
حسن بصری و استاد دزدش
***
قبل از ورود به داستان عارف بصری باید بگویم که این اولین بار بود که این روایت را از کسی می شنیدم. روایتی که سخت مرا به خود مشغول داشت.
قبل از آن باید مطلبی در باره ویکتور هوگو بگویم که بی ارتباط با روایت عارف بصری نیست.
*
کمتر کسی است که دست به کتاب باشد و رمان " بینوایان"، اثر ویکتور هوگو را نخوانده باشد. اما کمتر خواننده این رمان است که متوجه شود که بینوایان در این رمان چه کسانی هستند و در مقابل این بینوایان، چه کسی در این رمانِ عارفانه صاحب نواست؟! بالاخره هر مضمونی در یک رمان، وجه مقابل و خُلف خود را نیز دارد. نزدیک به صد و پنجاه سال است که مردم فرانسه نان ویکتور هوگو، بویژه از تنور رمان بینوایان را می خورد.
اگر کمی در بطن این رمان غور نموده باشید، متوجه می شوید که همه کاراکترها و شخصیت های این رمان بینوا و بیچاره هستند! بجز یک نفر!
کشیش یا اسقف شهر که در یک نیمه شب به ژان والژان خسته، گرسنه، درهم شکسته، ناامید از زندگی و متنفر از اجتماع و قوانین حاکم بر آن، پناه می دهد. در نیمه های شب، بینوا ژان والژان، چند ظرف نقره ای را از بالای سر اسقف می دزدد و از پنجره فرار می کند. فردای آنروز، قاضی سمج، سخت گیر و بد رفتار شهر، او را به نزد اسقف می آورد. تا قاضی می خواهد بگوید که این دزد بوده که ظروف کلیسا را دزدیده است، اسقف لب می گشاید و رو به ژان والژان دزد می کند و می گوید:
" جناب! فراموش کردید گلدانهای نقره ای را هم با خودتان ببرید!"
این حرکت آنچنان ژان والژان را دگرگون می کند که داستان از اساس می چرخد و زندگی، معنا و روحی تازه می گیرد!
این یک زنده کردن انسان است! یک اقتدار و ثروت بی حد و حصر است. یک انبان نوا است.
هوگو حتی می خواست به انسانها درس مسیحیت واقعی را بدهد.
همواره فکر می کردم که کاراکتر اصلی در این رمان همان ژان والژان است. اما بعدها متوجه شدم که نقش اصلی را در رمان، همین کشیش دارد که نقشش در بیست ورق از سه جلد رمان بینوایان، بیشتر نیامده است!
هوگو انسانی به معنای واقعی متعهد بود. بیش از اندازه ضد مسیحیت و ضد دین و در عین حال هیچگاه از یاد خدا غافل نبود و دست از دعا بر نمی داشت!
به نمونه ای از کلامش و در ادامه به وصیت معروفش توجه فرمایید:
"هرگاه ذهن به کار افتد، انسان درمی یيابد که بي تفاوت ماندن بی معنی است، تفکر يک ذهن سالم و هوشيار، سرانجام حس مسئوليت را بيدار می کند، زندگی يعنی تعهد!
***
وصیت نامه:
پنجاه هزار فرانك از دارايي خود را به بينوايان ميسپارم.
ميل دارم جنازه مرا با تابوت تهيدستان به گور سپارند .
از دعا و تمنای آمرزش كليسا بيزارم و نمی خواهم هیچ کشیش کلیسایی در تشییع جنازه ام شرکت کند.
آرزويم اينست كه مردم برايم دعا كنند.
به خدای بزرگ ايمان دارم.
در تشییع حنازه این بزرگمرد، دو میلیون جمعیت شرکت نمودند که با توجه به تعداد جمعیت آنزمان اروپا و در مقایسه با حال، بزرگترین تشییع جنازه در تاریخ اروپا محسوب می شود.
نمی دانم چرا این داستان ناگهان با این روایت عارف حسن بصری در ذهنم پیوند خورد! احساسی به من می گوید که در این آشفته بازار سرمایه داری که رمانتیزم و حکمت اروپا را در حال به خاک سپردن است، باز این تعهد و مسئولیت عرفانی ماست که باید این انسانهای بزرگوار را زنده نگه داریم. اگر چه صاحب خانه نمک نشناس میهمان ثروتمندش را از خانه بیرون انداخت!
و اما داستان حسن بصری:
یکی از مریدان حسن بصری ؛ عارف بزرگ ؛ از او پرسید :"مولای من! استاد شما که بود؟ کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ "حسن کمی اندیشید و بعد گفت:
اولین استادم یک دزد بود! در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار! حسن! به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن و وقتی بر می گشت، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشاء الله فردا دوباره سعی می کنم. "مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد، اما انشا ءالله، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه راه را می داد!
شاد باشید






















