده است؟
منشأ یا سوپ اولیۀ خلقت مرکب از کوارکها، لپتون ها و گلوئون ها چه بوده است؟
آنها از کجا آمده اند؟

او اضافه می کند یقیناً این سؤالاتی نیست که فیزیکدانان بتوانند بطور مطمئن بر اساس تجربیات و تئوری به آن جواب بدهند، ولی در هر حال ما می توانیم در بارۀ آنها تفکر و اندیشه نمائیم، او می گوید جوابی بر این مدعا وجود دارد که من از جنبۀ فزیک خیلی مجذوب آن شده ام جواب به این سؤال که این عالم از کجا آمده است؟؟؟ اینست که آن از خلاء و هیچی آمده است. از طرفی می توان گفت که تمام عالم ما در فرم فعلی خود نمایشی از هیچ می باشد.
در Singularity"" ابتدای عالم که زمان ۱۵ به توان منفی ۴۳ ثانیه از ابتدای خلقت است، پدیدۀ هیجان انگیزی اتفاق می افتد و آن خلقتِ خود به خود ذرات حقیقی از هیچ می باشد، در این لحظات میدان جاذبه ای ثقل بطور غیر قابل تصوری زیاد و شدید است. جفت ذرات مجازی که از انرژی خلاء تولید می شوند بلافاصله در برخورد با یکدیگر از بین می روند اما در لحظۀ ۱۵ بتوان منفی ۴۳ ثانیه یا زمان "پلانک" آنها در وضعی با دانسیتۀ فوق العاده زیاد و میدان جاذبه ای بسیار قوی روبرو می شوند که از جایی به جای دیگر بطور زیادی متفاوت است، در این هنگام که جفت ذرات از خلاء ظاهر می شوند هر یک از آنها نیروی جاذبۀ کمی متفاوت از ذرۀ مجاور خود را احساس می کنند.
این جریان باعث می شود که جفت ذره و ضد ذره نتوانند دوباره با هم متقابل شده و مضمحل گردند، در نتیجه جفت ذرات به علت عدم یکسانی میدان جاذبۀ ابتدای خلقت، بصورت حقیقی در می آیند. بدین ترتیب ذرات اولیۀ عالم ما از هیچ بوجود می آیند.
اما چرا عالم در وضع کنونی و حاضر خود هیچ است؟
یا انرژی پتانسیل جاذبۀ ثقل کهکشانها نسبت به یکدیگر منفی است؟
چون بایستی انرژی اعمال کنیم که کهکشانها را از هم جدا نمائیم، این امر نشان می دهد که انرژی جاذبه، یک انرژی منفی می باشد که در حساب انرژی عالم مقدار بس عظیمی است. در حالیکه جاذبۀ ثقل با فرمول ساده قابل بیان است ولی فیزیکدانان هنوز نتوانسته اند به سر ماهیت آن پی ببرند. ولی در چند دهۀ اخیر دریافته اند که برخلاف سایر انرژیهای موجود در عالم انرژی جاذبه، یک انرژی منفی می باشد!
از طرفی، اگر انرژی جرمی یا انرژی قفل شده در ذرات عالم را طبق فرمول معروف انتشتین E=mc² انرژی برابر است با جرم ماده، ضرب در مجذور سرعت نور، حساب کنیم، ملاحظه می شود اگر آن دو انرژی، انرژی منفی جاذبه و انرژی جرمی قفل شده در ذرات با هم برابر باشند انرژی کلی عالم برابر صفر می شود و دیگر احتیاج به انرژی اضافی برای خلق عالم نبود. با تعجب دیده می شود انرژی مادی عالم یازده مرتبه کمتر از انرژی منفی جاذبه ای بین کهکشانها است!
یعنی نه تنها دنیای ما در حال حاضر از نظر انرژی هیچ است بلکه باز کلی هم به هیچ بدهکار است!
عارف شیرین سخن، حضرت حافظ این راز را چه زیبا فرموده اند :
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هـــزار بــار مـن ایـن نکــته کرده ام تحــقـیق

بیـــا کـه تــوبه ز لـعل نــگار و خــنـدۀ جـام
تصـوریـسـت که عـقلش نمی کــند تصـدیق
خلقت عالم از هیچ و بوجود آمدن ذرات مادی بی سبب و علت از انرژی اسرار آمیز خلاء یا نیستی تاکنون در باور مذاهب و ظن صوفیانه به شمار می آمد، ولی حالا تئوریهای پیشرفته فیزیک دارند کم کم دریچه های نوینی از عالم هستی به عالم نیستی که منشأ خلاقیت است باز می کنند.
حضرت مولانا می فرماید:
نیـســت از اســبـاب تــعـریـف خــداست
نیـســت هـا را قــابـلیـــت از کــجاســت؟

کــارگــاه و گـنــج حــق در این نیـسـتیــت
غرّۀ هستی، تو چه دانی نیست چیست؟
در جمله، دانشمندان اقرار دارند که کسی نمی داند این انرژی لایزال در خلاء که عالم و عالمیان از آن خلق شده اند از کجا آمده است؟
باز از حضرت مولانا بشنویم که عظمت خلاء را چگونه توضیح می دهند:
تا بـدانی در عدم خورشیـد هاست
وآنـچــه اینـجا آفـتاب آنجـا سهاست

پـس خـزانه صـنع حـق باشــد عدم
کــه بــرآرد زوعــطـا هــــا دم بــــدم

نیست را بـنـمود هست و محتشم
هسـت را بــنمـود بــر شـکل عـــدم


در نقض علت و سبب خلقت از هیچ با توجه به تئوری هایزنبرگ، مولانا چنین می فرماید:
هــــر چــه خـواهـــد آن ســبـب آورد
قـــدرت مـــطلــق ســـببـها بـــر درد

این سبـبها بـر نظر ها پرده هاست
که نـه هر دیـدار صنعش را سزاست

دیـــده ای بـایــد سبــب ســوراخ کــن
تــا حـجب را برکــنـد از بـیـــخ و بـــن

تــا ســبــب بــــیــنـد انــــدر لامکــان
هــرزه دانـد جـهد و اکسـاب و دکـــان
حال، پس از مطالعۀ دقیق این مقاله، می‌توان گفت که عرفان و کوانتوم دو خط موازیند که در کنار هم، در حال حرکت بوده و در نهایت به یکدیگر پیوند می‌خورند.
زیرا کوانتوم به زبان ریاضی از عرفان می‌ گوید. اگر ماده را تجزیه کنیم و تا آخرین حد پیش برویم، در نهایت تنها یک موج ِ آگاهی و شعور از ماده باقی می‌ماند و دیگر ماده‌ ای وجود نخواهد داشت، (نظریه افلاطون) و کوانتوم کوچکترین ذرۀ آن است.
از آنجایی که ساختار تمامی پدیده‌ها از موج ِ اندیشه یا شعور است، البته هر پدیده در حد خود و ذرات و جوهرهای بنیادین هستی، ساختار ماده را که دارای انرژی است تشکیل می‌دهند می‌توان به ارتباط کوانتوم که کوچکترین ذره بوده با انرژی که قادر است تا سطوح بسیار بالا اوج بگیرد، انرژی معنوی انسانی و در نهایت به عرفان ناب نزدیک شود پی برد.
باید گفت از بُعد چهارم به بعد، ما تنها با انرژی و امواجی ویژه سر و کار داریم، و تحقیقات و پژوهش‌ها بایستی بر امواج و انرژی‌های خاص متمرکز شوند که تنها از طریق نیروی شهود و ضمیر فراهوشیار یا عقل حقیقی می‌توانند شناخته شوند و سپس به صورت قوانین کشف شده علمی اثبات گردند.
ارتباط با عقل حقیقی و فعال از طریق توجه ویژه به غیر از مسائل روزمرۀ زندگی و نیز مطالعه و به ویژه توجه و تفکر عمیق در تمامی تجلیات هستی و سپس دنیای درون ما می‌تواند دست دهد، که از طریق خودشناسی، سپس خودسازی که در این مراحل به عقل حقیقی تا حدی دست یافته‌ایم و سپس قرار گرفتن در مسیر شناخت او "یگانه معشوق حقیقیمان" به وقوع می‌پیوندد.
عرفان با ورود به ژرف‌ترین ساختار روحی و فکریِ عالم هستی، به شناختِ عالم مثال و عقل محض می‌پردازد و با کل آن به عنوان مجموعه‌ای اندیشمند و آگاه و خلاق به وحدت وجودی می‌رسد، به این ترتیب می‌بینیم که عرفان و تئوری کوانتوم هر دو به ذرات و جوهرهای بنیادین هستی می‌پردازند، به شعور ماده نفوذ می‌کنند و در این نفوذ و شناخت، شاهد و ناظر بر هستی، چه به صورت ذره و چه موج، با کل آن به وحدت می‌رسند.
باید گفت آیا منظور از عرفان به غیر از شناخت، و سپس وصول به عقل حقیقی و پرورش انرژی ِ معنوی و روحانی، با هدف نزدیک شدن به حریم کبریایی دوست است؟
بنابراین پس از پیمودن این مراحل است که می‌توان از عرفان سخن گفت و از انسان، که موظف است با طی طریق و وصول به مقام شامخ انسانیت با کل هستی به وحدت وجودی رسد.
باید متذکر شد که انرژی مادی تا سقفی معین، بُعد چهارم فضا ـ زمان، قدرت اوج دارد اما پس از فنای ماده، آن نابود نمی‌شود بلکه تنها تغییر حالت می‌دهد تا هنگامۀ بزرگ رستاخیز که با استناد به کلام وحی فنا و نابود می‌گردد.
باید گفت جزئی از ماده سیاه خواهد شد، اما آنچه باقی می‌ماند تنها انرژی معنوی انسانی است، اگر چیزی از معنویت و پاکی در آن باقی مانده باشد که بتوان چنین نامی به آن داد که پس از طی مراحل تزکیه به جایگاه معین و مشخص خود خواهد رسید.
اما انسان قادر است در همین جهان فانی ِ خاکی، به مراحلی بس والا و به جایگاهی بس رفیع صعود کند و با چشم دل، ناشناخته‌ها را تا جای ممکن ببیند و بشناسد و با معبود یگانه، همواره در راز و نیاز و به نوعی همواره در نماز باشد، نمازی که همه عشق است و عشق است و عشق و ..... پرستش.....
به فرمودۀ حافظ بزرگوار:
ما در پیاله نقش رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر زلذت شُرب مُدام ما

در اینجا مقاله ام را با این جملۀ کوتاه به پایان می برم :
یندگان با عشق به خالق و با بکار بردن عقل و تفکرات پیگیرانه، بایستی خود را به این اقیانوس لایزال انرژی خلاء، بیشتر آشنا نمایند تا هرچه بیشتر راز های هستی را در عظمت نیستی ببینند.
*****
با مهر و یک دنیا احترام // نغمه گر عشق
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه چهارم فروردین 1392 و ساعت 10:21 |
             
کوانتوم و عرفان ( قسمت دوم)
***
(((((((((((*)))))))))))
کوانتوم و عرفان ( قسمت دوم)
***
تا که ما آن جمـــله را بشناختیم
بهر هر یک اسم و معنا ساختیم
*
تصور کنید که شما یک دانشجوی دختر یا پسر و اهل دهستان اسپیکلا، از توابع نور مازندران هستید. در دانشگاه بابل درس می خوانید و در این تعطیلات عید، به زادگاهتان سفر کردید تا در کنار پدر و مادر، نوروز را جشن بگیرید. جوان بسیار فهمیده و مقبولی که با مانتو شلوار شیک، روسری گل گلی و بوی خوش عطر، و یا با یک کت و شلوار تر و تمیز و صورت دو تیغه، وارد زادگاهتان، اسپیکلا می شوید.
فضای روستا حاکی از آمادگی برای پذیرش و خیر مقدم گویی به بهار است.
ناگهان خبر می پیچد که گرگی در ده دیده شده است! ( توجه کنید که خبر است و نه شایعه! بدین معنی که وجود گرگ در ده حتمی است! (انتخاب مفاهیم در داستان کوانتوم اهمیت زیادی دارند.)
آن یک گرگ در همه جای دهستان حضور دارد. در باغ حاج عسگر، در طویله گوسفندان عمو قاسم، در تنور نانوایی خاله گلبهار، در پشت درب دست شویی مادر بزرگ و ...! یک گرگ بیشتر نیست، اما همه جا حضور دارد!
سایه وحشتی فضای ده را پر کرده است!
مادر بزرگ پیر که چندین نوه و نتیجه دارد، وقتی خبر را می شنود، با داستان سرایی و شاخ و برگ دادن، کودکان را به دور خود کشانده و در خانه محبوسشان می کند! ( یعنی به تحرّک گرگ در فضای ده شتاب می دهد! این مادر بزرگ را در ذهن داشته باشید)
گیله مرد ده، مَش موسای شیرمرد، که همواره تا این دوران، در اینگونه مواقع، تکیه گاه دلهای نگران بود، تفنگ برنو یا چهارپَرَش را برمی دارد و تا صبح، پشت دیوارهای باغها، داخل خرابه ها و جای جای ده را برانداز می کند، تا به گرگ شلیک کند! ( این مش موسی را هم در گوشه ذهنتان نگه دارید!)
اما فاکتور سوم دیگری هم هست که بسیاری دلها در ده به او گرم است! این فاکتور کسی نیست جز همان شما دانشجوی جوان و صاحب اندیشه!
کودکان از ترس به وردهای دست ساز و فوت کردن به چپ و راست مادر بزرگان پناه می برند. (کودکانِ بی اراده، مقلّد صِرف، ضعیف و...)
نوجوانان بالغ ولی شیر مغز که از آغوش مادر بزرگ خاست نموده اند و افسانه پردازی مادر بزرگ برایشان تشفی خاطر ایجاد نمی کند، به مش موسی پناه می برند و دلگرم می شوند! ( احساس پیشگانِ پرشورِ اسطوره گرا)
و جوانان بالغِ مغز بسته و نواندیش، چشم به دست تو دختر و یا پسر دانشجوی صاحب اندیشه دارند. در اینجا شما پیشرو و راه گشا هستید. بدون شک آنها در انتظار راه حلی از طرف شما هستند.
خوب! در اینجا شمایِ راه گشا تصمیم می گیرید که این گرگ باید در فلان نقطه، مثلا در زیر درخت باغ فلان کس، در دامی که شما ایجاد می کنید، خود را به شما عیان کند و در دام بیفتد!
در زیر درخت، دامی برپا می کنید، در کنارش برّه ای را می بندید، و خود به خانه می روید و آسوده در انتظار می نشینید. گرگ به سراغ برّه می آید و در حین شکار برّه، در دام شما گرفتار می آید.
فضای تیره، نامتعین و بهم ریخته اسپیکلا آرام می شود. ( موج روان گرگ در خُلل و فُرَج فضای روستا، ناگهان تبدیل به ذرّه گرگ آنهم در یک نقطه می شود!)
در اینجا شما خواسته اید که گرگ درست در این نقطه باشد. شما می خواهید که شاهد و ناظر گرگ مورد نظر، در آن نقطه ( زیر درخت) باشید!!
این درست نقطه مقابل عمل مش موسی است. این گرگ بود که تعیین می نمود، مش موسی کجا باشد!
همه چیز آرام می شود و بازدید های عید دوباره آغاز می گردد.
کودکان نیز با آرامش خیال به کوچه باغها باز می گردند!
مثالی دیگر:
در استخر بزرگ گل آلودی، یک عدد ماهی در جنب و جوش است. (توجه به گل آلود بودن استخر بکنید!)
شما قصد دارید که این ماهی را صید کنید! ( فرض کنید که این ماهی تحرکش در استخر زیاد تر از حد معمول است.)
شما نمی دانید که این ماهی دقیقا در کدام نقطه استخر حضور دارد. به زبان کوانتومیک، این ماهی در تمامی نقاط این استخر وجود دارد. (زبان احتمالات در اینجا قاصر است و جایی ندارد).
حالا شما می خواهید که این ماهی را در نقطه مشخصی صید کنید! درست در همان نقطه ای که قلّاب را می اندازید! ماهی به قلّاب شما می افتد! دیگر آن ماهی در همه جای استخر نیست، بلکه درست در نقطه ای است که شمایِ (ناظر یا شاهد) تعیین می کنید که ماهی ( منظور یا مشهود) خود را عیان نماید.
در این دو مثال توجه فرمایید که شما (گرگ و ماهی) و (فضای ده اسپیکلا و استخر گل آلود) را تعیین نمی کنید، بلکه فقط تعیین می کنید که گرگ و ماهی کجا باید باشند! (این نکته همان پیچ اصلی داستان است که به آن خواهیم پرداخت. این را متذکر می شوم که ناظری هم می خواهد آن گرگ را مثلا شغال ببیند! و یا آن ماهی را قورباغه! که این پیچ دوم در اندیشه فلسفی کوانتوم است.)
در فیزیک کوانتوم، این آب استخر با وجود ماهی و این فضای روستا با وجود گرگ را "فضای هیلبرت" می گویند که انرژی در تمام این فضا یکسان است. انرژی فقط به اندازه یک ماهی است اما در تمام نقاط استخر، یکسان است. بدین معنی که انرژی یک ماهی، تمامی استخر را به طور یکسان پوشانده است!
باز در اینجا تاکید می شود که به گرگ و ماهی یک جنبش و تحرک بالا ببخشید!
خوب! چه ارتباطی بین این داستان و عرفان وجود دارد؟
اين جهان نيست فکرت است از عقل کل
عقل چون شاه اســـت و صورت ها رسل
*
ای بـــــرادر تو همـــــــان اندیشـــــــــه ای
ما بقـــــــی تــو استــــخوان و ریشــــه ای
*
شاخ آتــــــش را بجـــــــنبانی بـه ســــــاز
در نظــــــــــــر آتش نمایـــــــــــد بــس دراز
در ابیات انتخابی بالا از پیر بزرگ، مولانا، سخن از همین داستان دارد.
در داستان آتشگردان شیخ محمود سبستری و آتش بر شاخهِ جنبانِ مولانا، به زیبایی نشان می دهد که این دایره و خط آتش، تصور موجی من و شماست ولی اصل داستان یک گلوله کوچک آتش بیشتر نیست. اگر دست بیندازید و بخواهید ذرّه آتش را دستگیر کنید، دیگر در آن نقطه ای که شما دست انداختید وجود دارد و دایره ای متصور نیست! به عبارتی اگر دست بیندازید و تمامی الکترونهای دور مدار هسته ها در اتمهای کره زمین را در یک نقطه دستگیر کنید، کل حجم کره زمین به اندازه یک طالبی خواهد شد!
یک عقاب با هرتز دید بالا (20000) و یک حلزون با هرتز دید پایین (8)، جهان را آنگونه که انسان می نگرد ( با هرتز دید 51 الی 60) ، نمی بینند.
در داستانهای بالا، سوژه ها، یک گرگ و یک ماهی ای بیش نیستند، اما کل فضای روستای اسپیکلا و استخر را پر کرده اند. این را در فیزیک می گویند موج و ذرّه! گرگ و ماهی (منظور و مشهود)، وقتی ناپیدایند، حرکتی موجی دارند و زمانی که شما به عنوان یک ( ناظر و شاهد) بخواهید آنها را ببینید، حرکت ذرّه ای دارند!
روح در اساس حرکتی موجی دارد، درست به سان استخر و فضای ده! اما هنگامی که شما خواستید آنرا ببینید، مادّه می شود. صورت می شود.
در ادبیات مولانا، اندیشه همان استخر است ( موجی) و زمانی که شما می خواهید محتوای اندیشه را به منصه ظهور برسانید، دیگر صورت و یا صور نام دارد. ( ذرّه)
این حرکت ثنویتی، دوگانه، منافقانه و دوآلیستی ذرّات ( موجی و ذرّه ای)، اساس و پایه این حیات آروینی و سپهری را تشکیل می دهند.
حال این تجربه علمی را به حوزه الهیات، فلسفه و علم می آوریم و با یک دید کل گرایی به آن نظر می افکنیم و چند مثالی می آوریم:
بازار را در نظر بگیرید. بازار و جنس عرضه شده در بازار را شما خلق و ایجاد نمی کنید، اما این شما هستید که نوع جنس بازار را تعیین می کنید!!
در شیوه های متدیک بازاری، سرمایه داری جدید، عاقلان به دنبال این هستند که انسان را به نقطه ای بکشانند که این نقش تعیین کنندگی انسان را از میان بردارند و خودشان تعیین کنند که انسان چه چیزی را طلب کند!!! آنها تعیین می کنند که سال 2013 شما باید در منزلتان تلویزیون "سه بعدی تصویری" داشته باشید و در سال 2016 تلویزیون شما هالوگرامیک باشد.( تلویزیونی که تصویر مسطح نیست بلکه در گوشه اطاق نشیمنتان هنر پیشه ها به حالت مجازی بازی می کنند.) در سال 2017شما دیگر نمی توانید بگویید که من همان تلویزیون مسطح سه بعدی را می خواهم سالها داشته باشم! زیرا دیگر فرکانسی ویژه آن سیستم برایتان ارسال نمی شود!!
همین شیوه موجب شده است که این سیستم در اعماق سیر فرو پاشی و بحران زدگی را طی کند.
نمونه دیگر داستان یونس را از تورات و قرآن نقل می کنیم:
یونس نبی پس از تلاش سی ساله، در جهت اصلاح قومش، به این نتیجه رسید که فضای اخلاقی و اندیشه ای قومش قفل شده و هیچ اقدامی مثمرثمری در چشم انداز نیست. این گرگ و شیطان است که شرایط موجی حاکم بر قوم را در دست داشته و تعیین تکلیف می کنند. او هیچ راه حلی را برای هویت بخشیدن به قومش را در چشم انداز نمی دید!
یونس بزرگوار، خسته، سرخورده و تسلیم شرایط می شود. راه حل به بن بست رسیده است! او مستاصل، به نفرین کردن قومش می پردازد. ( وقتی شما بن بست را در پیش روی دارید، فرا فکنی می کنید و به نفرین می نشینید!)
یونس شهر را مخفیانه ترک می کند!
اما یونس یار وفاداری داشت به نام "روبیل". عارفی دانا که تسلیم نشد و در شهر باقی ماند. او وقتی بن بست را دید، نفرین نکرد و از جایش هم تکان نخورد، بلکه به دعا و توکل متوصّل شد. ( آنجا که تو تمام چاره ها را اندیشیدی و بکار گرفتی، ولی شرایط قفل است و از بستن پای شتر ( عقل العقال) نتیجه ای نمی گیرید، این توکل است که راه گشاست).
درست در هنگام فرار یونس، قوم از وحشت بلا، به تضرّع و شیون نشستند و به دنبال یونس همه جا را جستجو کردند. اما یونس نا پدید شده بود!
یونس درست درحالی که قصد شانه خالی کردن از مسئولیت را داشت و در کشتی رو به سوی غرب قیروان نشست، خود گرفتار گردید!!
کجا مرد حسابی؟!!! آنهم حرکت از شروق به غروب؟!! از نقطه دمیدن مهر به نقطه فرو شدن نور؟!!
"وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ "
هنگامی که یونس با قهر و غضب و بهانه، قوم را ترک کرد، فکر کرد داستان تمام شد. گویی این سناریو به گونه ای نوشته شده است که فقط من رهایی یابم !
یونس! تو هستی که تعیین می کنی ولی تو نیستی که تقدیر می کنی!
واسطه های سبب ساز الهی، یونس را به قید قرعه به دریا انداختند و چند روزی را در دل سیاه و ظلمانی نهنگ به بندش کشیدند! او در اوج اختیار تام، تسلیم نشد و به فرافکنی دست یازید، اما درست در دل جبر نهنگ، یونس بیچاره شکست و تسلیم شد...!
(بترسیم از اینکه در دل جبر، نسوح وار به پیشانی کشیده شویم و به تسلیم در آییم!)
" یا تو پیامبر هستی و مسئول، و یا روشنفکری جا زده و مقهور!!! اگر پیامبری، حالا بهایش را بپرداز!!!
می روی تا خودت بر خر مراد سوار شوی؟! و یا در خلوت خودت سیر و سلوک فردگرایانه کنی؟! پس تکلیف بقیه چه می شود؟!"
به قول دوست نازنینی که به تازگی برایم نوشته بود:
" همگان در دنیای مجازی به دنبال کسب هویت له شده و از دست رفته خودشان می باشند، اما کسانی هستند که در وسط بازار مجاز، به انسانها هویت واقعی می بخشند و با عرضه جنس ناب، بازار را در دست می گیرند!"
در عمق محتوای این جمله غور کنید! فرار معنایی ندارد!! اگر فرار کنی خود گرفتار امواج می شوی و ذرّه ناب حقیقت، خود را به تو عیان نمی کند!
در مثال های بالا، فضای روستا و یا آب گل آلود استخر، به زبان فیزیک تجربی، " فضای هیلبرت " خوانده می شود که انرژی در همه جای این دو مکان یکسان است! در عرفان و بویژه ادبیات مولانا، " فضای هیلبرت" همان روح و اندیشه می باشد. و ماده و صورت همان مقولاتی هستند که به چشم شمای ناظر و شاهد به گونه حرکت ذرّه عیان می شوند. ذرّات مصالحی می شوند برای مهندس طراح آسماخراش این جهان! برای انسان نوآور!
جان کلام این داستان در این مفاهیم مولاناست. اندیشه انسان، همان عقل جزئی است که این عقل در دل یک فضای عظیم تر جای دارد که آنرا عقل کلی می نامند.
عقل جزئی (اندیشه و خرد انسان)، خود صورتی از عقل کل است و ماده خود صورتی از عقل جزئی است.
ایشان هنگامی که از عقل سخن می رانند، منظور همان اندیشه است و برای کلیت هستی یک عقل پنهان و عقل کلی را معرفی می کند. ( این عقل با عقل استدلالی چوبین پای در ادبیات مولانا فرق دارد.)
صور و اشکال ما و کل جهان، ذرّاتی از همان موج اندیشه یا خرد پنهان حاکم بر کائنات است، که ما تعیین نموده ایم که چگونه باشند ( مفهموم اینکه ما جهان را خلق می کنیم، درست در همین موضوع مستتر است). عقل جزئی و یا اندیشه انسان، در عین حال که خود موجی از صورها و اشکال را در نهان دارد، اما خود یک صورت و شکلی از همان موج اندیشه کل است.
اندیشه شما خلق نمی کند، بلکه کشف می کند! خلق در کارگاه دیگری تعبیه شده است و این من و شما هستیم که می خواهیم و توان آنرا داریم که بخواهیم که این جهان اینچنین باشد!!!
اندیشه کوانتومی، شما را از بینش دگم و یکسویه نیوتونی و دکارتی رهایی بخشیده و شکوفا می کند. از سردرگمی و بینش های شکاکیّت رها می کند و جان می بخشد.
در یک کلام در دستگاه کوانتومیک، چیزی برشما سیطره ندارد بلکه شما اختیار تام دارید که در دل این جبر، دنیای خود را بسازید! ( اصل داستان جبر و اختیار.)
شما هستید که تعیین می کنید که سایت ها، مدیاها، وسایل ارتباط جمعی و در کلیت داستان، خود جهان چگونه باشد.
این دیدگاه همان است که در بطن عرفان قرار دارد، و کسی که به دنبال رهایی می باشد، این بینش کوانتومی، در زمینه عشق و یگانگی کمک شایانی می کند.
در پایان به دوستان علاقه مند توصیه می کنم که اگر خواستار دانستن در زمینه بحث های تکنیکی علمی و فلسفی کوانتومیک می باشند، به نظرات جناب " نغمه گر عشق" در زیر قسمت اول مطلب و یا وبلاگ نسیم دماوند رجوع کنند.
در اینجا ضروری است که یاد آوری کنم:
1. بینش کوانتومیک هنوز جای خود را در فرهنگ ما باز ننموده است و اگر به جستجو بپردازی متوجه خواهید شد که کمتر روی این مقوله کار شده است . در فرهنگ مذبذبِ بین سنت و مدرنیسم ما، هنوز راه را برای این کل نگری باز نکرده است و مقالات صرفا در زمینه فیزیک کوانتوم ذرّات به گونه جزء گرایی تجربی و با همان دید یکسویه و ارتجایی نیوتونی است. در حالی که شما اگر در ارتباطات جمعی، به دنبال " میستیسیزم و کوانتوم " به زبان انگلیسی باشید، هزاران مقاله در زمینه فیزیک مادّی و فیزیک ایده آلیستی کوانتومیک مشاهده خواهید کرد.
2. انتخاب ده اسپیکلا، به یاد دوستی است که چندین سال پیش در کنارم بود و سرانجام تنهایم گذارد و رفت. این نازنین از اهالی چمستان نور بود که رشته اش فیزیک اتمی بود. او هر وقت لبهای شیرینش را می گشود، با آن لهجه گیلکی دلبرانه اش، از اسپیکلا، کردکلا و ... می گفت و از باغهاو کاراکترهای آن منطقه که برخی را که در خاطرم بود را در مطلب آورده ام! یادش گرامی باد!
شاد و برقرار باشید
رضا طیبی
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه چهارم فروردین 1392 و ساعت 10:8 |
            
