
جویای مشتری
آن یکی می دید خواب اندر چله در رهـــی ماده ســگی بــد حامـــله
ناگهان آواز سگ بچگان شــنید ســــگ بــــه اندر شــکم بود ناپدید
در طول چند سالی که از طریق اینترنت و دیگر وسایل ارتباطی، پیگیر وبلاگ ها، سایت ها، مقالات و نوشته ها بودم، تا به امروز به آموزه های قابل توجه ای دست یافتم که برایم بسیار گرانبهاست. بدون شک بدون استفاده از این سرمایه ها، اکنون خود را در نقطه و پله ای واپس تر می یافتم. چیزی که برایم درس آموزترین بود اینکه بسیاری از آن وبلاگ های سیاسی، مذهبی، عرفانی، فلسفی، فیزیک، ستاره سیاسی، موسیقی ،شعر و سایر علوم تجربی با آن محتوای پر بار و با ارزششان که در نوشتن آنها هزاران ساعت وقت بکار گرفته شده بود، سرانجام خاموش و نویسندگان آن سرخورده و افسرده به وادی دیگر شتافتند. به وادی که درست بر خلاف انگیزه نقطه آغازشان بود. "چراغ خانه که خاموش می شود پروانه ها خانه را ترک گفته و عنکبوت ها تار می طنند." این برایم بسیار جای تاسف بود که چرا این همه انسانهای فرهیخته با آن همه شور و احساس و گرما، سردر خانه هایشان ریزش کرد و منزلشان متروکه ماند؟ هر گاه سراغی از آنها گرفته می شود، چیزی جز خاکستر و چیله هایی نیم سوخته از آنها شعله های پر زبانه به جای نمانده است. من علت این ارتداد یا نیمه راه بودن را در بسیاری از آن سر خوردگان، در این حکایت مولانا یافتم. (جلب مشتری روستایی.)
در حکایتِ "فردی که در حال چله نشینی خواب دید که توله سگ هایی در شکم مادرشان سرو صدا می کنند."
اما قبل از آن برای باز کردن مطلب، به خاطره ای از صندوقچه خاطراتم می پردازم.
روزگاری در جوانی به دلایلی یک سال به کلاس رزمی رفتم. روز اول و دوم چند نفر بر سرم ریختند و در وعده های مختلف کتک سیری به من زدند تا مقاوت و درجه تحملم را محک بزنند. روز سوم مربی من، مرا در گوشه ای جایم داد و گفت: " به بقیه نگاه کن و مشت بزن! " مدت دو روز من به بقیه نگاه می کردم و مشت به هوا و یا به کیسه پرت می کردم. هر وقت استاد از کنارم رد می شد بازویم و مشتم را گرفته فشار می داد و می گفت: " مشتت پر نیست. لاف است!" من درک نمی کردم که او چه می گفت و همواره فکر می کردم مثل بقیه شاگردان قدیمی ضربه می زدم و شاید هم بهتر! چون از فرم بدنی خودم آنقدر مغرور بودم که حواسم به واقعیت داستان نبود! آنقدر به من گفت مشتت پر نیست و لاف است که کلافه و نا امید شدم. سرانجام به شک افتاده و از استاد در مورد اشکالم پرسیدم؟ او گفت : " این کافی نیست. باید غرورت بشکند تا جوابت را بدهم!" روز بعد مرا صدا کرد و گفت: " پنج اصل را رعایت نمی کنی! اول اینکه غرور داری و این باعث می شود وسط راه ببری. دوم اینکه تو به تهاجم فکر می کنی در صورتیکه این ورزش در جوهره اش دفاع است. سوم باید یاد بگیری که تمام انرژی را در دو قوس غضروفی مشتت هایت جمع کنی . چهارم باید یاد بگیری که عکس العمل عنصر مقابل را چگونه دفع کرده تا به تو ضربه وارد نکند. و آخر هم اینکه به پدیده ای به نام استاد باور داشته باشی و در برابرش به گونه ای ظاهر شوی که انگار هیچ چیز نمی دانی!" او دامه داد: " حالا بگو ببینم اشکالت چیست؟" سرم را پائین انداختم گفتم : " اینکه هیچ چیز نمی دانم!"
وقتی متوجه شد که من با صداقت تمام اشکالم را به زبان آوردم، بیشتر به من نزدیک شده و حتی بیشتر از بقیه رویم انرژی می گذاشت.
چیزی که او گفت را شش ماه بعد دریافتم چون مشتی که شش ماه درد را تحمل کرده بود و پشتوانه اش غرور کاذب شکسته ای بود، دیگر لاف نبود.