کوانتوم و عرفان
(قسمت اول)

***
پس یقین گشت این که بیمـاری تـو را
می ببخشــد هــــــوش و بیداری تو را
اگر حتی به فلسفه هم آشنایی ندارید ولی قریب به یقین، این مضمون به گوشتان خورده است، " برهان خلف"
برهان خلف بدین معنی است که یک پدیده را نمی توانی مسقیما با دلیل و برهان به اثبات رساند مگر با شیوه خلف و بررسی تضاد آن پدیده.
مثلا سلامتی را نمی توانی توصیف کرد مگر به تحلیل و تفسیر بیماری نشست، و یا نور را با تحلیل تاریکی.
جمله زیبایی است که برخی آنرا منسوب به یک فیلسوف یونانی و برخی آنرا به عارف تائوئیزم چینی، چوانگ تزو می دانند.
"در یک رودخانه دو بار نمی توان شنا کرد!"
زیرا در لحظه بعد، نه تو آن فرد لحظه قبل هستی و نه آن رودخانه.
تصور کنید که اگر می شد شما در یک رودخانه دو بار شنا کنید، داستان چگونه بود؟! ( برهان خلف)
بدون شک شما دارای یک عقل چوبین، بدون انعطاف، متحجّر، صُلب، ایستا، کهنه گرا و دارای یک تفکر خشک ارتودوکسی(سَلَفی) بودید! از نظر فیزیکی و ظاهر هم با همان شکل و شمائل میمونی باقی می ماندید!
رودخانه چگونه بود؟
یک بستری یخ زده، افسرده و بی حرکت که میمونها بر روی آن سُرسُره بازی می کردند!
حالا تصور کن که تو با این خصوصیات، در آن رودخانه با آن خصوصیات، می خواهی شیرجه بزنی!!
چه اتفاقی می افتد؟
انیشتن زمانی که هنوز به نسبیت و کوانتوم نرسیده بود، یک نیوتون برتخت نشین، با اندیشه های بی حرکت، صُلب و بدون انعطاف بود، ولی در شکل مدرنش! رسیدن به دانش نسبیت و کوانتوم، یک هفته ایشان را در بستر انداخت! همه چیزش از دست رفته بود و سرگردانی و حیرانی یقه اش را گرفته بود!! بعد از آن بود که انیشتن به کوچه و خیابان می آمد و با رفتگر خیابان هم خوش و بش می کرد. بعد از آن بود که انیشتن با مادر بزرگ ها، از کوانتوم سخن می گفت!!!
دید کوانتومی چیست؟ بسیار ساده است. نمی خواهیم وارد روابط و کنش واکنش های ذرّات شویم و ذهن شما را با فرمول و ریاضیات بهم بریزیم.
توصیه این هم شاگردی شما در مکتب عشق و عرفان اینست که اگر می خواهید در رودخانه چوانگ تسه شیرجه بزنید، یک سالی را بگذارید کمی روی کوانتوم کار کنید. روی علم روزی که بر نوک پیکان تکامل علمی نشسته است.
عرفان یعنی این!! یعنی نو آوری. یعنی هرمنوتیک و قرائتی جدید در این بستر رودخانه! اگر بتوانی به عمق کوانتوم دست یابی و آنرا از خود عبور دهی، می توانی سر رودخانه را به مسیری که تو تعیین می کنی هدایت کنی!!
هرمنوتیک یعنی «نقدِ لحظهِ قبلِ جریانِ رودخانه» و "اثبات لحظه حال آن جریان".
یقه هر دانشجوی فیزیک را بگیرید و از او کوانتوم بیاموزید و این کمی زمان می برد. اگر بتوانید به این هدف ( بینش کوانتومیک) دست یابید، این شمایید که تعیین می کنید که جهان چگونه کار کند! علمی بس شیرین و رها یی بخش است. کوتاه نیایید و آن را مزه کنید! شک ندارم عید سال دیگر برایم دعا خواهید کرد.
همدلان عزیز، عرفان یعنی ساربان جلوی کاروان بودن و مسیر را گشودن.
از اقوال بایزید و ابوسعید و شمس و مولانا و حافظ و ... گفتن، عرفان هست ولی اقوال و اخبار در خدمت خبر و قول است و نه در خدمت عرفان. یک اخباری و یک نقّال شاهنامه!! وافوری که با صدای دورگه اش، صحنه رزم را از فردوسی بزرگوار هم بهتر تشریح می کند!!!
هنر من و شما در این است که دوشاخه خودمان را به پریز پارادایم و قاب این عزیزان عرفان وصل کنیم و از آن طرف بتوانیم به یک دانشجوی آمریکایی را با زبان خودش،در وسط بازار شام لوس آنجلس، حکمت و معرفت بیاموزیم. من، یک بریده و منفصل از خلق، در کویریات وصل به دنبال چه هستم؟ رها و رستگار شوم که چی؟ به کجا می خواهم برسم؟
در کنار کدام سلطان می خواهم بر تخت ملکوتی تکیه زنم؟ در حالی که از رنج انسان کنار دستم غافلم!!!
" این را می گویند همان تک خوری مرسوم، که فقط و فقط به فکر خویش بودن! من رها شوم!!! نوحی که در آن کشتی پر عظمتش، فقط یک نفر نشسته است و آنهم "خود" نوح!!! و یا در والاترین شکلش!! در یک حلقه تنگ و سلسله تعین یاران، من و مرادم و مریدان مرادم، به فنا رسیم و بگذار بقیه در هبوط و اسفل و چاه قیروان بپوسند!!!!! ما را چه دخول؟!!!
هنر ما در این است که چون رابعه عداویه آب بر جهنم بپاشانیم و بر بهشتی که تو رستگار!! در ذهن داری، آتش افکنیم!! هنرمان در این است که به اقتدای حلاج و شمس، درست در وسط میدان و بازار و شاپ سنتر، حجره خود را بر پا کنیم و شور و شعله برافکنم!!
"در میان باش و تنها باش!"
چون بایزید دست کنیم در جهنم و یکا یک علتیان جهنم نشین را از آتش بیرون بکشیم و خودمان را چون مریدان بایزید، در جای خالی شان بنشانیم!!
عشق به بیرون از خود را متوجه می شوید؟! من کی هستم که می خواهم رستگار و رها و وصل شوم؟!!! کجا؟ کی؟ چی؟...
و اما اندیشه کوانتومیک چیست؟
ادامه دارد:............................
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه چهارم فروردین 1392 و ساعت 9:56 |
                                  
چه میزان هزینه می پردازید تا چنین عمویی داشته باشید.
***
تیرماه سال شصت بود که دستگیر شدم. شش سال بعد هنگامی که به لطف بزرگوار آیت الله منتظری از اوین آزاد شدم، یک جفت دمپایی به پا داشتم که یک لنگه اش قهوه ای و دیگری مشکی بود و هر دو هم برای پای چپ بودند. خانواده ام در جریان آزادی من نبودند. وقتی وارد منزلمان واقع در خیابان دامپزشکی تهران شدم، مرحوم پدرم شوکه شده بود و زبانش بند آمده بود...!
دلم هوای باغهای مادر بزرگ و عمویم را در زادگاهم، بخش کیلان در کوهپایه های دماوند را کرده بود. یکراست با همسر و پدر به دماوند رفتیم. روزها از سر و صدای زیاد بیرون خیانهای تهران سر درد می گرفتم. چند روزی منزل دماوندمان مملو از اهالی دوست داشتنی زادگاهم بود که به دیدار این کمترین فرزندشان آمده بودند. آنقدر گونه های نرم و زبر را بوسیده بودم که روز چهارم گوشه های لبانم می سوخت.
روز پنجم عموی من (شکرالله طیبی) آمد در کنار من نشست و با آن چشمان عسلی رنگش نگاهی جدّی به من کرد و گفت:
" عمو جان پاشو بریم یکجایی کارت دارم!" چند کیلومتر خارج از مرکز بخش کیلان، باغهای او واقع بود. باغهایی که انواع میوه ها را در خود داشت. تا آنجا هیچ چیز به من نگفت! سرانجام وارد خانه تابستانی اش که در کمرکش کوه بلندی مشرف بر رودخانه جمارود قرار داشت، شدیم.
یکراست وارد انبار متروکه اش شدیم و بلافاصله عمو با کلنگی شروع به کندن گوشه انبارش کرد. فکر کردم گنج گرفته بود و می خواست به من نشان دهد! ناگهان باتعجب دیدم دو گونی بزرگ را از زیر خاک بیرون کشید!
" بیا عمو! اینها کتاب هایت هستند! هفتاد جلده. زمانی که تو دستگیر شدی من از ترس حمله و غارت کتابهایت، آنها را بار الاغ کردم و در تاریکی شب به اینجا آوردم! حالا بیا تحویل بگیر و دیگر خودت می دانی!!!"
در آغوشش گرفتم و ته ریش سنباده ای، بور و سفیدش را به گونه هایم مالیدم! او تنها کسی بود که با تمام وجود و از نوعی که باید باشد، به فکرم بود!! اما عمو نمی دانست که آن کتابها باید همانجا در خاک می خفتند و می پوسیدند. آری باید می پوسیدند و نباید به دست کتاب سوزان خرد سوز می افتادند! چون چند ماه بعد ایران را به قصد ناکجا آبادی ترک کردم! مقصدی که در آنجا کتاب سوزانده نمی شد، ولی تحقیر می شد. کتاب خوانی را بی وفایی و کتاب خوان را روشنفکر منفصل از مسئولیت هایش خطابش می کردند!
شکرالله طیبی معلم دبستان بود.
بسیاری دختران مقبول آن زمان که اکنون هر کدام افتخاری برای زادگاهم می باشند، از شاگردان او بودند. عاشق باغهایش بود. بعد از زنگ پایان درس، به خانه نمی آمد. یکراست چند کیلومتر راه جنگلی را طی می کرد و به سوی، گردوهای رسیده اش، سیب های پاییزه اش و خوشه انگورهایی که از شهد شرابی ترک خورده بودند، می تاخت. باغهایی با درختهای بلند قامتی که از فطرات عاشقانه وجودشان، میوه های خود را به دار کشیده بودند.
بعد از رحل از این سرای، تمامی این باغها روی درهم کشیدند و خشک شدند!!!! گویی همه آنها را با خود برد!
تنها کسی بود که حتی از کودکی پایم را درحضورش دراز نمی کردم. با پدرم و دیگر عمو هایم حتی سیگار می کشیدم، شوخی می کردم، به سرو کله شان ور می رفتم، اما با او هرگز! نمی دانم چگونه این صلابت، وقار و کاریزمای ویژه اش مرا به طَبَق احترام و سربزیری در پیشگاه خود کشیده بود؟ منی که با همه کس راحت بودم.
یکبار وقتی هجده سالم بود، در ایوان منزل مادر بزرگم، سیگار بر لب داشتم. عمو سرزده وارد شد. از خجالت و به پاس احترام دستپاچه شدم و سیگار روشن را داخل جیب شلوارم کردم، نمی دانم چه چیزی داشت به من می گفت که پنج دقیقه طول کشید. در خلال این پنج دقیقه، آستر جیب شلوارم سوخت و آتش به رانم چسبیده بود. از سوزش رانم، عرق کرده بودم ولی دم بر نیاوردم!!!
در زندگی ام زیاد شکنجه شده ام اما این یکی پرداخت بهای عشقی بود که به پای حرمت می ریختم!
هفت سال پیش، در لحظه های عروجش! از بودن در کنارش محروم بودم، اما او به یادم بود.
با اندیشه های محمد تقی شریعتی و دکتر شریعتی آشنا بود. اگر چه در تمام زندگی اش، در روزهای ماه رمضان، منزلش بار انداز روحانیون بود ولی بعد از انقلاب، با تاثیر گرفتن از روحانی پر از شور، گلزاده غفوری، روحانی بریده از تحت الحنک داران زیر ریش ( ملایان)، از این جماعت بیزار شده بود و همواره می گفت:
" عمو! راستی تو فکر نمی کنی من تا به حال به شیطان در این لباس غذا می دادم؟!!!"
امروز ناگهان تصویر سنگ مزارش را برای اولین بار دیدم. آنهم در فیس بوک! نازنینی که حدس می زنم از شاگردانش بود، آن را گذاشته بود.
ناگهان آن وجود عموی نازنین به آغوشم پر کشید و تمام وجودم را در بر گرفت.
از بانوی نازنین و فرهیخته، مینا شمس، که در کنار هم از کودکی و نوجوانی از آب چشمه های خنک کیلان نوشیدیم، سپاسگزارم و سال نو را به ایشان و خانواده محترم شان تبریک می گویم.
شاد باشید
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه چهارم فروردین 1392 و ساعت 9:51 |
                        

استاد محمود سراجی

ظاهر گل گر چه که بالنده است
عطر نـهان است که پاینده است
***
در تصویر، دو سَنبل در هم گره خورده را مشاهده می کنید که سخن از عشق ویژه ای دارند.
یکی سروده ای قاب گرفته شده از پدر مهربان، استاد بزرگوار و قایقران پیر در دریای وحدت وجود، محمود سرّاجی (م.س.شاهد) که با دستچین کردن واژه ها و معانی از باغ ملکوتی برایم سروده است. این سروده توسط نازنین سپید دل، محمد رضا نوید پور ( فرزندی از شهر مینایی اصفهان)، تزیین یافته است. بزرگترین منّتی که استاد سرّاجی بر گردن من دارند، شناساندن قطره و دریا به این حقیر شاگرد است.
*
و همچنین در تصویر، در کنار این قاب از کلام استاد، درختی را مشاهده می کنید که نامش درخت وحدت است. چهار سالی روی این درخت محصور در کنج خانه و در گلدانی تنگ، کار کرده و از آن حراست کرده ام.
متاسفانه عکاس خوبی نبودم که بتوانم این قاب و این درخت را به گونه ای نشان دهم، که هم سروده استاد به روشنی خوانده شود و هم سیر طبقات از کثرت به وحدت، از ثری تا ثریا و از مرگ دانه در عدم و نشو درخت در وجود، که بر اندام درخت نقش بسته است را پدیدار کنم.
اگر کمی دقت فرمایید، درخت کوچک در کثرت و انتشار از ریشه های فراوان بر آمده و سرانجام به ده تنه و بعد از آن، چهار تنه، سه تنه، دو تنه و در نهایت به یک تنه با برگهای سرسبز که سنبلی از وحدتی سبز و حیاتبخش است، ختم شده است.
این درخت را به یاد شیخ بزرگوار شهاب الدین سهروردی و به یاد استاد بزرگوار روانشناسی تحلیلی، کارل گوستاو یونگ نشانده ام.
ای کاش فاصله مکانی ام با استاد سرّاجی این اجازه را می داد که آنرا تقدیمشان کنم و در گوشه ای از منزلشان بگذارم. اما چه کنم که شدنی نیست!
در پایان، سروده استاد سرّاجی، در زمینه وحدت وجود را که در قاب نوشته شده است را ضمیمه می کنم تا عزیزان جوینده در حوزه احد و واحد، از آن بهره ببرند.
عمر استاد سرّاجی طولانی باد
شاد باشید
******
******
******
من کیستم؟
کل نشان خفته به یک تا ر مو
***
یاران شفیق همراهم،
این شعر آخرین سروده من به انگیزه تلفیق عرفان نظری و علم است، در این شعر بزرگترین و با شکوه ترین کشف علم در قرون اخیر که نامش "دی- ان- ای" [ D.N.A ] است، با زبان روان و شیرین وحدت وجودی تشریح شده است، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. .....من این شعر را با افتخار به فرزانه مرد وحدت وجودی, به رضا طیبی عزیز که برای دریافت و درک بهتر مطلب، عرفان را با قواعد ریاضی و فیزیک در هم می آمیزد تقدیم کرده ام.

محمود سرّاجی "م.س شاهد"
*
گرچه ز مستی نشناسم کیم
هم می و هم ساغر و هم ساقیم

هر کیم از خود خبرم نیست ، نیست
چیست در این قالب تن چیست ، چیست ؟؟؟

من بدر از خویش و جدا از تنم
آنکه جدا مانده ام از خود منم

گمشده در من همه اجزای من
سایه گرفته است کنون جای من

بی خبرم اینکه کیم کیستم
آنکه نمایش دهدم نیستم

مرگ نیاید به تبار و بن ام
خفته بن و پایه سر ناخن ام

اصل من است اینکه چنین خفته است
پاسخ نه ! بر دو جهان گفته است

اشرف مخلوق بنام بشر
خفته به یک ناخن و یک موی سر

موی سر مرده صد فصل پیش
طرفه حکایت کند از اصل خویش

ظاهر گل گر چه که بالنده است
عطر نهان است که پاینده است

گلشن و گل فانی و میرا بود
عطر گل از مرگ مبرا بود

منتظرم تا اجل آید ز پیچ
تا که نماند زتنم هیچ ، هیچ

ذره ای از هیچ مرا بس بود
جان هزاران نفر و کس بود

اصل بقا منشاء این نقطه است
نقطه که عالم به دلش خفته است

ای عجب این سر و حکایات چیست ؟؟؟
اینهمه اسرار به آیات چیست

این عدم است آنچه شده بود او
خلقت عالم همه مولود او

در نهان فخر صدف میشود
جلوه گر آماج هدف میشود

چون عدم از مرگ مصون گشته است
مرگ در این عرصه زبون گشته است

نقطه که میراث تو و نسل توست
اصل تو و نسل بلافصل توست

زنده به دنیای عدم خفته است
نه !! به نیاز تن خود گفته است

هر چه سبکبار در این راه به
سطل سبک بر سر این چاه به

معترض ات می نشوم در جواب
گر بشماری نفسم را حجاب

هر که تعلق بپذیرد فناست
درد و بلا مونس این مبتلاست

روی نیاز تو چنان گشته باز
تا نشوی طرفه حریف نیاز

این سفر از کنه عدم تا به حشر
قرن و قرون متمادی به عصر

طول کشیده ، که تو پیدا شدی
تاج سر و فخر سماوا شدی

حال ز صد قرن ببینی نشان
در خم یک موی و سر استخوان

اینهمه آیات عیان زنده اند
در همه ا عصآر پراکنده اند

جده و جد و پدر جد تو
خفته به یک موی سرش رد تو

حال پی یافتن خویش رو
تا بکجا میبردت پیش رو

تا برسی نقطه سر سطر تو
رفته گل و مانده از او عطر تو

یا که چو پوسید مرا استخوان
خاک شد آنگونه که رفت از میان

باز به خاکستر آن استخوان
هست چو خورشید فروزان نشان

سر زده خورشید ز خاکستری ؟؟؟
خفته در این گنج نهان ، گوهری ؟؟؟

داخل خاکستر سرد تنم
آنچه بجا مانده ز هستی منم

به نگری هسته میان غطاست
جوهر عشق است و نهان در خفا ست

دور مرو در پی این جستجو
کل نشان خفته به یک تا ر مو

محمود سراجی "م.س شاهد"
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 و ساعت 17:7 |
                     
                   

نوّاب عشق
خداوند را در زیبایی های مظاهرش می توان شناخت.
***
کمتر کسانی در گوتنبرگ سوئد، نام کوچک این پیر مرد جواندل را می دانند. نامش فتّاح و نام خانوادگی اش نوّاب است. همه او را به همان " آقای نوّاب " می شناسند. هشتاد سال دارد، اهل شیراز و به مدت بیست و پنج سال است که در سوئد اقامت دارد.
مدتها رئیس دادگاه شهر گرگان بود و در سال 1367 باز نشست شد. نوّاب مهربان از نحوه ختم شدنش به سوئد،
سخن ها دارد.
این پیرِسر پرشور و عاشق، از اعضای فعال انجمن موسیقی و فرهنگی کاروان می باشد. باور کنید وقتی پایش را در انجمن می گذارد با خود نسیمی مفرّح را در میان اعضا وزان می کند.
صندلی ویژه ای دارد که در ردیف صندلی های عزیزان صاحب حرمت و وزانت قرار دارد.
لباس شیک، لبخند شکوفا، کلام ملیح و تمرکزی غیر قابل وصف!
پدر چند دختر و پسر و عروس و داماد است. کمتر پدری را دیده ام که در برابر پسر و دخترش اینچنین دست به سینه و با احترام بایستد.
نوّاب نازنین در همین سن پیرِسری، روزی هشت ساعت کار می کند. درد معاش ندارد ولی درد سکون و قرار دارد. آرام نمی تواند بنشیند! اکنون ایشان معلم آموزش تئوری در یک آموزشگاه رانندگی می باشند.
نوّاب به ظاهر از شاگردان کلاس عرفان من در انجمن کاروان می باشد اما در عمل هر جا زبانم می گیرد، به چهره او در کلاس نظری می افکنم و از این استاد درس عشق می آموزم. زبانم گشوده و ذوقم بالا می زند. گاه از خستگی و مشغله، سر کلاس حاضر نمی شود و وقتی سر و کلّه اش پیدا می شود، با یکی دو جمله کوتاه و زیر لب و سری افتاده می خواهد به من بفهماند که قصور کرده است. او را در آغوش می گیرم می گویم:
" تو نبودی، کلاس ما هم خوب پیش نرفت! کجا بودی؟خوب به فکر ما هم باش!"
طبق عادتم در کلاس، برای پختن مطلبی، باید با یکی به مزاح بنشینم و شوخی کنم!
وقتی که نواب حضور دارد خیالم راحت است که سیبل خوبی برای پرتاب شوخی هاست. مثلا می گویم:
" این آقای نوّاب رو که می بینید، تو جونیهاش با دوست دخترهاش دنیایی داشته! مست می کرده و شیشه می شکونده...!"
پیر مرد با لبخند ملیحی سرش را پایین می اندازد و کّله تکان می دهد و سکوت می کند.
همه این داستانها یک طرف و این نکته ظریف و پر طرفه، طرف دیگر:
نوّاب نازنین، پس از فراغت از کار، دو روزی را در هفته به انجمن می آید و سه تار و تنبک می آموزد. توجه می کنید؟ سه تار و تنبک! آنهم در این سن و سال!!
او می گوید: " من عاشق موسیقی بودم ولی محدودیت های خانوادگی از کودکی مرا از این ذوق محروم کرد. به من می گفتند، مطرب...!!!"
ادامه می دهد:
" استاد فریبرز کرمی به من قول داده که با سه تار آهنگ مرغ سحر را به من یاد بدهد و روزی به باغهای شیراز بروم و خودم آن را بنوازم! این آرزویی است که در درونم مانده! این دینی است که من به شکوفه ها و برگ های باغهای شیراز و بزرگواران، حافظ و سعدی دارم!!"
معنای زندگی را در می یابید؟ چه کسی می گوید عشق را نمی توان بیان کرد؟ به دنبال بیانی گویاتر از این هستید؟!! پس در درک معنای عشق، به بیراهه می روید!!
آیا می دانید که من در کجا این نوّاب وجود عسلی را یافتم؟
گوش کنید:
یک روز در یک کلاس تئوری موسیقی در انجمن، چنین گفت:
" عجله کنید! بچه ها عجله کنید! هر چه در چنته دارید رو کنید! شاید نواب رفت! او را محروم نکنید! بی بهره نفرستید!!!"
شاید این جمله برای خودش بسیار عادی بود ولی برای من یک لگد بیدار کننده بود که از سوز اثرش، هیچگاه خوابم نمی برد. عشق به خداوند و زدگی، مرگ را هم به سُخره می گیرد!!
انجمن کاروان سرای همین انسانهای ژولیده و پاپتی و مست است. انسانهایی که در لابلای دالان ها و لابرینت های پرخروش حیات مخفی اند و به چشم نمی آیند، ولی استاد مسئله آموزند. نوّاب با آن برق چشمان کوچک اش و درخشندگی وجودش، نان برشته ایست که از تنور نانوایی استاد بیرون آمده است. پدری که نبودش در کاروان موجب سنگینی فضاست.
انجمن کاروان با دویست و هفتاد عضو ثبت شده و به همین تعداد میهمان ثابت پای، انجمن فقیری است که حتی بسیاری از نوازندگان و معلمینش درد معاش دارند. گاه برای خرید یک ویولون و یا سه تار کوچک برای انجمن، آنهم به قیمت نازل ( در حدود 2500 کرون، تقریبا معادل 350 دلار)، باید هیئت مدیره اش جلسه بگذارند و ساعتی بحث کنند. انجمن کاروان انجمنی است که به دنبال معنا بخشیدن به زندگی هموطنان عزیز در گوتنبرگ سوئد است. به دنبال اینست که اگر میهمانی عزیز، در یک تابستانی دلنشین، از ایران برای دیدار عزیزانش به سوئد می آید، سری به این سرای بزند، دلی تازه کند و دست خالی به ایران باز نگردد. انجمن کاروان از سودجویی نفرت دارد، زیرا هیچگاه ذوق و جوهر لطیف موسیقیایی، ادبی و عرفانی سرزمینمان را به مصلحت منفعت و سودجویی آلوده نمی کند. سرمایه انجمن کاروان دلهای زلالی است که در سینه همین نواب ها می تپند.
عمرشان طولانی باد و سایه اش بر سر فرزندانش در انجمن، گسترده باد
در تصویر، خانم مهربان، هما بیگ نظری را مشاهده می فرمایید که از اعضای فعال کاروان می باشند. خانمی که باید در کنارش بود تا او را شناخت.
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 و ساعت 16:40 |
                    


چرا فریدن ضحّاک را فقط دربند کرد؟
پاسخ اینجانب به این سوال که در انتهای مطلب و در نظرات مطلب "ضحّاک و مادر بزرگ"، در فیس بوک مطرح شد.
*
اگر به لوس آنجلس آمریکا سفر کنید، هزاران هزار ایرانی را مشاهده خواهید کرد که در کنار سواحل عافیت نشسته اند و از امواج طوفان سخن می گویند!! آنها در بزمهای شبانه شان، پرتره و تندیسی بزرگ از فردوسی را بر بالای سِن می گذارند و زیر آن اسکاچ اسکاتلندی ناب را به سلامتی فردوسی طوسی بالا می روند! گرم می شوند و سپس خود را در میادین رزم شاهنامه، در جنگ با تورانیان و افراسیاب و ضحّاک، در کنار فریدون و رستم و گردآفرینان می یابند!!!
سرانجام مستی و سرخوشی که بالا زد، به جنگ با تازیان، سلطان سلیم عثمانی، اسکندر و... می روند. گرز گرانشان را بر سر هر قوم و ملیتی فرود می آورند.
همان خود یافتگان در کان اصل خویش، که گویی درست به ساحل آرمانهای خود ختم شده اند و بر خر مراد چهار نعل می تازند. با خیام پیک ها را بالا می روند و گرم می شوند، با حافظ به اندامهای خوش تراشیده و کار شده دید می زنند و با فردوسی به یاد حسرت چپاول ایران می افتند و سر انجام، تلو تلو خوران در راه خانه، نَفَس در هوای افسوس می کشند!
این پیروزان فیروز شبانه،صبح که از خواب برخاستند، با سردرد خماری و دهنی گس و تلخ، چنین زمزمه می کنند:
" چو ایران نباشد، جهنم مباد!!!"
" نا گفته نماند که هر هموطنی را در این چاه قیروان نمی برم و حکم مطلق نمی دهم. چه بسیاری از استادانم همچون محمود سراجی و استاد بدوحی و ... در همان آمریکا زندگی می کنند. چه بسا دخترکی یازده ساله را در همان کالیفرنیا می شناسم که با همان منطق کودکانه اش با استادی آمریکایی بر سر یک حکایت مولانا به بحث می نشیند و او را قانع می کند! چه بسا استاد بانویی در نیویوک در آکادمی فرهنگه، در رشته عطار شناسی تدریس می کند. (آنهم به زبان انگلیسی آمریکایی) چه بسا عزیزانی که در صحنه علم و معرفت، سفیران و رسولانی هستند که در آن چاه تیره، در جستجوی یوسف حُسن می باشند. و چه بسا استادان بزرگی همچون مازلو، مکلین، جان هیگز و ... از همان خاک برخاسته اند و خود را مدیون آنها می دانم."
*
در حدیثی دیگر، مدتی در یکی از سازمانهای سیاسی، عضو هیئت گروه هنر و ئأتر شان بودم.
صدها ساعت وقت و هزاران دلار صرف شد، تا در یک نمایشنامه حماسی با شکوه، با الهام از شاهنامه فردوسی، کاوه آهنگر و فرزندش فریدون را در جنگ با ضحّاک به صحنه تأتر بکشانیم. سکانسها و دکوپاژهایی که تحسین برانگیز بودند. ضحّاک صحنه ما، انسان دیو چهره ای با دو مار بردوش نبود. اژدهای غول پیکری بود که هفت سر داشت و از هفت دهانش شعله ها زبانه می کشیدند. نمایشی بسیار زیبا و پخته بود. اما در انتها، سرِ داستان به جای ختم شدن به کوهپایه های دماوند و میخ و زنجیر، به میدان آتش و دود و باروت ختم شد. سپاه فریدون با سلاح های کلاشینکف ( البته با گلوله ها مشقی!) و نارنجک های مشقی به جان ضحّاک ستمگر افتادند و این اژدهای هفت سر چون بالونی ترکید و محو شد!
سپس سپاه فریدون، به هم خیره شدند و از یکدیگر می پرسیدند:
" خوب بعدش چی...؟"
بیچاره فردوسی!!!!
*
و در حدیث سوم، زمره استادانی چون شاملوی بزرگوار را می بینم. فرهیخته ای با آرمانهای جهان وطنی که نفرت را در ایشان در مواجهه با ناسیونالیم و ملی گرایی باستانی، بر می انگیخت!
ایشان به تکفیر و تحقیر و نفی فردوسی نشست. استاد شاملو بیشتر از این نمی توانست. این استاد نازنین راهی به سرای عرفان یگانه اندیش نداشت و اگر گامی فراتر می رفت، پرهایش می سوخت. ایشان از کودکی به قبای حافظ چسبیده بود و از دست او خرقه ادب پوشیده بود، اما در نظر ایشان، حافظ نه یک عارف، بلکه یک جبری و دهری (زمان سپهری)، یک اومانیست ( انسان گرا) و یک اگزیستانسیالیست ( اصالت زندگی اندیش) بود.
( به نظر حقیر و با پوزش از ساحت استاد شاملو، ایشان به گونه ای اسیر همان دستگاه دوگانه گرایی و ثنویت تاریخی مان بودند. در غیر این صورت یک استاد فرهیخته به رد و نفی و ناسزا گویی کسی که مردمی یک تاریخ با او زندگی کردند، نمی نشینند.)
فردوسی از طرف این گروه هم تکفیر شد.
*
در دوران فرهنگ تاریخی ما، هیچ فردی شهامت به زیر سوال بردن مولانا، حافظ، سعدی و ... را نداشت و نخواهد داشت. حتی اگر به شیخ سهروردی هم اهانت شود، کسی بیرون از ما همچون هانری کُربَن فرانسوی نیز، به دفاع از او بر می خیزد!
این عارفان بزرگ سرزمین ما، به ما این اجازه را می دهند که از ظّن خویش به تفسیر و تبیین و تحلیل کلامشان بنشینیم، اما به خودشان اجازه نمی دهند که هر آنچه که ما می خواهیم باشند!!!
اما در این میان فردوسی و خیام غریب افتادند! هر کسی در این سرزمین خودش را یک فردوسی و یک خیام می داند! به راحتی این بزرگان را به دستگاه آلوده و تیره خود می کشانند و در تیزاب سیاه اندیشه شان تحلیل می برند.
چرا فردوسی این کاراکتر بزرگ شاهکار حماسی عرفانی خودش، (ضحّاک) را نکشت. فردوسی برای انسان ارزش والایی قائل است. ایشان انسان را در کاکل تعالی، اصالت و فدا می نشاند. اگر چه بسیاری را در زیر سُمّ ستوران خود در صحنه رزم تار و مار می نماید، ولی در کاراکتر های الگویی خود، کدام دشمن را در شاهنامه دیده اید که بعد از یک جنگ و چالش خونین با او، به تحسین و غلو ممدوح شاعرانه اش ننشیند؟
اگر وارد جغرافیای سرزمین ها شویم، در غرب، همواره اژدها ها کشته می شوند. در هر شهر اروپا که بروید در وسط میدان مرکزی شان، اسطوره و قهرمانی، با شمشیر و دشنه، در حال کشتن اژدهایی است.
به شرق دور که بروید، در کارناوالها، با اژدها پنجه در پنجه در رقصند.
اما درست در وسط جغرافیای جهانی، اسطوره ها و الگوهای کمال و معرفت، نه اژدها را می کشند و نه با او می رقصند. در این نوک پرگار جغرافیایی، اژدها در بند می شود.
خوب داستان چیست؟ ما وارد قهر و لطف شرق و غرب نمی شویم که بسیار داستان شیرین و پر کلام است که از گنجایش این مقال، خارج است.
" اگر تمایل دارید به اصل این داستان پی ببرید کمی وارد اندیشه های سهروردی، ابو علی سینا، و ابن عربی شوید."
اما فردوسی دقیقا یک برخورد آموزشی دارد. با چه کسانی؟ با انسان هایی که به دنبال وادادگی و تسلیم هستند.
مولانا حدود سه هزار بیت مثنوی اش در تهذیب اندیشه های وادادگی عوامی و جنگ با جبریون است. کدام جبریون؟ جبریون عوامی که اسیر دستگاه علّت و معلولی هستند، آنانکه در هبوط به لَختی و فرافکنی رضا داده اند. اما زمانی که مولانا در دیوان شمس از خودش می گوید، نه تنها این بزرگوار استاد،یک جبری است، بلکه قسری ( زور و کشتی و کلنجار و سر انجام خاک شدن و تسلیم ) است!!
فردوسی اگر چه در سطح و میدان، تسلیم عوامی را نمی پذیرد اما وقتی صحبت از باطن می شود و جدال با نفس به میان می آید، فریدون را تسلیم جبر عرفانی می نماید! تسلیم خرد اندیشی. به او گوشزد می کند که ضحّاک نفس را نمی توان کشت!! و با او نمی توان سازش کرد و رقصید!!
باید او را کنترل کرد و در بند کشید!!
فریدونِ فردوسی از ضحّاک کینه عمیق دارد. چند بار به او ندا می رسد که ضحّاک را آزاد کند، اما ضحّاک به او حمله می کند و قصد کشتن فریدون را دارد!!!
باز به فریدون الهام می شود که او را به دماوند ببر و در آنجا در شیاری با کوبیدن میخ ها به زنجیرهای پاهایش، او را در بند کند!
چرا قله دماوند؟!
بدین معنی که تو بر بلندی قله کمال ایستاده ای و او در شیاری دربند است و تو بر او سیطره و کنترل داری!! نفس زیر دست توست! هرگاه ضحّاک نفس عصیان می کند، تو در یک سیر و سلوک شکوهمند، یک میخی دیگر بر بندهای او بکوب!! و این اوج زیبایی دیدگاه فردوسی است.
در فرهنگ تائوئیسم چینی ( شاخه چی تنگ ) استاد چوانگ تسه شاگردانش را به معابد کونگ فو و ورزیدگی های رزمی می برد.
نه برای آموختن متدهای کشت و کشتاری، بلکه می گوید:
" اگر انسان بخواهد از جنگ دوری کند و جهان بستر صلح گردد، هر انسان باید رزمنده ترین جنگو باشد! و این روح شهامت، پهلوانی، ایستادگی و شجاعت است که شیطان خونریز و چپاولگر را از حریم انسانیت و عشق به جمع، دور می کند!"
این دقیقا همان پیامی است که فردوسی در شاهنامه خود دارد.
در اینجا وارد وادی های دیگر فردوسی نمی شویم. وارد قله قاف و سیمرغ و دایگی او نمی شویم که این خود وادی ای به گستره اقیانوس خود شاهنامه است.
پس به نظر شما فردوسی یک عارف جوششی است که خود در قالب افسانه ها و حکایات حماسی سخن دارد و یا یک حماسه سرای کوششی که ردایی بر تن حکایات منقول و پراکنده دست ساز و تخیلی پوشانده است؟
دنیای اسطوره ها و حماسه ها، در طوفان صرصرِ تحجر و مدرنیسم ویرانگر، ره به سوی افول و بازنشستگی دارد. هر ارزشی را در این برهه، برای حراست و نگهداری از آن، باید در دریای بزرگ معرفت غوطه ور و معرفی کرد، باید به درستی در جایگاه خودش نشاند. باید او را در کشتی نوح عرفان نشاند و نجاتش داد. اگر چه حقیقت در لوح محفوظ است و خودش، نگاهبان خودش است.
فردوسی را باید با دیدی هولیسم ( کل گرا) و از فراز حکمت و معرفت نگریست. اگر او را در تنگی شیار های باستانگرایی و قومیت و خود شیفتگی بجوییم، چه بسا با یک تکان دیگر از طرف ضحّاک، اولین کسی که قربانی خواهد شد، خود فردوسی است.
باید بالارفت و فردوسی را از نوک قله دماوند نگریست.
شاد باشید

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 و ساعت 16:25 |
              

ضحّاک و مادر بزرگ

مطلب پیش رو یکی از زیباترین خاطراتم از قلّه دماوند است. اگرچه می دانم مطلبی بلند و خواندن آن وقت گیر است، ولی نازنین، با من بیا به گشتی در لابلای شقایقهای دماوند!
ابتدا در مقدمه بگویم که با ملی گرایی مبتذل بیگانه ام و تمام زندگی ام را در کنار ملیت ها و قومیت ها گذرانده ام. منزلم هم آنجاست که مولانا به آن اشارت دارد. تکیه بر قله دماوند، صرفا یک شیرینی زادگاهی است.
تصویری که از دماوند مشاهده می فرمایید، دقیقا در مکانی است که در آنجا زاده شدم. این را از صفحه همزادگاهم، آقای علی خانزادی قرض نموده ام.
کلاس سوم دبستان بودم. درست روزهای اول مدرسه بود. روزهای اول پاییز که هنوز مسیری ده کیلومتری، از باغ های مادر بزرگم را طی می کردم تا به مدسه بیایم. معلمی داشتم بسیار جدی و دلسوز. دو سه باری به علت شیطنت های کودکانه، دستانم با نوازش ترکه های ایشان آشنا شد. آقای غفور محسنی که خنده های بلند و شیرینش در جمع همکارانش از جدّیت جبروتی اش می کاست، یکی از تنها دو بازمانده استادان مدرسه ام در آن می باشند. "عمرشان طولانی سایه استادیشان بر سر ما گستره باد! "
روز سوم مدرسه بود که ذوق حماسی اش سر کلاس گل کرد و ابیاتی از شاهنامه را خواند. نمی دانم کدام اشعار شاهنامه بود ولی صحبت از دربند شدن ضحاک به دست رستم و سهراب و ...، درست در دل شیارهای قله دماوند بود. اولین بار بود که ضحاک و صفاتش به گوشم می خورد. این استاد با نمک نقالی اش، هجا و جلالیت ویژه ای به داستان می بخشید.
من که هر روز در غروب های نیمه تاریک مسیر، در باغهای انبوه به سوی منزل مادر بزرگ می رفتم و از هیچ چیز نمی ترسیدم، در آن غروب غریب، تمام بدنم می لرزید و به سوی خانه می رفتم. اگر ضحاک بیدار شود، چکار می کند؟! آیا زنجیر هایش محکم است؟
خانه تابستانی مادر بزرگ در کمرکش کوهی بلند، با ایوانی مشرف بر باغهای سیب، زرد آلو، گردو و درخت های تبریزی بسیار کشیده و پر قامت قرار داشت.
قله دماوند درست در افقی زیبا در چشم انداز بود. شبها عادت داشتم که در کنار مادر بزرگ بخوابم. بدن تب دارش را در آغوش می گرفتم و در آن هوای خنک شبانه، تا صبح تکان نمی خوردم.
آنشب خوابم نمی برد. می ترسیدم! مادر بزرگ را تکان دادم و گفتم:
"ننه! امروز آقا معلممان گفت توی اون قله دماوند ضحاک رو بسته اند! "ننه! اگر ضحاک بیدار بشه چکار می کنه؟! می گفت که دو تا مار هم روی دوششه،"
بعد، از ترس فشارش می دادم و اجازه نمی دادم که خوابش ببرد! این پیر زن سرخ گونه با گیسوان بلند و خنایی اش، تکانی خورد و گفت:
"بگیر بخواب پسر! هزیون نگو! صبح زود باید بلند شی و بری گردو های افتاده پای درختها رو جمع کنی! "
" ننه! اقا معلم گفت ممکنه زنجیرو پاره کنه بیاد تو شهر!"
" بگیر بخواب پسر جان، معلم ات بی خود کرده! اگر بیاد هم به بچه ها کاری نداره!" ( با پوزش از استاد غفور محسنی عزیز.)
" خوب اگه بیاد سراغ تو چی؟!"
"ضحاک با زنها هم کاری نداره! "
" ننه! پس میاد سراغ کی؟"
میاد سراغ محمد علی رهبر و سراغ میرباقر!"
این دو بزرگوار از همسایگان زحمتکش و مهربان مادر بزرگ بودند که با خانواده شان، چند صد متر آنطرف تر، در پیچ و خم باغها، در دل تاریکی زندگی می کردند.
" ننه! چرا اونها؟!"
مادر بزرگ رویش را برگرداند سمت من و مرا به خودش کشید، دستش را گذاشت روی سرم و گفت:
" مگه من مردم بیاد سراغ تو! قلمشو می شکونم! ضحّاک کیه؟! اینو معلمتون از کجا گفته؟"
توی ذهن کوچکم با همان استدلال و قضاوت روشنفکرانه کودکانه ام به خودم گفتم:
" بابا! این مادر بزرگ اصلا از رستم و سهراب و ضحّاک، هیچ چیز نمی دونه! راحت هم می گه میاد سراغ محمد علی رهبر و میرباقر! "
( البته او داستانهای شاهنامه را بسیار شنیده بود و همه چیز را می دانست.)...
بزرگ شدم. حول و حوش سال شصت داشتم آرام آرام آن خاطرات شیرین را در مِجریه خاطرات کودکی ام می گذاشتم، که ناگهان ضحّاک بیدار شد!! مادر بزرگ هم به سوی سرای سیمرغ پر کشید و رفت! من ماندم بدون آغوش تب دار محافظ!
سر انجام هم به دست همان ضحّاک آقا معلم، در بند های اوین گرفتار آمدم!!!
و پس از چند سال، ضحّاک یک خط سیاه و بلندی، در امتداد غربتی بلند کشید و گفت:
" این مسیر را بگیر و برو و دیگر بازنگرد!!!"
از تمام آن خاطرات عاشقانه، فقط همان آقا معلم مانده است و قلّه ای افسرده و درخود!
مادر بزرگ رفت! میر باقر نازنین و محمد علی رهبر فقیررفتند!
خانه مادر بزرگ با خاک یکسان شد. باغها همه روی در ریشه های خود کشیدند و به زیر خاک رفتند.
سالها این سوال بزرگ را در ذهن داشتم:
" چرا رستم ضحّاک را نکشت و در بند کرد ...؟"
روزی فردوسی خود این سوال را به من پاسخ گفت:
" به ندای درون گوش فراده ده و پاسخ را از درون بجوی!"
این یعنی عرفان!!!!!!
شاد و برقرار باشید
***
اشاره کنم که در این خاطره وارد اصل داستان ضحّاک در شاهنامه و داستان دربند شدن ضحّاک به دست فریدون نگشتم. صرفا درک کودکانه ام به عنواش نگرشی اسطوره ای و پهلوانی که در رستم و افراسیاب و ضحّاک خلاصه می شد را مستقیم آوردم. حتی سوالم که " چرا رستم ضحّاک را نکشت و ..."، سوالی محتوایی و تامل بر انگیز عرفانی است که از زبان همان کودک، به گونه ای تصحیح نشده و یکراست آوردم.
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 و ساعت 16:9 |
                            
 

 کِچی، کَپو، کَف بی، کم بی
دیشب در جمعی خودمانی در انجمن موسیقی کاروان گوتنبرگ، پای صحبت استاد علی اکبر شکارچی، این لر بی غلّ و غش هنرمند بودیم. ایشان برای شرکت در فستیوالی در نروژ، همراه دختر نازنین و هنرمندش، آساره شکارچی به اسکاندیناوی آمده بودند و ما را هم با اجرای ارکستری زیبا در سالن هنر دانشگاه گوتنبرگ و پس از آن با گپی خودمانی در سالن انجمن کاروان  بهره مند نمودند.
کلام زیبا و دلنشین این استاد کمانچه همه را به وجد آورده بود.
استاد در ایستگاه قطار چمسنگر درود، در خطه لرستان به دنیا آمد. او بود و پانزده خانوار در این ایستگاه!خودش می گوید:
«هشت ساله بودم که اولین بار کمانچه را در دست نوازندگانی از لرهای بختیاری، در آنطرف رودخانه " سزار " دیدم. عاشق این ساز شدم و برای خودم با یک قوطی روغن نباتی یک کیلویی، چند رشته سیم محکم تلفن آنزمان و یک دسته موی دم اسب، کمانچه رویایی خودم را ساختم. رفته رفته با نوای غمناک موسیقی فولکریک منطقه لرستان آشنا شدم. حتی یک روز که عروسی را می خواستند به خانه بخت حرکت دهند، از سوز نوای هارمونیک مویه های زنان طرف عروس، در میان درّه ای کوچک نشستم و بسیار گریستم
استاد شکارچی روایتی دیگر از موسیقی دارد که به درستی آنرا در جایگاه معرفتی خودش می نشاند. آنجاییکه تمامی دلهای مردمان یک سرزمین را با رشته نوای عشق، دستگاه ها، گوشه ها و پرده ها به هم پیوند می زند.
حرفهای عجیب و مسحور کننده ای از موسیقی سنتی و فولکلریک سرزمینمان داشت که برایم بسیار شنیدنی بود. هنگام معرفی دستگاه ها و گوشه های موسیقی، ناگهان همه را با صدای پخته اش که از سینه پیری دانا در می آمد، با خود همراه می کرد و سر از درّه ها، بلندیها و دشت های پنهان در رشته کوه های زاکرس، دشت های خراسان و ماهورهای کردستان در می آورد.
چگونه می توان در سالنی در سوئد، در شب افسرده ای پاییزی، خود را در میان جوانه های بر آمده از دشت های بهاری ایران یافت و با کِرها و مویه ها یگانه ندید ؟!!
در افسانه های اعماق زاگرس، افسانه ای بر سر زبانهاست:
 در منطقه لرستان، به هدهد یا مرغ حق یا شانه به سر " کِچی- کَپو " می گویند. داستان از اینجا بر می خیزد که روز دختری بسیار زیبا به ایلی به عنوان عروس وارد می شود. او مادر شوهر بسیار نفرت انگیز و کینه ورزی داشت. نکند این عروس زیبا، دل پسر را با خود ببرد و مادر از چشم بیفتد! هر بار که پسر دهن بین، خسته از کار به منزل می آمد، مادر به شکایت عروس می نشست. تا جایی که کف این نفرت و حسادت آنقدر بالا آمد که شوهر، همسر تازه عروس خود را کشت.
از خون این عروس زیبای نگون بخت، " کِچی- کَپو " زاده شد و پرکشید و به دامنه ها رفت. این پرنده همواره در دامنه های زاگرس در حال خواندن این ترانه است:
" کچی- کَپو- کَف بی- کم بی"
کف بی- کم بی، بدین مضمون است که کینه ها کفی بیش نیستند و زود فروکش می کنند و کم می شوند.
کچی- کَپو- کَف بی- کم بی، ترانه ای است با این مضمون:
"حسادت، کینه، حرص و طمع" از همه بدور باد!
" کچی- کَپو- کَف بی- کم بی" نام اپرایی است که استاد شکارچی آن را خلق نموده است و بزودی اگر با ممانعت متحجّران روبرو نگردد، در ایران به روی صحنه می آید.
عمر استاد شکارچی طولانی باد و چشمه هنر موسیقیایی اش پر جوش باد
شاد باشید

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه بیست و هفتم آبان 1391 و ساعت 11:36 |
تقلیل گرایی و حصر گرایی
( محدود کردن یک حقیقت در یک ظرف کوچک، در یک کالبد و مکان محدود و متعین، مثل کوچه های خلوت پاریس!)
***
در اناجیل مختلف این سخن از عیسی مسیح آمده است:
" از راه هایی گذر کنید که روندگان آن کم اند، نه از راههایی که روندگان بسیار دارد."
با تأسی به این سخن عیسی مسیح، کشیشان فرانسوی همواره از معابر و کوچه های خلوت پاریس عبور می کنند و نه از مسیر های شلوغ و پر جمعیت مثل شانزلیزه!
*
این داستان همان کشاندن روح القدس و عظمت الهی به ظرف تن و جسم عیسی ( پسر ) است، که در فلسفه و عرفان به آن تقلیل و حصر می گویند. ( تقلیل و حصر همواره از تجسیم، کالبد و تن ملموس سر در می آورد.)
اغلب پیروان مسیحی ( نحله های رسول پولوسی) همواره خدا را در کلیسا، در آشپزخانه، در محل کار، در هنگام قدم زدن، و در مکانهای خلوت ملاقات می کنند!!! ( حواستان باشد که نه در سکوت بلکه در خلوت جمعی ملاقات می کنند! چرا؟ ) اگر از آنها بپرسی که خدا چه شکلی داشت، پاسخ می دهند:
" عیسی با لبخندی روبرویم ظاهر شد، مرا در آغوش گرفت و ناگهان تمام بدنم داغ شد!!!"
" ناگفته نماند که این داستان، اکنون در سکت ها و نحله های شبه عرفانی نیز، بسیار به چشم می خورد."
این ملاقات در سینه و سکوت نمی ماند، در خیل جمعیت هم ابراز نمی گردد، بلکه شهادت تعدادی قلیل لازم است وگرنه ظهور، پنهان می ماند و وجه روح القدسی برجسته می شود که دیگر تقلیل نیست بلکه بر عکس، تعمیم است است که ضرورتا راه به وحدانیت و یگانگی می برد و اگر در میان خیل جمعیت ابراز شود، سیاهی لشگر و عوام چشم به معجزات! همگی عیسی را در آشپزخانه می بینند و داستان لوث می شود و دکان تخته می شود.
( توجه داشته باشیم که این مسیحیت تقلیل گرا، با مسیحیتی که در سینه های اکهارت، مادر ترزا، اسویدنبرگ، جان هیگ و ... بود، بسیار متفاوت است.)
در این زمینه به حکایت ( پادشاه جهودی که نصرانیان را می کشت) از مولانا، در مثنوی مراجعه کنید.
شاد باشید
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه نهم مهر 1391 و ساعت 13:2 |

                   
ناسیونالیسم مبتذل
این وطن مصر و عراق و شــام نیست
این وطن جایی است کو را نام نیست
*
چند سالی است که در بستر یک انجمن عرفانی، فلسفی و روانشناسی درکنار دوستانی همدل و هم عقیده مشغول به فعالیت گروهی هستیم. به موازات فعالیت در این انجمن، با چند دوست دیگر چه به صورت فردی و چه از افراد انجمنهای دیگر در تماس هستم و از وجودشان بهره می برم.
همه چیز در بستری آرام پیش می رود. آموزش های عرفانی، فلسفی، روانشناسی، علمی و در یک کلام، آگاهی، اساس کار ماست. اما ما همواره با یک مشکل و چالش جدّی مواجه هستیم. مقوله ای که گویی در روان بسیاری از ما نهادینه شده است و هر چه کیسه می کشیم این کبره فتیله نمی گردد و فرو نمی ریزد!
ملی گرایی مبتذل!
 گاه اتفاق می افتد که هر چند ماهی یکبار، موجی قیر فامی با سیّالیت سخت و بدون انعطاف، جمع ما را دربر می گیرد و هرچه پر توان در آن دست و پا می زنیم، کوچکترین حرکت رو به جلویی را احساس نمی کنیم. این موج شوم، گویی ابر سیاهی را با خود به همراه می آورد و بر آسمان جمع عاشقانه دوستان ما سایه می افکند!
ملی گرایی مبتذل، پدیده ای مذموم که گویی چون ریزوم ها و ریشه های سطحی دوانده می شوند. همچون پیچک های هرز بر پیکر جمع دستچین شده عشق مسلکان و معرفت جویان ما حمله می کند.
داستان از این قرار است که جمع یاران ما، متشکل از چند دوست آذری، کرد، فارس، لر، تعدادی عرب خوزستانی و ... می باشد.
وقتی این ابر سیاه سر بر می آورد،  همدلان آذری ام به یاد (آتا و آنای) خود می افتند که چندین و چند سال از سرودن شعر به زبان مادریشان محروم بودند! فارس های جمع مان، منطق خرد پارسی شان گل می کند و با تبر تَشتری و چکش فره ایزدیشان بر سر و کلّه این و آن می کوبند! آنها از پله های ملاقات با خدا پایین می پرند و سپر و نیزه اوهام بر می گیرند و راه تخت سلیمان و جنگ با قومها را پیش می گیرند! شعار "آنچه خوبان همه دارند، ما همه را یکجا داریم" را سر می دهند و سوگند یاد می کنند که تا آخرین قطره خون بی رنگ و مجازیشان پای دفاع از شرف باستانی شان  بایستند!
دوستان سپید دلِ لُرمان هم حلقه چوبین ریسمان کش آی و الاستیکی خودشان را بر گردن میخ فلک الافلاک خرم آباد انداخته، کشان کشان بلند و بلندتر می کنند و شعاع دایره منطقه ای لرستان را وسیع تر می گیرند! گاه در خود فرو می روند و مدام روی کاغذ و دفترهایشان قلّه ها و دامنه های رشته کوه زاگرس (مرکز جهان) را رسم می کنند.
عرب نژاد های دوست داشتنی خوزستانی مان هم با مرتب کردن چفیه و چرخ انداختن داش داشه های نازک یادگار اجدادیشان، با نگاهی معنی دار به نوعی پیامشان را به من مبهوت و حیران می رسانند که گویی لوله های نفت گچساران و مسجد سلیمان، به روده های من روستایی تاتی اطراف دماوند که مهر ( فارس!) بر پیشانی ام خورده است، وصل شده است. هرچه هم فریاد برآورم که یا اخی الحبیبی! من سی سال است که از نوشیدن آب چشمه های زادگاهم هم محروم هستم و همچون تو آواره!، به خرجشان نمی رود که نمی رود.
کردهای دلباخته و آزاد مرام جمعمان هم مدام نَسق انتقام از خون قاضی محمدها را می کشند و همواره نگران اینکه کسی هنگام رقص های غم زدای و شادی بخش جمعی شان، ناشیانه وارد دایره شان نشود و پایشان را لگد و عیش شان را تلخ و منغّص ننماید!  
 اما همه اینها یک نفس کوتاه در دود و دم قبیله گرایی بیش نیست و تب بالای غرور ملی دوستانم، در دم به عرق می نشیند. شرمندگی و به خود آمدن! این موج به ناگاه فرو می نشیند و پارچه ابرهای تیره کنار می روند. گویی بسط حاصل می شود و معرفت و انسان، دوباره محور قرار و ثقل دوستی و همدلی ما می شوند.  دوباره همگی به آغوش همدیگر باز می گردیم!
گویی ندایی در درون ما چنین نغمه سر می دهد:
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منــــم
گوش بنه عربده را دست منـــــــــه بر دهنــــم

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنـــهم هر چه بیــــابم شکنـــــــــم


بارها با هم عهد بستیم که گوش به زنگ گامهای نامبارک چنین پارازیت های منیّت ساز و حصار ساز باشیم و هرگز مغبون آنها نشویم، و هرچه شیشه بر سر راهمان قرار می گیرد، بشکنیم و خرد کنیم! به خوبی درک می کنیم که این گرایشها صرفا پل شکسته ای است که همواره سر راه به بن بست رسیدگان قرار دارد و دیگر هیچ!
ملی گرایی مبتذل!!!
در بیت اول در بالا از مولانا؛ وطن جایی است که او را نامی نیست.
 در تفاسیر مختلف از واژه های بشر، آدم و انسان به این نکات اساسی بر می خوریم. آدم وجه ممیزه و نقطه تمییز تاریخی بشر با سایر موجودات است. بشر پاردایم هویتی انسان است و صفت بودن را در خود دارد. بدین معنی که از روز خلقت و سر برآوردنش، تا امتداد حیات تاریخی اش، یک هویت مشخص دارد که بشر نامیده می شود. اما انسان یک پروسه تکوینی و فرآیند تکاملی و شدن را درون خویش دارد که همواره رو به اعتلا و کمال است. به گفته چوانگ تسه، یک انسان در یک رودخانه دو بار شنا نمی کند.  انسان خصلت گرایش به سوی وحدت را دارد و ویژگی نخست او خروج از غرقاب کثرت است. این انسان روی به سوی بازیافتن خویش و الهی شدن دارد و به «محض بودن» می اندیشد و از تکثر، تعین، حصار، قید و ... گریزان است. این انسان همواره در کلاهک اکنون و نوک پیکان تکامل تعریف می شود.
وطن و جایگاه این انسان بی نام و نشان است، چون دارای تعیّنات و حدود نیست. ذاتی است که خود را در صور گذرا و موقتی نشان می دهد. موصوفی است که لباس نو تکوین، در قالب صفت ها را برتن دارد.
 برخی مولانا و دیگر عارفان را فرا ملی گرا و متا ناشنال می خوانند. در حالی که فرا و فرود، خود دارای تعین و حد هستند. برخی وطن بی نام را به حصر نام می کشانند و به ملکوت و نیروانای ساخته ذهن خود می کشانند. جایی که قلمه ها و حصیر های حصار و حدود به دور همه چیز کشیده شده است و همه چیز را به پیله خود فرو برده است. در حالی که بی نامی بدین معنی است که کسی بدان دسترسی ندارد تا بتوان در آن دخل و تصرف کرد. یک انسان خردمند، معرفت شناس، دانا و... وطنش در بی نامی است. در مکانی که هیچ چیز جز تجلی عشق بی حصار از آن بر نمی تابد.
در اینجا ملی گرایی مبتذل را به زیبایی در تعریفی از شوپنهاور مشاهده می کنیم:
"مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملّی‌ است، زیرا کسی که به ملّیت خود افتخار می‌کند در خود کیفیت با ارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبود‌ها و خطاهای ملّت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ی آخرین دستاویز به ملّتی متوسل می‌شود که خود جزیی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال  است که از هر خطا و حماقتی که ملّتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند."
*
عصر حاضر عصر کافر شدن و شوریدن بر علیه همه باور های خرافی و متحجّرانه از یک سو و از سوی دیگر به بن بست رسیدن و ریزش تجّدد گرایی مبتذل است. تصادم دو قطب سرکش و ضّد انسانی که از دل این تصادم مرگ بار تولّد و حیاتی دوباره و نوین از انسان در چشم انداز است. در این فاصله و فراخنای بین دو قطب متصادم، یک قبض، یگ گام پس، یک خلاء، یک رکود، یک ناامیدی، یک تیرگی کاذب به چشم می خورد که بسیار ضروری و طبیعی است. گذری مستور و مبهم که باید انسان تعالی گرا لزوما از آن عبور کند. اما یک رهزن زیرک وجود دارد که از فرصت استفاده می کند و جهت را به سوی خودش سوق می دهد!  تنها مفرّ کاذب، مزاحم و رهزنانه در پیش راه، همان غرور ملی و ناسیونالیسم مبتذل است و به قول شوپنهاور آخرین دستاویز و توسّل است که انسان سرگردان، غیر خلاق، میرا و به بن بست رسیده، به راحتی به آن سمت سوق داده می شود.
در این برهه حساس بر همه معرفت جویان و کمال اندیشان است که این گذار موقت را درک نموده و به کمک همدیگر شتافته تا ابتدا خود و سپس دیگران را از این مهلکه نجات دهند و انسان اندیشی، معرفت و درک عاشقانه را در یک ظرف خرد جمعی سرلوحه کار خود قرار دهیم. ( با تمام کاستی ها و نقصان معرفتی که خودمان دچار آن هستیم!)
بر همه ما است که ثنویت، قیاس، دوآلیسم، دوبینی، احولیّت و اندیشه سیاه و سفید را از خود زدوده، در هر فرصتی با چند انسان بیرون از حوزه ملیتی مان به مراوده و تعامل و همیاری بنشینیم. این شیوه موجب خواهد شد که گوهر انسانی مان از بیماری غرور ملی گرایی مبتذل پاک شده، عاشق دیگر انسانها شویم. آنگاه معنای زندگی و عشق را با جان خویش حس خواهیم کرد.
فقط همین درک و تلاش است که سرزمین و فرهنگ عرفانی، هنری و ادبیاتی ما را شکوفا نگاه داشته و اسیر کهولت، بازنشستگی و حذف نخواهیم گشت.
شاد و برقرار باشید  

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه پنجم مرداد 1391 و ساعت 19:38 |
                         

دکتر شریعتی و شاندل

در برخی از نوشته ها و کتابهای دکتر شریعتی از شخصیتی به نام شاندل نام برده می شود. گاهی ایشان زیبا ترین گفته هایشان را از زبان شاندل نقل می کنند.  
براستی شاندل کیست؟
شاندل به زبان فرانسوی به معنی شمع است. بسیاری از دوستداران دکتر شریعتی که در برابر حملات و ردّیه های مخالفین این استاد بزرگوار کم می آورند، موضعی دفاعی گرفته و سپری کاغذین می سازند. بسیاری از این دوستداران دکتر که تیزی و برندگی سخن استوار ایشان را نمی توانند در کلام خود دکتر بجویند، به مغلطه شرمگینانه، توجیه و فرهنگ بتونه کاری متوصّل می شوند.
برخی از آنها در باره شاندل چنین می گویند:
" نام دکتر، «شریعتی مزینانی علی» می باشد و دکتر نام مستعار و سنبولیک خودشان را ازحروف اول این سه اسم خود (ش-م-ع)، شمع برگرفته اند. که به زبان فرانسوی شاندل معنی می دهد."
بدون شک این از همان فرهنگ بندزنی، بتونه کاری و رنگ و روغن بر می خیزد که به راحتی می توان در فرهنگ پنداری خیالی و شنیداری معمول، کلاغ را از پشت دیوار خود کم بینی، طوطی توصیف و عرضه نمود.
به نظر من اصل داستان غیر از این روایت هاست. روزگاری اسم مستعار در میان روشنفکران مرسوم بود. پارادایم و اولین انگیزه های اسم مستعار، ناشناس ماندن از نظر امنیتی و یا کوتاه کردن و راحت بر زبان نشاندن نام بود و وقتی این سنت همچون دیگر مقولات به دستگاه ابتذال پیپ، ریش فرویدی و عتاب و تحقیر مردم عوام کشیده شد و از رونق بازار افتاد.
بی گمان دکتر دوست داشت بسیاری حرفهایش را از زبان شمع بگوید، چه بسا اگر مترادف پروانه به زبان فرانسوی ( پاپیون یا پاپیلون) به گوشهای ایرانیان آشنا نبود، ایشان عبارات و جملات زیبایش را نه از زبان شاندل بلکه از زبان پاپیون بیان می کرد. زیرا از نظر من سوختن اشتعالی  پروانه بر ایشان برازنده تر از سوختن آرام شمع در کلیسای دولاشاپل بود.
شاندل چهره ای تخیلی از خود دکتر است. نقطه پیوند دو شخصیت رمانتیکی-اگزیتانسیلی آنطرف آب، با شخصیت دینی-عرفانی این طرف آب. شمع و شاندل، دوآلیسم و دوگانه ای که مضمون یگانگی را در خود داشت. بدون شک دکتر همچون سهروردی بر پل تلفیق دو فرهنگ ایستاده بود. اما بر خلاف سهروردی نیم نگاهی سمت و سو دار به آنطرف آبها داشت.
اما سوال اینجاست که دکتر شریعتی چرا شاندل را برگزید؟ آیا نمی دانست که در فرهنگ ایرانی عصر حاضر، با گذار از دو پیچ تند مدرنیسم، جایگاه رمانتیزم و ادب فرانسوی فروکش می کند و جایگاهش را به فرهنگ انگلیسی تقدیم می کند و کَندِل جای شاندل را می گیرد؟. آیا نمی دانست که عصر روشنگری در خود فرانسه باز نشست شده است و خود نسل جوان فرانسوی هم آنرا فقط در زنگ های تاریخ خسته کننده، در مدرسه می خوانند؟
داستان اینست که در زمان دکتر شریعتی دور، دورِ روشنفکری از نوع روشنگری فرانسه بود. یک نوع پارانویای دایی جان ناپلئونی بر ادبیات سرجوخه ای  انگلیسی ( از نوع وارداتی اش به ایران و نه اصل ادبیات زیبای انگلیسی) و پزهای سنسوالی و هوسرانی عمو اسدالهی آمریکایی، اتوریته و دست بالا را داشت.  اگر لابلای متون ادبی فارسی چند کلمه با پسوند " سیون" ، " دژانت" ، " ژافه" و ... گنجانده نمی شد، جنس روی دست می ماند و بازار از رونق می افتاد. به عنوان مثال اگر به تاریخچه نویسندگان در دهه های ده تا چهل شمسی نظری بیفکنیم متوجه خواهیم شد که زبان فرانسوی همراه با زبان رقص اندام چگونه در دانشگاه ها، رستورانها و کافه های تهران، جدا از فرهنگ نابخردانه و مشمئز کننده توده ها!!، حرف اول را می زد. به عنوان نمونه داستانهای متنوع کتاب وغ وغ ساهاب مرحوم هدایت و مسعود فرزاد گویای این نمونه فرهنگ می باشند.
دکتر شریعتی هم از این داستان مستثنی نبود. ایشان برای عرضه کلام خویش باید از پیشخوان تجدّدگرایی فرانسه بهره می برد. باید سخنان زیبایش را از زبان شاندل ابراز می کرد، در غیر اینصورت خریدار کم بود و در طوفان ادبیات باصطلاح روشنفکری، شمع اش خاموش می شد.
بسیاری از ما از دوران جوانی با اندیشه دکتر آشنا بودیم. چه بسا یک سائق و محرکی پرقدرت برای زندگی مبارزاتی و اندیشه ای آنزمانمان بود و بخشی از آگاهی هایمان را مدیون این بزرگوار هستیم. اما همواره یک انتقاد و چند سوال از ایشان در گوشه ذهن این کودک سینه جوی، جا خوش کرده بودند.
آیا دکتر الینه و مسخ فرهنگ دیگری شده بود؟ آیا دکتر به دنبال بهره جستن از جنبه های مثبت و پویای فرهنگ فرانسه بود؟ آیا دکتر در برابر خیل جوانانی که فرهنگ و زبان دیگری را به گونه تحمیلی طلب می کردند، آگاهانه خود را به امواج این فرهنگ سپرده بود تا حرف خودش را در آن قالب بیان کند؟ آیا دکتر شرمگین بود و ادبیات و کلام ایرانی را مادون فرهنگ فرانسوی و ... می دانست؟ آیا دکتر...؟
در همان دوران استاد بدیع الزمان فروزانفرها چوب تهمت را می خوردند. زیرا گناهشان معرفی ادبیات و عرفان ایران بود. مسخ شدگان رمانتیزم پاسیو، ایشان را در زمره اصحاب سبعه خطاب می کردند. ( اصحاب سبعه به هفت نفر از استادان بزرگ آنزمان می گفتند که متهم به تحجّر و کهنه اندیشی بودند و یکی از آنها استاد فروزانفر بود.)
ابتدا به ساکن چنین استنباط می شود که دکتر شریعتی به دنبال بهره وری از جنبه های مثبت فرهنگ های دیگر بود اما وقتی به نوشته های ایشان عمیق می شویم در می یابیم که یک خود کم بینی و شرمگینی به چشم می خورد که باید کلام و باورهایش را با استعاره از رنگ و آرایش ظاهری دیگر فرهنگ ها عرضه نماید که خودشان در قهر طوفان  مدرنیسم نوین! دست و پا می زدند.
در حال حاضر غور کنندگان در اندیشه های شریعتی را کسانی تشکیل می دهند که بر خلاف دوران انقلاب، به عمق وارد می شوند و سطح و پوسته و لعاب را در می نوردند. اگر اکنون از سطح به عمق وارد شویم، شکوه و جلال را در جنگ با دو جبهه تحجّر کور و تجدّد مسخ و الینه شده لمس می کنیم.
اما در نظر من این انتقاد بر ایشان وارد است که چرا این بزرگوار به گونه ای خود را در دایره روشنفکران شرمگین جای داده بود. عنصری که پویایی و باوری را از اندیشه های ایشان گرفت و آن را به میزانی قفل نمود. عنصری که به چه هست اکتفا نمود و به چه کنیم راه نیافت.
چرا وجود خود را در شمع سوسوزن در شبهای کویریات خویش سنبولیزه نکرد و به شاندل کلیسای دولا شاپل* می اندیشید؟!
********
  شاندل
*** 
شاندل،
این روح شگفتی که جز من، کمتر کسی او را خوب می شناسد.
هر شب با اندیشه ی دولاشاپل*،
در انتظار سپیده دم،
بیدار می ماند و قصه ها حکایت می کرد و نغمه ها می نواخت
و ترانه ها می سرود و آهنگ ها می ساخت
و خلوت تنهائی اش را از او پر می کرد
و سحرگاه، در رهگذرش
بر او می گذشت،
آن چنان می نمود که گوئی با او سر و کاریش نیست.

* "شاندل و دولاشاپل= همان حکایت شمع و مادام دولاشاپل که نام کلیسای بزرگی در پاریس است. به عبارتی سوختن شمع در کلیسای دولاشاپل است"
حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه دهم تیر 1391 و ساعت 13:57 |
                    

پیوند عشق در دل تاریکی
دین مـــــن از عشــق زنده بودن است
زندگی زین جان و تن ننــگ مـن است

اگر یک چنین خاطره ای داشتید، آنرا در لای کدام حریر نرم می پیچیدید و در کدام گنجینه زندگی تان پنهان می نمودید؟
***
خاطره ای را که از نظر می گذرانید، یکی از زیباترین خاطرات من در طول سالهای زندگی ام می باشد. داستان، مواجه شدن با خانمی یهودی است که بیست و چند سال است، یاد او و پسر کوچکش، گرما بخش زندگی ام در سرماهایی قندیل ساز می باشد.
هفدهم آبان سال 66، همراه با چهل نفر از هموطنان پیر و جوان، از زاهدان حرکت کردیم تا خاک وطن را وداع گوییم و از مرز پاکستان خارج شویم .
ما 12 نفر بودیم که از وابستگان به یک گروه سیاسی بودیم. بقیه نفرات، از دیگر گروه های سیاسی، اقلیت های مذهبی و ... بودند. قبل از حرکت به ما تاکید شده بود که در طول مسیر، به هیچیک از افراد دیگر، حتی هم گروه های خودمان هم فکر نکنیم و در شرایط خطر فقط خودمان را نجات دهیم.
افرادی که ما را از مرز خارج می کردند از بلوچ های پاکستان بودند که فارسی را روان صحبت می کردند. ساعت دوازده شب همگی سوار چهار وانت استیشن بزرگ شدیم و در زیر نور مهتاب، راه مرز را پیش گرفتیم. 130 کیلومتر را از میان درّه های صعب العبوری پشت سر گذاشتیم و سرانجام به دشت وسیعی بین میرجاوه و تفتان رسیدیم که بوته های بزرگی شبیه بوته گز با فاصله از هم به چشم می خورد. همگی پیاده شدیم و هر کدام مخفیانه پشت یک بوته در انتظار نشستیم.
مرز ایران و پاکستان با یک ریل قطار از هم جدا می شد و در زمانهای نامشخص، چهار نگهبان مرزی در لوکوموتیو کوچکی که " دریزین" نامیده می شد، با سرعت از آنجا گذر می کردند و با نورافکن های قوی شان اطراف را زیر نظر داشتند.
یک دریزین با چراغ روشن عبور کرد و زمانی که از دید محو شد، یکی از بلوچهای رابط، سوت بلندی کشید که به معنی فرمان دویدن سریع به سمت درّه بزرگی بین ارتفاعات تفتان بود. فاصله پنج کیلومتر بود و هر کسی باید در این فاصله نهایت انرژی را در تلاش بین مرگ و زندگی به کار می برد. زیرا هر لحظه امکان می رفت که پاسداران مرزی سرو کلّه شان پیدا شود. ( آنگاه که موضوع مرگ و زندگی در میان باشد، انرژی و قدرت در یک نقطه متکاثف می شود.)
از آنجاییکه من مسئول گروه 12 نفری خودمان بودم، تمامی ذهنم درگیر عبور افراد خودمان از ریلهای مرزی بود. بویژه خانم هایی که همراهمان بودند.
پس از دویست متر دویدن، ناگهان با خانمی جوان که یک بچه یک ساله ای در بغل داشت، مواجه شدم. او زیر بار کودک چاق و چله اش کم آورده بود و نفسش در نمی آمد. کمی روی زمین می نشست و دوباره حرکت می کرد ! در ذهنم خطور کرد که به ما دستور داده شده که باید حفظ خود کنم! احساس بی احساس! رابطه های احساسی خوره روح یک مبارز است!
« به من ربطی ندارد! من یک مبارز ... هستم و قیمت جانم بالاتر از اینهاست! می خواست خانم سرِ جایش بنشیند! او به دنبال آزادی خودش است! چرا من جور او را بکشم؟!»
( مگر نه اینست که فردیت و مصلحت در باریک ترین شکل و باریک ترین کانال عبوری، خود را این چنین توجیه گرانه چون مورچه سیاهی برسنگ سیاه در شب سیاه نشان می دهد؟!)
گریه کودک در سکوت آن دشت می پیچید، بطوری که ترس همه را برداشته بود. هر لحظه گوش به زنگ شلیک گلوله های پاسداران مرزی بودم. درماندگی این خانم و جیغ های بی امان کودک خردسالش، همه قوانین عقلانی! دست ساز و اکتسابی اندیشه ام را زیر پا گذاشت. خود باختگی و تسلیم این خانم و گریه کودک، درجا مرا به توقف و کمی به فکر واداشت آن احساس ذاتی که از کودکی با خود داشتم بیرون زد و عذاب وجدان کلافه ام کرده بود. چه کار کنم خدایا؟ لغو دستور؟!
یک لحظه دست انداختم کودک را از آغوش آن زن جوان قاپیدم و به او گفتم: " به بچه ات فکر نکن! من او را می برم، فقط به فکر خودت باَش! خیالت از بچه راحت باشد! فقط به فکر خودت باش، فهمیدی یا نه؟! حرف مرا گوش کن! فقط به فکر خودت باش!"
از آنجاییکه نمی دانستم در آنطرف این گذار مرگ و زندگی چه می گذرد و به کدامین مکان ختم می شویم، ادامه دادم:
" اگر من بچه را بردم و زبانم لال برای تو خطری ایجاد شد، به چه کسی تحویلش بدهم؟
گفت: " در هتل ... در کراچی رابطی به نام "..." منتظر منه و اگر کسی را پیدا نکردی، تل آویو اسراییل، آقای "..."!
 ( از اینکه خودم و این کودک موفق می شدیم، هیچ شکی نداشتم ولی نگرانی ام دستگیر شدن و یا مرگ این خانم جوان بود که در جلوی چشمم مجسّم می شد. غافل از این بودم که بالاخره قاچاقچی انسانی در آن طرف مرز در انتظار گروه آنهاست و همه چیز از قبل هماهنگ شده بود.)
دو باره، ناگهان یک حس و قضاوت ضد صهیونیستی آشنا در ذهنم گذر کرد و چند لحظه ای پایم را میخکوب کرد. پرسیدم: "اسرائیل؟!!" سرش را تکان داد و با صدای خفه ای گفت: " آره اسرائیل، تل آویو!"
مکث کردم. در ذهنم آشوب شده بود. اسرائیلی؟! صهیونیست؟! یهود؟! زنی که دلتنگ رقاص خانه های حیفا است؟!
امان ندادم و در حالی که دستم را به تناوب جلوی دهن کودک فشار می دادم تا گریه اش را متوقف کنم، به سرعت به سوی درّه مخوف و تاریکی می دویدم. ( دستم را جلوی دهن کودک می گرفتم تا جایی که احساس می کردم در حال خفه شدن است و چند ثانیه بر می داشتم ولی مجال جیغ و گریه را به او نمی دادم. این تنها راه ساکت کردن او در آن مسیر مخوف بود.)
سرانجام به جایی رسیدم که گویی دیگر بن بست بود. ناگهان صدای شتری به گوشم رسید و بلافاصله بلوچی با سرو کله پیچیده جلویم ظاهر شد که بسیار در آن تاریکی وحشتناک بود. از این طرف است یا از آن طرف؟!
از مشخصاتم که به او داده شده بود مرا شناخت . بلافاصله پرسید: " فلانی تویی؟!" فهمیدم موفق شده ایم و اینجا پاکستان است و در امنیت به سر می بریم.
با عصبانیت پرسید: " مگر بچه همراهتان هست؟ قرار نبود بچه همراه گروه شما باشد!"
گفتم : " بگذار نفسم بالا بیاید توضیح می دهم!" زمان می گذشت و خانم جوان پیدایش نشد!
"اگر نیاید چکار کنم؟ به بلوچها بسپارمش یا با خودم ببرم؟ کجا ببرم؟ چگونه این فضولی احساس را در پیشگاه منطق تشکیلاتی توجیه کنم؟!"
نیم ساعت بعد آن خانم جوان و بقیه افراد به سلامت رسیدند. همه چیز در یک آن برایم فرحبخش شد.
همگی بر روی زمین درازکش شدند و خانم جوان با تشکر و سپاس، در کنارم نشست.
پرسیدم: " کجا داری می ری؟"
" می رم اسرائیل پیش همسرم! شما کی هستید؟"
"از بچه های ..."
حدود نیم ساعت فرصت داشتیم با هم باشیم و بعد باید از هم جداشده و ارتفاعات تفتان را پیش می گرفتیم.
گفتم : " اسمت چیه؟" (نام پسرش را هم پرسیدم ولی فراموش کرده ام.)
گفت: " شهناز و اهل شیرازم و لیسانس روانشناسی دارم. الان دارم می رم اسراییل پیش همسر و خانواده ام."
" اسرائیل چرا؟!"
" چون یهودی ام."
او نام مرا و هویتم را پرسید و در جواب به او گفتم که من نمی توانم مشخصاتم را بدهم و عذر خواهی کردم.
در آن خنکای وزش باد پاییزی، پسر کوچکش خوابیده بود و خودش هم عزت نفس اش شکوفا شده بود که در آن تاریکی شب، در فضای ترس از شرایط و در میان این همه افراد ناشناس یک ضعیفه نیست و قدرت آن را دارد که برای زندگی بتازد. همگی بدن هایمان از عرق خیس بود و در انتظار حرکت. تا سپیده صبح باید ارتفاعات را پشت سر می گذاشتیم چون هنوز تهدید هلیکوپترهای مرزی باقی بود.
به او گفتم: " شهناز خانم! ما بزودی به ایران برمی گردیم و اگر پیروز شدیم باید قول بدی به ایران برگردی! مگر یهودیها جایشان فقط توی اسرائیل است؟!"
زد زیر گریه و گفت: " من توی محلّه "..." شیراز بزرگ شده ام و نمی توانم از آنجا دل بکنم. امیدوارم زود برگردیم واگر برگشتیم آدرس ما فلان جاست و حتما به دیدن ما بیا!"
هنگام خداحافظی با آن بدن تب دارش مرا در آغوش گرفت و گفت:
" برادر خوبم! امیدوارم هممون بزودی سالم برگردیم! نگاهی نافذ به من کرد و ادامه داد: " یهودی؟! مسلمان؟! ما برای همدیگر زاده شده ایم! من این را امشب آموختم!............
سالها متوجه کلام این خانم نشدم تا به امروز:
" عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبـــقشان روی اوســـت"

اکنون بیست و پنج سال از آن تاریخ می گذرد و پسر کوچک شهناز بیست و شش ساله است. سالهای سال در ظرف سیاست برای صهیونیست ها دندان نفرت بر روی هم فشردم ولی هر گاه کلمه یهودی به گوشم می خورد، یاد خاطره آن شب می افتم و خود را با تمام انسانها یگانه می بینم.
شاید هیچگاه، نه من، نه شهناز و نه پسرش که هنوز در مخیله من بزرگ نشده است، به ایران باز نگردیم و همدیگر را ملاقات نکنیم ولی هموطن بودن و عشق به همدیگر در آن درّه تاریک و بن بست به هم گره خورد. درّه ای که به ظاهر در سیاهی و مرگ فرو رفته بود ولی در اعماقش دیگ جوشان عشق و محبّت سر می رفت و با هیچ کفچه و کفگیری جوشش اش نمی خوابید.
و شاید هم روزی بازگردیم و اگر شهناز و خانواده اش در اسرائیل ریشه کرده باشند، مجبورشان کنم که به گلزار خیابان "..." شیراز باز گردند.
حق یارتان
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:35 |
         

خرد جمعی

در محل کارم افتخار همکاری با دوستی هموطن از اهالی خوزستان دارم. ایشان در یک گروه سه نفره ( دو نفر دیگر یکی سوئدی و نفر دیگر مجاری می باشند.) کار می کنند.

مدتها بود که آن دو نفر و سایر همکاران قسمتش از پاسیویزم این دوست هموطن در کار گله مند بودند. دست بر قضا از چند روز پیش آن دو نفر دچار آنفولانزا شدند و دوست هموطن من باید به تنهایی کار می کرد. با کمال تعجب متوجه شدیم که این هموطن، علیرغم اینکه مجبور نبود جور آن دو همکارش را بکشد، یک تنه تمام کار سه نفره را به تنهایی و با نظم و دقت خیره کننده ای به سر انجام می رساند!

البته خوشحال نشوید و افتخار نکتید، در پایان کار ایشان از حال می رفت و عرق از سرو صورتش می ریخت و دیگر انرژی برایش نمی ماند.

امروز او را به کناری کشیدم و به او گفتم: " چرا خودت را اینقدر به استرس و فشار می اندازی ولی روزهای دیگر توی خودتی؟!"

گفت: " ما ایرانیها تنهایی خوب کار می کنیم!!!"
امروز دوستی مقاله ای از "فرانسیس گالتون " برایم فرستاد که در اختلاط با این داستان دوست هموطنم، بسیار برایم زیبا و تامل برانگیز بود.
این دو موضوع موجب شد که سر نخ "فرد گرایی در کار را" در خودم هم جستجو کنم. وقتی چشمم به خودم باز شد، دریافتم که وضع خودم وخیم تر از آن هموطن است. چقدر عاشق کار کردن به تنهایی هستم که تا به حال به آن پی نبرده بودم.

" قبل از مقاله اشاره کنم که فرانسیس گالتون پسر خاله داروین بود و دارای نوشته های بسیار زیبا در زمینه ژنتیک، تحقیقات اجتماعی و گذار نسل ها می باشد.

***
خرد جمعی
در يک روز پاييزی در سال ١٩٠٦ دانشمند انگليسی "فرانسيس گالتون" خانه خود را در شهر پليموت به مقصد يک بازار مکاره در خارج شهر ترک كرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس مي‌كرد اما هنوز از ذهني خلاق و کنجکاو برخوردار بود، چيزي که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل شهرت وی يافته‌های او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت. در آن روز خاص گالتون مي‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره ساليانه‌ای بود در غرب انگلستان، جایی که زارعين احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غيره برای ارزش‌يابی و قيمت‌گذاری به آنجا می‌آوردند.
حضور دانش‌مندی مانند گالتون در چنان جمعی غيرعادی مي‌نمود. ولي بايد توجه داشت که گالتون به دو چيز بسيار علاقه‌مند بود. يکي اندازه‌گيری پارامترهای فيزيکی و ذهنی و ديگری مطالعه در خصوص پرورش نسل گالتون که در عين حال پسرخاله داروين نيز بود شديدا به اعتقاد داشت که در يک جامعه تنها تعداد اندکي مشخصه‌های لازم برای هدايت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همين رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نيز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگي از عمر خود را صرف اثبات اين نظريه کرده بود که اکثريت افراد يک جامعه فاقد ظرفيت لازم برای اداره جامعه هستند.
آن روز او در حالي که در ميان غرفه‌های نمايشگاه مشغول قدم زدن بود به جائی رسيد که در آن مسابقه‌ای ترتيب داده شده بود. يک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض ديد عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمايل شرکت در مسابقه را داشت بايد ٦ پنس مي‌پرداخت و ورقه‌ای مهر شده را تحويل مي‌گرفت. در آن ورقه بايد تخمين خود را از وزن گاو نر می‌نوشت. نزديک ‌ترين تخمين به واقعيت برنده مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق مي‌گرفت.
٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بيازمايند. افراد از همه تيپ و طبقه‌ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا بايد بهترين و نزديک‌ ترين نظر را به واقعيت می‌داد تا کشاورز و مردم عامی بی ‌تخصص. گالتون اين گروه افراد را در مقاله‌ای که بعدا در مجله "علم و طبيعت" منتشر كرد به کسانی تشبيه کرد که در مسابقات اسب‌دوانی، بدون کمترين دانشی در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنيده‌هايی از دوستان، روزنامه‌ها و اين طرف و آن طرف بر روی اسبها شرط می‌بستند.
اما يک چيز برای گالتون جالب بود، اين که ميانگينِ نظر افراد چيست. او مي‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتي نظريات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته می ‌شود در صورتي که متخصص نباشند از واقعيت به دور است. او آن مسابقه را به يک تحقيق علمی بدل كرد. پس از اين که مسابقه به انتها رسيد و جوايز پرداخت شد، ورقه‌هائي را که افراد بر روي آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولين مسابقه به عاريت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد.
مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غير از تهيه يک سری منحني آماری دست به محاسبه ميانگينِ نظرات زد. او مي‌خواست دريابد عقل جمعی مردم پليموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او اين بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از ديد وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثريت قاطع را تشکيل میدادند.
ميانگينِ نظرات جمعيت اين بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه می ‌کرد. تخمينِ جمع بسيار به واقعيت نزديك بود. گالتون نوشت نتايج نشان مي‌دهد که قضاوت‌های جمعی و دموکراتيک از اعتبار بيشتری نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. اين حداقل چيزی بود که گالتون می ‌توانست گفته باشد.
در خصوص قضاوت "خرد جمعی" ذکر اين مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحيح و غلط. اطلاعات صحيح (از آن رو که صحيح‌ اند) هم‌جهت‌اند و بر روی يکديگر انباشته مي‌شوند اما خطاها در جهات مختلف و غيرهمسو عمل میکنند. لذا تمايل به حذف يکديگر دارند نتيجه اين میشود که پس از جمع نظرات آنچه که می‌ماند اطلاعات صحيح است.

اقتباس از کتاب تحقيقی "خرد جمعی"
نوشته: جيمز سورويس کی
حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:57 |


تابلو: :کاری از خانم رویا عالمی

دروغ آکادمیک و ملّا نصرالدّین

گاه برخی افراد که دارای ذوق ادبی هم هستند، جملات زیبا و قصار با محتوای خود را در حجره بزرگان می نهند تا مشتری بیابند. این را می گویند نوعی از دروغ های آکادمیک. البته باید به این نکته توجه داشت که دروغ آکادمیک در صحنه سیاست، به دروغگویی روشنفکران سیاسی جهت سرکوب و اغفال مردم گفته می شود، اما در صحنه ادبیات و یا فلسفه هم به کار می آید.
 بدون شک اغلب دوستان از پنجشنبه بازار و جمعه بازارهای نواحی شمال، به ویژه منطقه گیلان شنیده اند. در تابستان سال 1358 گذرم به منطقه لاهیجان افتاد. در شهرستان کوچکی به نام آستانه اشرفیه، صحنه بازارهای هفتگی به گونه دیگری بود.
صبح زود، قبل از چیده شدن حجره ها، گاری ها و سبدهای اجناس فروشی، جوانمردی به نام مش مرتضی به منزل پیرزنان و پیرمردان تنها و از کار افتاده، خانواده های ناتوان و فقیر، افراد بیمار و هر آنکس که توان شرکت در بازار را نداشت رفته و جوجه ها، تخم مرغ ها، ماهی ها، سبزیجات و هر آنچه جهت فروش آماده شده بود را جمع می نمود. آنها را به بازار می آورد و در کنار جنس های خود به فروش می رساند. مش مرتضی بسیار معروف بود و خریداران اغلب بیشتر از بهای اجناس به او پول می پرداختند. زیرا می دانستند که او همه دریافتی را بدون یک ریال کم و زیاد به صاحبان اجناس تحویل می داد. جالب اینکه همان سه ساعت اول کلیه اجناس مش مرتضی به فروش می رفت و چرخ طوافی و سبدهایش را جمع می کرد.
 یک روز شاهد بودم که زن فقیری یک کوزه شیره و یا چیزی شبیه آن را به حجره مش مرتضی آورد. با صدایی حزن آلود و با لهجه غلیظ محلّی به او گفت: " مشتی جان! من پدرم در آمده تا این کوزه شیره را تهیه کرده ام! هر کی می یاد می خواد مفت بخره، خدا بچه هایت را نگداره، کمکم کن!"
مشت مرتضی کوزه را گرفت و بر روی چرخ خود گذاشت و آنرا مقداری بیشتر از آنچه زن فقیر قیمت گذاشته بود، فروخت و سر انجام همه پولها را به او داد. آن زن دست مشتی را می بوسید و دعا می کرد.
در لاهیجان مردان و زنان بی نظیر و بی بدیل زیادی را در رابطه خاصی می شناختم، ولی مش مرتضی از نوع دیگری بود.
هر گاه به عطّار نیشابوری و ملّانصرالدّین می اندیشم بی اختیار ذهنم به سوی مش مرتضای آستانه ای سُر می خورد.
بسیاری از خوش ذوقان اهل شعر که در ارائه محصول خود ناتوان بودند، در گرماگرم دوران شکوفایی شعر و ادبیات و عرفان، در زمان عطّار بزرگوار، سروده ها و غزلهای خود را در طبله او می گذاردند تا خریدار بیابند و اغلب هم خودشان را به نام عطّار معرفی می نمودند.
ملّانصرالدّین این لطیفه گوی ملیح کلام، شاید از اساس وجود خارجی نداشته و یا اینکه بذله گوی ناشناسی در یک شهر یا روستای کوچک در کل خاورمیانه آنزمان بود. (می گویند ملّا نصرالدّین در شش کشور خاورمیانه مقبره دارد البته در ترکیه، سوریه و ازبکستان را شک ندارم.) اما چگونه این رستم بذله گو و شوخ طبع در مکانی در مقیاس یک ناکجا آباد کوچک، به رستم اسطوره ای ادبیات تمثیلی منطقه بزرگی از خاورمیانه تبدیل شد؟ هیچکس نمی داند! همانگونه که هیچکس نمی داند لیلی، آن دخترک سیه چرده و مجنون، آن پسرک مکتبی  از قبیله کوچک و گمنام و محو در کویر عربستان چگونه به مغز ادبیات بخشی از جهان راه یافتند.
  در اصل این من و شما هستیم که در اعماق بینش ذوقی مان به وجود حقیقی چنین ملّای فهیم با آن خر دانایش نیازمندیم. اگر هم فریب است، یک فریب ممدوح و مقبول است و باید به او مکان و زمان و هویّت حقیقی ببخشیم. ملّا نصرالّدین اگر در اذهان خلق نمی گشت، یک پای ادبیات تمثیلی بسیاری از سرزمین ها، در دوره طولانی از تاریخ لنگ بود. تاریخ نیاز به ساختن اسطوره ها دارد همان گونه که در آمفی تاترهای آتن در صحنه های تراژیک و کمیک، حقیقتی موجود نبود و تماشاگر هم می دانست که سناریو فریبی بیش نیست اما او به این فریب سازنده نیاز داشت.
ملّا نصرالدّین که بود؟ همان مشت مرتضای جوانمرد اهالی آستانه لاهیجان بود که ناتوانان و درماندگان، اجناس خود را روی پیشخوان او به فروش می رساندند.
جایی نگاشته نشده است و کسی هم مدّعی آن نبوده است که فی المثل یک مجموعه ضرب المثلها، در مکانی کشف شده که از آن خود ملّا بوده و یا به او مرتبط باشد. شنیده ام که حتی کتابهای خطی موجود در موزه  آنکارا، که منسوب به ملّا نصرالدّین می باشند هم همگی نقل قول با چند واسطه می باشند. بسیاری می گویند ملّانصرالدّین همان خواجه نصیر طوسی و یا همنشین عمادالدّین نسیمی بوده است که هیچکدام سندیّت متقن ندارد.
هر فردی که ذوق خلق ضرب المثلی را فی البداهه و نااندیشیده  داشت، برای مُهر اصالت و ارائه، در خورجین خر ملّا می گذاشت. ( این مقدور و عقلانی نبود که همه جا پر از ملّا و همه چراگاه ها پر از خر ملا باشند! )
" یک روز ملّانصرالدّین..."، ضرب المثل را کس دیگری خلق کرده ولی اگر مارک ملّا را نداشته باشد، به دل نمیشیند و پیامی از آن در نمی آید. به این می گویند دروغ آکادمیک. دروغی که ایرادی به آن نمی توان گرفت و نمی توان آنرا مذموم و ناپسند شمرد.
در زبان انگلیسی کلمه ای داریم به نام " کنتکس" که همان رام، قالب، چارچوب و یا پارادایم معنی می دهد.
در موضوع عطّار نیشابوری، یک عطّارشناس دارای کنتکسی است که با آن می تواند اصل را از قلب تشخیص دهد.
در این عصر بسیار دیده می شود که بسیاری از فرهیختگان و استادان کلام هم اگر گفته ها را از کسی استناد می کنند، یا آن شخص مورد استناد، وجود خارجی ندارد و یا اینکه اگر هم دارد چنین گفته ای را بیان نکرده است. برای مثال، فردی نکته ای  را در کتاب و یا نوشته اش به "اسکار وایلد" استناد می کند در حالی که اسکار وایلد چنین گفته ای ندارد. یا اینکه کسی گفته خودش را به شخص موهومی به نام " رایان ایساکسون" استناد می کند که از اساس چنین شخصی وجود ندارد.
اگر چه من و شما کنتکسی نداریم تا با کلام و فرهنگ کلامی اسکاروایلد قیاس کنیم و رایان ایساکسون را هم نمی شناسیم، به راحتی مطلب یا مقاله را خریدار می شویم و به دیده تحسین می نگریم. چرا؟ چون فرازهایی از آن مارک اسکاروایلد و رایان موهومی را دارد و مطلب یا نوشته از آنها اعتبار می گیرد،
این را می گویند دروغ آکادمیک. جمله بسیار زیباست. دارای پیام کیفی است. حتی گره گشای ذهن و محتوای آموزنده قوی هم دارد، ولی به گونه ای جویبارهایی از آن، از چشمه خود نویسنده نجوشیده است. آیا این دروغ پسندیده و قابل خرید است و یا ناپسند و بدرد دکان خود نویسنده می خورد؟ در شرایط کنونی بسیار دیده می شود که اشخاصی که ذوق نوشتاری قابل تحسینی هم دارند، از این دروغ های آکادمیک در کارهایشان بسیار دیده می شود.  
این را هم درنظر داشته باشیم که ترس از تهدید امنیت هویتی نگارنده از یک سو و از سوی دیگر پس زدگی از طرف خوانندگان که به دنبال کلام مارکدار بزرگان می باشند و دوز بالایی را برای ارضاء و اقناع طلب می کنند، موجب می گردد که نگارنده خودش قادر به یافتن خریدار نباشد و جنس خود را در خورجین این و آن می نهد.
***   
حق یارتان   

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 23:2 |



                           
نیش و نوش

آنگاه که زنبورها پشت پنجره خانه ظاهر می شوند،
کودکان از قیافه آنها می ترسند،
عاقلان به نیش آنها می اندیشند،
و عاشقان در می یابند که باغچه منزلشان به گل نشسته است.

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در چهارشنبه نهم فروردین 1391 و ساعت 21:29 |
                                                                                                
نقل قولی از عشق
امروز کتاب کوچک سوئدی بدستم رسید که "نقل قولی از عشق" نام دارد.
زیبایی این کتاب کوچک و پر خریدار در این است که از بسیاری نویسندگان، شاعران و شخصیت های سرشناس سرزمین های دیگر دروصف عشق نقل قول هایی آورده که بسیار دلنشین می باشند.
گرد آورنده این گفته ها، نویسنده ای است به نام " اریک یوهانسون" که در ابتدای کتابش می نویسد:
وقتی این جمله ها در وصف عشق را می خواندم، گویی تیرها درست به خال خورده بود و مرا دگرگون کرد."
در اینجا گزیده هایی از این نقل قول ها را ترجمه کرده و تقدیم دوستان می نمایم.
*********************************
احساس می کنم سالم و سرحال نیستم
شاید به این خاطر است که امروز به کسی عشق نورزیدم
و کسی هم به من عشق نورزید.
"گوته"
***
عشق چیست؟
آن چه چیزی است که باید به آن عشق ورزید؟
این را فقط از کسی بپرسید که عاشق است!
"مولانا رومی"
***
عاشق باش!
عاشق باش!
غیر از عشق دیگر هیچ چیز نیست.
"لا فونتین"
***
قلب می گوید" تیک تیک !
نه تاک تیک !
"گوته "
***
آدمی نمی تواند عشق را بخرد،
ولی برای بدست آوردنش بهای گزافی را می پردازد.
"هنری یانگمن"
***
عشق همچون تابش خورشید یک موهبت آسمانی است،
می تونه به قلب هرکسی بتابد، اگر دریچه ها را باز کند.
"شاعر سوئدی یالمار سودربری"
***
هر جا که می روی تنها مرو،
دلت را هم با خودت ببر!
"کنفسیوس"
***
دریچه عشق را به سختی می توان باز کرد،
و به سختی می توان بست
"چوانگ تسه"
***
وحشت از عشق، وحشت از زندگی است.
و کسی که از زندگی وحشت دارد،
از قبل سه چهارم خودش را کشته است.
"برتراند راسل"
***
عشق چیزی به تو نمی دهد بجز خودش،
و هیچ چیزی را از تو نمی گیرد مگر از خودش.
زیرا عشق وجودش برای عشق است، نه چیز دیگر.
" جبران خلیل جبران"
***
خداوند خیلی ها را شیفته خودش می کند،
ولی عشق همه را.
"ضرب المثل فارسی"
***
عشق همچون سرخک می ماند،
چه بخواهی و چه نخواهی،
دیر یا زود به سراغت می آید،
متاسفانه!
"لرد بایرون"
***
کار کن آنچنانکه گویی تا ابد زندگی می کنی،
و عشق بورز آنچنانکه گویی همین امروز می میری!
"سِنِکا"
*****************************
شاد باشید
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 و ساعت 18:16 |
                 
اتم چیست؟ زندگی چیست؟
مطلب زیبا و پرمحتوای زیر از دوست گرامی، آقای مهرزاد شایان می باشد که بسیار دلنشین و بیدار کننده است.
***
 درباب هم نسلانم من سه عامل را بسیار پررنگ میبینم :
*آشفته اندیشی و زبان پریشی
*علمزدگی و مادی انگاری
*نیهلیسم اخلاقی
این سه سم مهلک را پای هر درخت تناوری که بریزید از ریشه خشک میشود!
***
زبان پریشی آفت اندیشه سوزیست.
زبان پریشی یعنی شخص حرف خودش را هم متوجه نمی‌شود و اگر تحلیل روانشناختی در سخنان شخص انجام دهیم متوجه میشویم برخی از جملات اصلا معنا ندارد.
نوام چامسکی برای توضیح این مورد مثال خوبی دارد،‌ می گفت، وقتی می‌گویند: "پسر برادر مثلث ما عاشق بیضی شما شده است، قواعد صرف و نحوی کاملا رعایت شده اما جمله معنا دار نیست! زبان پریشی آشفته اندیشی را به دنبال دارد و به طریق اولیٰ ذهنیت مشوش هویت مشوش می آفریند."
درباره علم زدگی و مادی انگاری هم باید بگویم، علم تجربی به خودی خود عیب و ایرادی ندارد اما وقتی که سعی می‌شود از علم تجربی که بر حسب تعریف و ذاتا، متعلق به عالم طبیعت و محدود به طبیعت است، یک «جهان بینی» ساخته و پرداخته شود که در باب کل جهان هستی حکم و داوری کند، و بدتر از آن ، مشاهده، آزمایش و تجربه که یکی از راههای شناخت عالم واقع است، به عنوان تنها راه شناخت عالم معرفی میشود، ما با علم زدگی روبرو هستیم،‌ یعنی توانایی و کارکردهای علم تجربی چشم مان را بر محدودیتهایش ببندد.
حالا در نظر بگیرد این رای معرفت شناسانه را که ادعا شده است تنها راه شناخت عالم علم تجربی است، که البته مدعایی بلادلیل است و بنده ندیده‌ام هیچ فیلسوفی این مدعا را اثبات قطع و یقینی کرده باشد، حالا از داخل این رای اپیستمولوژیکال (معرفت شناسانه)  یک مدعای انتولوژیکال (هستی شناسانه) نتیجه میشود و آن اینکه، هستی یک ساحت (عرصه و میدان ظهور) بیشتر ندارد و آن هم همان است که با ابزارهای علم تجربی یعنی حس و تجربه میتوان از چند و چون آن اطلاع یافت.
مادی انگاری از همینجا قوت می گیرد، یعنی آنچه که قابل مشاهده، آزمایش و تجربه باشد «واقعی» و «موجود» است و هرچه را که نتوانستم به زیر میکروسکوپ آزمایشگاه ببریم، اساسا «موجود» نیست.
اگر به این گفته خانم آیریس مرداک، فیلسوف اخلاق انگلیسی معتقد باشیم که هیچ نظام اخلاقی نمیتواند مبانی مابعدالطبیعی و فلسفی نداشته باشد.
جای تعجب نیست که با این مبانی ترنسفیزیکال * و متافیزیکال ( ماوراءالطبیعه) ، عملا اخلاقی هم وجود نداشته باشد، نهایتا یک عاطفه گرایی مبتنی بر خوشایند و بدآیند شخصی و لاغیر، یک داور برای خوبی و بدی، درستی و نادرستی هر فعلی وجود دارد و آنهم خود شخص است و جالبتر اینکه شخص داور هم معتقد است که به لحاظ روانی در وضعیت کاملا مطلوبی قرار دارد و همه‌ی نامطلوبها در بیرون وجود او هستند.
عاملی هم که به این طرز تفکر پشتوانه فلسفی داده به گمانم حملات نیچه بر اخلاق و تبارشناسی اخلاقی پر از اشکال نیچه است که هم نسلان بنده یک دل نه صد دل عاشق جمال عصیانگر نیچه شده‌اند، بیخود نبود.
یکی از اساتید دانشگاهی می گفت فلسفه قاره‌ای علی الخصوص فلسفه فیلسوفان دشوارگوی آلمانی چندان برای فضای فکری کشور درحال گذار ما بهداشتی نیست و فلسفه آنالیتیک (تجزیه و تحلیل) و انگو-امریکن * بیشتر و بهتر بکار جوانان می‌‌‌آید..
در پایان حیفم ‌می‌آید این جمله دکتر اسلامی ندوشن، پیرفرهنگی و فرزانه را ننگارم که
نسل كنوني اگر از آثار بزرگ فكری و فرهنگي كشور خود گسيخته بماند، در دنياي پرهمهمه امروز، غريب خواهد ماند. خواهد دانست كه اتم چيست، ولی نخواهد دانست كه زندگي چيست، نخواهد دانست كشوری كه در آن زندگي مي‌كند، چگونه جايي است!
شاد باشید
***
* ترنس فیزیکال= ترنس (Trance) به معنی خلسه و در رویا به سر بردن است. در زمینه فیزیک، حالت های هیجانی از مثلا دیدن فیلمهای ماجراجویی و ساینس فیکشن که شما را به دنیای کهکشانها سوق می دهد، اطلاق می شود. تخیلی که فیزیکال وارد آن شده ای نه متافیزیکال.
*آنگلو- امریکن= شیوه های علمی انگلیسی- آمریکایی و یا همان آنگلو ساکسونی که در سیستمهای نامگذاری فهرستی، به آنها تعلق دارد. مثل سیستم متریک و ...

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 14:56 |
           

مسلمان عاشق
روزی یکی از پیروان حضرت مولانا وفات یافته بود. در جلوی جنازه موذّنان بودند و درپشت سر، سماعیان و قوّالان سرود می خواندند. این عمل متعصّبان را خوش نیامد، ولی جرأت منع هم نداشتند.
مولانا را پرسیدند: " پیش از این درجلوی جنازه قرآن خوانان و موذّنان می رفتند اکنون این نوازندگی از نظر شما چه معنائی دارد؟"
فرمود: " حفاظ و قاریان جلوتر روند تا گواهی دهند از دست رفته مسلمان بوده است اما سرود خوانان و دف زنان درپشت سر، پای می کوبند تا شهادت دهند که میّت علاوه بر آن که مسلمان بوده، عاشق هم بوده است!
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت 20:31 |

در سوگ خواهر کوچکم، فریده

رفــــتی و رفتن تو آتش نهــاد بـردل
از کاروان چه ‌ماند جز آتشی بمنـزل

***
جمعه شب بیست و نهم دسامر 2011 عزیزی از آن طرف تلفن، از ایران خبر رفتن فریده را داد. او نمی دانست که این خبر چقدر برایم درد آور بود.
فریده رفت! این خانم تک تافته و بی نظیر در میان تمان اطرافیانم، ما را تنهاها گذاشت و رفت. گویی موزاییک برجسته ای از این نقش مینیاتوری پر رنگ و زیبای زندگی ام ناگهان بر زمین افتاد و شکست.
از کودکی، آن زمان که مزه فقط در شیرینی معنا داشت، من و او همبازی بودیم. همواره بر روی لحاف های نو و خوش رنگ دوخته خاله نرگس " مادر فریده" که در بالکن خانه شان در محله سیّدا پهن بود، بازی می کردیم. مادر نرگس استاد دوختن لحاف بود و ما همواره روی لحاف های تازه عروسان و سفارشی های دم عید غلت می زدیم و بازی می کردیم. هنوز این جمله خاله نرگس در گوشم طنین دارد: " بچه ها! مواظب باشید سوزن تو پایتان نره!"
و کمی بزرگتر که شدیم و مزه از شیرینی عسلی به ترش و شیرین گرایید، باز همچنان تابستانها من و فریده در کنار هم بودیم. شاید کسی باور نکند، ولی به واقع هر وقت کسی آنوقت ها برایم از فرشته سخن به میان می آورد، خود به خود ذهنم به سراغ فریده سُر می خورد.
عید سال نود شمسی به او زنگ زدم، اولین نکته ای را که بازگو کرد خاطره ای از همان دوران بود: " یادت هست که تو گیسوان، لباسها و چادرم را لب رودخانه گِل گرفته بودی و من هم از گریه داد می زدم و جرات نشان دادن خودم به مادرت و سایرین را نداشتم؟!" "یادت هست شاتوت سیاه و له شده به سویم پرت می کردی؟!"
این اولین تماس تلفنی ما بعد از سی و چند  سال دوری از هم نبود ولی اولین احساس غریبی بود که در دلم آشوب می انداخت. او هیچگاه ابراز نکرد که چهار سال بود که دچار بیماری سرطان بود و بزودی ما را ترک می کند.   
این خواهر خوشحال و خندان و همبازی دوران کودکی و نو جوانی ام و محرم رازهای به بزرگی شکستن یک استکان کوچک و پاره شدن پیراهنم بر شاخه های درخت زردآلو، دل مرا شکست و  با عجله رفت.
برای رفتن او که به سرای فرشتگان شتافت، دلم نمی سوزد، دلم برای خودم می سوزد که اگر زمانی به ایران بازگردم، چگونه با این مینیاتور کاشی ها پریده زندگی ام بسازم؟ چگونه و با چه چیزی جای خالی او وسایر عزیزان از دست رفته ام را پرکنم؟!
همواره خوشحال بودم که این خواهر کوچکم به راه دوری نرفت و با پسر عمویم " علی آقا" ازدواج کرد و این اواخر هم از وجود سه دختر مقبول و نازنین و پسر رسیده و قد کشیده اش راضی و خوشحال بود.
آری فریده سلطانی، این خواهر تک تافته و بی نظیرم و یاد گار روزهای پر نسیم و فرحبخش دماوندم رفت و ما را تنها گذاشت.
غم از دست رفتن او را به همسرش، علی آقا، پسرش، تورج عزیز, سه دخترش، سمیّه و سپیده و ساناز، برادرانش، ابوالفضل و حمزه علی سلطانی و سایر بستگان تسلیت می گویم.
    

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 22:9 |

حماقت بینهایت بشر معاصر

خلق را تقلیدشان بر باد داد      ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
در داستان " خر برفت و خر برفت " مثنوی مولانا، به زیبایی اندیشه و آموزه های مولانا در زمینه تقلید را می توان فهم کرد که چگونه اندک سرمایه انسانی که وجه تمایز او با سایر موجودات است، بر باد می رود. اگر چه مولانا در این حکایت آگاهی صوفیان را مستمسک قرار می دهد تا خر تقلید را از مهمان بستانند ولی به زیبایی نشان می دهد که چگونه خر و آخور به باد می رود.
شمس تبریزی شاخص نفرت داشتن از تقلید است. تا جایی که به صحابه پیامبر هم انتقاد می کند که چرا با پیامبر به مباحثه ننشسته و راه نو آوری را پیشه نکردند. شمس می فرماید:
"هر فسادي که در عالم افتد٬ ازين فتاد٬ که يکي، يکي را معتقد شد به تقليد٬ يا منکر شد به تقليد . تقليد گردان باشد. ساعتي گرم و ساعتي سرد.
در مطلبی از استاد مارک پیگل، در زمینه " تقلید، تحقیق، خلاقیت و نوآوری" به داستان تقلید از زاویه علم می پردازیم تا عمق تقلید کورکورانه و حماقت بشری را از این منظر دریابیم.
محتوای این مقاله مارا بر آن می دارد که بیشتر به خلاقیت و نو آوری بپردازیم. حتی در زمینه عرفان، ادبیات و هنر که شیوه های اقناعی را طلب می کند. خود بتوانیم مبتکر شده و نو ها را به بازار عرضه کنیم، اگر چه خلق پدیده نو مستلزم پرداخت بهای زیادی است.  
با سپاس از آقای ونداد زمانی، برگردان این مطلب که در این زمینه زحمت کشیده و ما را بهره مند نمودند.
***

 آنچه می‌خوانید دیدگاه استاد زیست‌شناسی تکاملی و سردبیر دائره‌المعارف "تکامل" دانشگاه آکسفورد، مارک پیگل است که در مقاله  "حماقت بینهایت بشر معاصر"  ارائه شده است. این استاد زیست‌شناسی و عضو آکادمی علمی انگلیس، ضمن ارائه تصویری کوتاه از تاریخ حیات روی زمین و پیدایش انسان، به مسیر تحولی‌ای اشاره می‌کند که بشر را احتمالاً بینهایت احمق کرده است.
مارک پیگل: من یک زیست‌شناس تکامل‌گرا هستم و کارهایم بیشتر روی اتفاق‌های بزرگی که در تاریخ زمین به وقوع پیوسته متمرکز شده است؛ ماجراهایی که زندگی ما را رقم می‌زنند و در جلوی چشمان ما قرار دارند. تخصص من بررسی پدیده‌های بدیهی هستند که توجه چندانی به آنها نمی‌شود. یکی از همین بدیهیات، قابلیت فرهنگی بشر است. اتفاقی که به راحتی می‌توان از آن به عنوان مهم‌ترین واقعه روی کره زمین یاد کرد. حالا که با این ادعا می‌خواهم نظرم را عنوان کنم و بد نخواهد بود اگر نگاهی فشرده و گذرا به اصل پیدایش زمین و حیات آن در طول حدود این چهار و نیم میلیارد سال بیاندازیم.

نشانه‌های حیات، آن هم در شکل بسیار ساده تک سلولی‌هایی که به خودتکثیری دست یافته بودند، به نزدیک به ٣.٦میلیارد سال پیش برمی‌گردد. این موجودات نزدیک به دو میلیارد سال تنها شکل حیات روی زمین بودند. آنها بیشتر شبیه اجداد قدیمی باکتری‌هایی هستند که هنوز روی زمین ما جولان می‌دهند. از ١.٥ میلیارد سال پیش نوع جدیدی از تک‌سلولی به نام ایکاریوتیک پا به عرصه وجود گذاشت که بدن ما هم از آنها ساخته شده است.

 تک‌سلولی‌های جدید نیم ‌میلیارد سال طول کشید تا به سلول‌های ترکیبی تبدیل شوند و دوباره نیم ‌میلیارد سال دیگر گذشت و فقط از نیم میلیارد سال اخیر بود که اتفاق‌های جالب و پیچیده‌ای در سازمان چند سلولی‌ها رخ داد. از پانصد میلیون سال گذشته گیاهان شکل گرفتند، ماهی‌ها تحول پیدا کردند و خزندگان و پرنده‌ها به وجود آمدند. در ادامه، از هفت‌ میلیون سال پیش، شاهد حضور پستانداران و بشرسانان روی زمین شدیم.
بشر به شکلی که می‌شناسیم از ٢٠٠ هزارسال پیش تا به امروز روی زمین قدم زده است. درحقیقت در طول میلیاردها سال عمر زمین، تولد بشر در یک‌هزارم آخر عمر کهنسال زمین به وقوع پیوسته است. با این وجود، طبیعت زمین به شکل فاحشی در طول همین مدت کوتاه دستخوش تغییرات وسیعی شده که مسبب آن بشر است. شیوه قدیم زندگی ژنتیک که حدود چهارمیلیون سال بر زمین تسلط داشت جای خود را به تحول جدیدی داده است که من با عنوان "تحولِ ایده" از آن یاد می‌کنم.
با تولد انسان، یک تکامل واقعی به وقوع پیوست که قادر بود انرژی تحولی‌اش را از ظهور و انتقال ایده از ذهنی به ذهن دیگر فراهم آورد، بدون آن که حیات سلولی‌اش مجبور باشد تغییرات ژنتیک خود را عوض کند. به همین خاطر جمعیت بشر اولیه به خاطر تحولِ ایده‌هایش توانست تطبیق بیشتری با طبیعت پیدا کند و تحولی گسترده‌تر و سریع‌تر از تکامل ژنتیک را سامان دهد.

 تجمع اید‌ه‌های به سرعت ایجاد شده توسط انسان به یک "فرهنگ تطبیق" بدل شد. اتفاقی شگرف و فرخنده که البته یکی دیگر از حقایق بدیهی است که بدون بهای لازم به عظمت آن، هر روز به کار می‌بریم. همه جانوران دیگر لاجرم زندانی محیطی هستند که تحول ژنتیک برای‌شان مقدور ساخته است ولی بشر هر نوع محیطی را از طریق "فرهنگ تطبیق" متناسب با وضعیت خود می‌سازد. بشر به عنوان یکی از انواع جانوران، با ‌بکارگیری تکاملِ "ایده" که جدا از قابلیت‌های ژنتیک برای خود فراهم کرده است توانست اشرف مخلوقات شود.

از دو میلیون سال پیش، بخشی از اجداد اولیه ما به نام "هومو اراکتس" در صحرای آفریقا، نشانه‌هایی از خود به جای گذاشته که حکایت از موجودی ابزارساز می‌کند که روی دوپا ایستاده است؛ ابزاری که از او به جای مانده است این واقعیت را برملا می‌کند که نزدیک به ١.٥ میلیون سال تغییر و تحولی در ابزار این موجود صورت نگرفته است. همین عدم تحول نیز باعث نابودی این نوع می‌شود.

هنوز معلوم نیست نئاندرتال‌ها که ابزار پیچیده‌تری ساخته بودند شانس به کارگیری تکاملِ ایده‌ها را نصیب خود کرده باشند. به هرحال این نوع از اجداد بسیار قدیمی ما پس از ٣٠٠ هزارسال زندگی در اروپا، جعبه ابزارشان وسعت چندانی نیافته بود. در همان دوران، بشر فقط با کمی تفاوت ژنتیک با نئاندارتال‌ها توانست باقی بماند. تفاوتی که باستان‌شناسان و مردم‌شناسان از آن تحت عنوان "یادگیری اجتماعی" یاد می‌کنند. این توانمندی، همزمان برایش فرهنگ و تطبیق را نیز مهیا کرد.

 تعریف پدیده "یادگیری اجتماعی" کمی مشکل است ولی ما انسان‌ها آن را درک می‌کنیم. به نظر می‌رسد فقط بشر قادر است ازاین توانمندی برخوردار باشد. فقط بشر است که می‌تواند از طریق دیدن و تقلید رفتار جدید و حتی پیچیده آن را بیاموزد. مهمتر از آن اینکه بشر می‌تواند دلیل اعمالی را که تقلید می‌کند درک کند.

منتقدینی هم هستند که به قابلیت یادگیری حیواناتی نظیر خانواده میمون‌ها، دلفین‌ها و سایر جانوران اشاره می‌کنند، اما نکته اساسی این است که سایر جانوران دلیل تقلیدشان بر اساس پاداشی است که دریافت می‌کنند. میمونی که به ازای یاد گرفتن شستن ظرف کثیف یک موز می‌گیرد برای گرفتن پاداش به شستن ظرف تمیز هم می‌پردازد. همین تفاوت کوتاه بین نوع تقلید بشر و سایر حیوانات آموزش‌پذیر، دره عظیمی بین بشر و دیگران ایجاد کرده است.

بشر بدون توجه و تمرکز بر انگیزه اولیه پاداش، امکان دست یافتن به انتخاب بهتر را دارد و می‌تواند انتخابش را برای خود قابل فهم کند. در همین مسیر انباشت دانش و انتقال آن به دیگری و از دیگری به خود است که انتخاب قبلی‌اش را باز هم بر اساس نیاز جدید تحول می‌بخشد، اما حیوانات یک عمل ژنتیک و حتی تقلیدی را به گونه‌ای مداوم فقط تکرار می‌کنند.

 تاکید و علاقه‌ام به موضوع قدرت تکاملی "یادگیری اجتماعی" به این جهت است که باور دارم این قابلیت به‌طرز شگرفی باعث شکل‌دهی موجودیت انسانی و باور نکردنی ما شده است. من معتقدم این اتفاق به دو دلیل امکان‌پذیر شده است. به باور من، دو وسیله‌ای که قابلیت یادگیری را به ما ارزانی داشته "خلاقیت" و "اجتماعی بودن" ما است.

حقیقت وجودی "یادگیری اجتماعی" در این نهفته است که نقش آموزش و نحوه تبادل و ترکیب و در هم‌پیچی آن شبیه و مترادف همان سیستمی است که در حین انتخاب طبیعی و در درون ژن سلول‌ها به وقوع می‌پیوندد. انتخاب اصلح در طبیعت شیوه‌ای است که در بین احتمال‌های ممکن و موجود ژن را وامی‌دارد تا برای تنازع بقا، بهترین آنها را انتخاب کند تا بتواند در خود تغییر جدید را نیز فراهم بیاورد.

 از این زاویه، شیوه رفتاری که منجر به "تحول بیولوژیک" می‌شود می‌تواند قابل مقایسه باشد با یادگیری اجتماعی بشر که منجر به "تحول ایده" بشر می‌شود. تحولی که با جست‌وجو و انتخاب جدید در بین ایده‌های محتمل و ممکن در بین فرصت‌ها و شرایط مختلف توسط ذهن بشر صورت می‌گیرد. ما با انتخاب بهترین ایده و با تقلید از آن و در نهایت با بهتر ساختن همان ایده با سرعتی سرسام‌آور همان مسیری را می‌رویم که تحول ژنتیک آن را به کندی دنبال می‌کند.

من فکر می‌کنم باید با این شکل قیاس با جدیت بیشتری روبه‌رو شد. همانطوری که انتخاب طبیعی در میان جمعیت ژن‌ها از گزینش نمونه بهتر تبعیت می‌کند و قابلیت جدید را موجودیت می‌بخشد یادگیری اجتماعی نیز روی جمعیت بشری و تحول انتخاب شده آن تاثیر می‌گذارد و نحوه بهتری از تطبیق را عرضه می‌کند.

 منظورم از شکل‌گیری یک موجودیت جدید این است که دستخوش تغییری می‌شویم که از ما انسان جدیدتر می‌سازد. به همین دلیل که یادگیری اجتماعی از ما شخصیت جدیدی می‌سازد می‌خواهم نتیجه بگیرم که ما آنقدر که فکر می‌کنیم هوشمند نیستیم و در اصل، قابلیت یادگیری کم‌کم ما را کم‌هوش‌تر می‌سازد. من به عنوان انسان در میان جامعه‌ای زندگی می‌کنم که در آن شاهد اعمال دیگران هستم و اختراعات‌شان را تقلید می‌کنم. به این ترتیب بدون آن که خودم شخصاً به فکر حل مشکلات و کمبودهایم باشم با دردسر کمتر یاد می‌گیرم و صدالبته به نفع من است که تقلید کنم.

 اگر قرار است نیزه‌ای درست کنم و ایده‌ای ندارم که چگونه نوع بهتری بسازم، با مشاهده افراد دیگر که به پاسخ تکنیکی بهتر رسیده‌اند مشکلم را برطرف می‌کنم. این بدان مفهوم است که "یادگیری از اجتماع" شرایطی را فراهم کرده است که در طی 200هزارسال گذشته، همواره چشم به عده قلیلی دوخته‌ایم که توانایی و پی‌گیری و از خودگذشتگی لازم برای اختراع و خلاقیت را ایجاد کرده‌اند.

 ما خیال می‌کنیم موجودات باهوش و مستعدی هستیم ولی قابلیت یادگیری از دیگران عمومی‌ترین خصیصه ما شده است و لازم نیست که خودمان انگیزه و انرژی لازم برای مبتکر بودن را داشته باشیم. اصلاً این سئوال هم ممکن است مطرح شود که چراخودمان نمی‌خواهیم مبتکر باشیم؟ پاسخ آن روشن است: برای اینکه اختراع و ابتکار کار سختی است و زمان زیادی می‌گیرد. برای همین در جست‌وجوی افرادی هستیم که مصیبت‌های ابتکار و خلاقیت را به جان می‌خرند. ما دیگر لازم نیست اشتباه کنیم و وقت وانرژی ما تلف شود. بسیاری از ما همراهی و دنباله‌روی را ترجیح می‌دهیم. این رفتاری است که بخش عمده ما انسان‌ها، از بدو پیدایش با وجود داشتن قدرت ابتکار برگزیده‌ایم.

 این نوع قضاوت، تصویر دیگری از ما انسان‌ها خلق می‌کند. اگر نقب صمیمانه‌ای به درون انسانی خود بزنیم پی می‌بریم که این نوع داوری با ما سازگاری بیشتری دارد. همه ما می‌توانیم به موارد و ابتکارهای مختلف بشری در طول تاریخ بنگریم و مثلاً ببینیم که اولین نیزه و سپر و تیرک‌مان را چه کسی ساخته است؟ طرح این سئوال هم ضروری است: چه تعداد از ما ایده‌هایی ارائه داده که زندگی بشر را دستخوش تغییر کرده است؟

 البته همه اعلام خواهیم کرد که این توقع از تمامی بشر غیر واقعی و زیاد است. خب! بیایید از خودمان بپرسیم چه تعداد از ما ایده محدودتری را عرضه کرده که دیگران را متاثر و علاقه‌مند به تقلید از کار ما کرده است؟ نتیجه مشابهی را همه ما احساس خواهیم کرد. همه می‌دانیم که تعداد انسان‌های خلاق و مبتکر نادر کم است. یادگیری از اجتماع که در ذات پیچیده انسان تعبیه شده است ضرورتاً ما را به سمت آموختن، تقلید و دنباله‌روی سوق می‌دهد.

 این ادعا به نظر سختگیرانه می‌آید که ما در طول 200 هزار سال گذشته بیشتر از هرچیز رمه‌های شبانان بوده‌ایم. ما اگر همین تئوری را در ادامه منطق خود جست‌وجو کنیم بر نگرانی‌های ما به ذات تقلیدکننده بشری افزوده می‌شود. آن هم وقتی که جوامع بشری مرتبط به هم، بیشتر و بزرگ‌تر و به همان نسبت راه‌های تقلید از دستاوردهای مبتکرانه دیگران، آسان ‌تر می‌شود.
حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت 15:6 |

سفری از جسم به جان
سفری از جسم به جان، از حال به حاصل، از نقصان به کمال.
سفری از زمستان به بهار گشوده در،
"مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!"
سفری از کف به همنشینی با دُرّهای کف دریا.
سفری با اسب سپید به ساحل، و با اسب چوبین در دل امواج و سرانجام محو در آبی دریا.
سفری از پوست به مغز.
سفری برای دلچرانی در گلزار خوبرویان.
سفری نه با پای بلکه با دل، آنگونه که دقوقی ره پیش گرفت:
سال و مه رفتم سفر از عشـــق ماه
بــــــی خبـــر از راه حیــران در الــــه
*
پا برهنه می روی بر خاک و سنــــگ
گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ
*
تو مبیـــــن این پایـــها را بــر زمیــــن
زانکه بر دل می رود عاشـــــق یقین
در این سفر صندوقچه ای از کتابهای عقل پراکنده نظر را که با خود داشتم را دادم و یک کتاب شعر در وصف دل گرفتم. دلی که وفادار و تسلیم به یک است و دیگر هیچ!
در این سفر یک چیز را دیدم که حیرانم کرد:
" موسی، قرّت العینِ آسیه (زن فرعون) را دیدم که در دامن دایه شیرش را خورده بود و به خواب ناز فرو رفته بود،
و فرعون بر بالای سرش دندان بر هم می فشرد. دیدن موسی در دامن آسیه، اولین آرزویم در تمام طول زندگی ام بود. وقتی او را اینچنین می بینم، گویا سپیدی ریشش را هم در آن طرف رود نیل می بینم."
در طی چندین سالی که به زیارت مولانا مشرف می شوم، این اولین باری بود که هوای حیرانی تمام وجودم را در بر گرفته بود.
گویی مولانا از دفتر دیگری برایم حرفها داشت که تا به حال خطی از آن را نخوانده بودم.
****
این نوشته را به استاد نیک نفس، دوستان فیس بوکی ام، بانو سیما فرزاد، مجتبی محمدی، حاج مختار کچچیان، شهرام کیانفر، ناصر رضا زاده، حسین فرسادی، زهره آبادی، دختر نازم نسترن کچچیان،... که افتخار همسفری با این عزیزان را داشتم، و به سایر استادانم که از آنها بسیار آموختم، و به سایر گلهای گلستان فیس بوکی ام که دانه دانه و با زحمت آنها را دستچین کرده ام و خوانندگان مطالبم در وبلاگ نسیم دماوند و سایر مولانا دوستان که هنوز در جستجوی آنها می باشم و سر انجام  به همسرم که اسب سفید این سفر را برایم زین کرد و نخ و سوزن را هم از قلم نینداخت، تقدیم می کنم.
باشد که سال دیگر زنجیره کاروان این سفر درازتر گردد و از وجود دیگر عزیزان بهره ببرم.
حق یارتان    

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه یکم دی 1390 و ساعت 0:23 |

"عزیزان گرامی! همچنین مطالب این وبلاگ، در سایت نسیم دماوند منزل دیگر هم بروز خواهد شد.

شجریان و تارهای پیوند
ای ساکن جان من آخر به کـــــــجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی*
***
نمی دانم پنجشنبه شب 27 اکتبر 2011، ما مهمان استاد شجریان و گروه شهناز بودیم، یا ایشان مهمان ما؟ اما این را می دانم که در شامگاهی متناقض، آیینه ای درخشش صبحگاهی وطن را در خانه کنسرت شهر گوتنبرگ سوئد انعکاس می داد و همه جا را روشن و فرحبخش می نمود.
دلهایی که با کوک سازهای گروه و صدای ملکوتی استاد کوک بودند. راست کوک و چپ کوکی نبود بلکه فقط کوک بود.
 تعداد هموطنان ایرانی و میهمانان سوئدی که بسیاری هم از شهرهای اطراف گوتنبرگ آمده بودند، بیش از دو هزار و سیصد نفر بود و سالن بزرگ کنسرت، صندلی خالی نداشت. در یک شب میان هفته که فردایش همه باید سر کارشان حاضر بودند، حضور این کمیت و کیفیت هموطن باور نکردنی بود.
 بدون شک بودند اقلیت کسانی که با موسیقی اصیل هم هارمونی نبوده و رشته های ذوق موسیقی شان به سختی با دسته کلید سنتی کوک می شدند، اما آمده بودند تا بگویند که ما هم خریدار یوسف ایم و در جستجوی انگشتری سلیمان. تا بگویند هر آنکس که برای ما فخر و سرافرازی می خرد، ما دست بالا می زنیم. برای من حضور این دست هموطنان با ارزش تر و چشمگیر تر بود.
حضور گهگاه استاد شجریان و استاد ناظری در این سالن بزرگ و شناخته شده، با آن اجراهای پخته و بدون کاستی، صرفا عرضه کردن یک هنر نیست، بلکه بالا بردن و در جایگاه فراتری نشاندن یک فرهنگ و ملیتی است که به تازگی دارد سیر بلوغ خود را میان سرزمین های دیگر طی می کند و هویت حقیقی ( نه مجازی) خویش را ارائه می دهد.
حضور این استادان به خودمان هم گوشزد می کند که ما آن نیستیم که فقط در جمع های باصطلاح سیاسی از یک سو و از سوی دیگر در جشن های آنچنانی گرد آییم و با دسته گلهای چماق در نهان و نرگسدان های ادبی  بر سر و کله همدیگر بکوبیم و هر روز در پهنه کثرت و گسیختگی گسترده و در برکه نکبت تک روی مردار شویم. ما خریدار زیبایی و عشق هستیم. عشقی جمعی و در هم فشرده که ذات و جوهری چون الماس سخت را داراست. ما به دنبال آنیم که دیگر خودمان را از حصر و تعین خودی و مجاز و قال بیرون بکشیم و آنچه هستیم و داریم را به جهانیان معرفی و عرضه نماییم.  
  در این کنسرت کم همتا، هر کسی با لباسهای شیک و دست اول اش، با رایحه عطرآلود بر گونه و لباسهایش، با سلام و درود و رو بوسی های برخاسته از سویدای دل اش، با سکوت و احترامی که کمتر می توان نمونه اش را در محافل دیگر دید، در این سالن بزرگ، زیبایی و قابلیت خویش را به عرضه گذاشته بود.
نغمه های زیبای استاد شجریان با غزل های بزرگانی چون مولانا، حافظ، سعدی و هوشنگ ابتهاج و آهنگ های بسیار زیبا همراه با رنگهای زنده لباسهای گروه، گویی رشته می شدند و دلهای حضار را به هم پیوند می داد، امری که هیچ فرد یا گروهی یارای گرد آوردن چنین جمع ایرانی در زیر آن سقف عاشقانه را نداشت. موسیقی برای موسیقی، یک طرف داستان است، اما موسیقی برای وصل و پیوند داستان دیگری است.
برای استاد شجریان و سایر استادان هنر، طول عمر آرزو نموده و به امید اینکه روزی شاهد چنین کنسرت هایی در جمع کلان هموطنان در شهر های ایران باشیم.

* شعر از مولانا، از تصنیف ساکن جان استاد شجریان، به یاد زنده یاد مشکاتیان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 14:31 |