ابتدا به تشریح دو بیت بالا می پردازم و سپس ادامه حکایت مولانا را آورده و به تجربه مذکور خودم و دیگر نظراتم گره می زنم.
«شرح: بنده خدایی جهت سیر و سلوک عرفانی در اشکاف چله نشینی نشسته بود. خوابش می برد و در خواب می بیند که در راهی سگ حامله ای می گذرد و توله سگ ها در شکم آن سگ مادر سرو صدا می کنند در حالی که دیده نمی شدند.»
بــس عجــب آمــــــد ورا آن بانـــــگها سگ بچه اندر شکم، چون زد نــــدا؟
ســگ بـچــــه اند شـــــکم ناله کنان هیـچ کس دیـدست این اندر جهـان؟
چون بجست از واقعه آمد به خویش حیرت او دم به دم می گشت پیــش
در چله کس نی که گردد عـقده حل جز کــــه درگـــــــــاه خــــدا عزوجــــل
« برایش آن صداهای توله سگ ها خیلی عجیب بودند! چه کسی دیده سگ را توی شکم مادر بزنند و آن هم ناله کند؟ وقتی از خوب بیدار شد، ذهنش به هم ریخته و مدام می گفت: « توی چله هیچ کسی مشکلش حل نمیشه مگر چله در درگاه خداوند باشد، نه چله دیگر.»
در ادبیات و عرفان مولانا هر کاراکتری نقش های متفاوتی دارد. در این حکایت سگ عنصر تمثیلی به مثابه نفس و "من" می باشد که درست در نقطه مقابل عنصر الهی و منش حقیقی انسان قرار دارد و توله سگ ها همان اجزاء متشکله نفس می باشد که به طور پراکنده در ذهن و ضمیر انسان به صورت مزاحم ایفای نقش می کنند.
گفت یارب زین شکال و گفت و گو در چــــله وامانــــده ام از ذکـــر تــــو
پر من بگشــــــای تا پران شـــــوم در حدیقه ی ذکر و سیبستان شوم
آمـــــدش آواز هــــــاتف در زمـــان که آن مثالی دان زلاف جاهـــــــلان
کز حجاب و پرده بیـــرون نامــــــده چشم بسته بیهوده گویان شـــده
« خدایا این صدا ها و حالت های عجیب و غریب موجب شده است از ذکر تو وابمانم. پرم را بگستر تا بپرم و از این پارازیت های ذهنی و نفسانی خلاص شوم و به باغ و سیبستان پرواز کنم! به او الهام شد که آن صداها همان لاف آدم های بدون مایه و تو خالی است که هنوز سر از تخم بیرون نیاورده و چشمشان باز نشده صاحب نظرند و حرف می زنند. تو داری چشم بسته لاف می گویی!»
بانگ سک اند شکم باشد زیان نه شکار انگیز و نه شب پاسبان
گرگ نادیـــــــــده که منع او بود؟ درد نادیده که دفع او شـــــــــود؟
از حریصی وز هوای ســــــروری در نظر کند و بلافیــــدن جــــــــری
از هوای مشتــــــــری و گرم دار بی بصیــــرت پا نهـــاده در فشــار
ماه نا دیده نشــــانها می دهد روستایی را بدان کژ مـــــــــی نهد
« بانگ سگ اندر شکم دارای زیان و ورشکستگی است. نه می تواند شکاری کند و نه در شب تیره، نگهبانی و مسئولیتی را می پذیرد. وقتی گرگی را نمی بیند چطور دفع آن کند؟ وقتی دردی را نمی بیند چطور درمانش کند؟ همه اینها از حرص و هوای طلبیدن قدرت و برتری طلبی است. به کرسی نشاندن "من ای" که فکر می کند در مرکز عالم قرار دارد. اقیانوسی است به عمق یک سانتیمتر. دیکتاتوری که نظر فقط نظر اوست! در لاف آ مدن رو دست ندارد! در دنیای بازار گرمی و پیدا کردن مشتری های صد تا یک غاز غوطه ور است، در حالی که چیزی بارش نیست، پا در یک کفش کرده که حرفش آیه است و دیگر هیچ! خودش ماه را ندیده ولی روستایی ساده را در دیدن آن اغفال می کند تا حتی از ماهی نشان می آورد، که در آن تصویر های جور و واجور است!»
در اینجا باز خاطره ای را ازخودم بگویم: "عموی بسیار مومنی داشتم که هر سال شب قبل از عید فطر چندین نفر همسایه و فامیل را جمع کرده و به پشت بام می برد تا پس از غروب آفتاب، هلال ماه نو را در خط الراس با شکوه کوه های قره قاچ در کوهپایه های دماوند رویت کنند. یک سال که من ده سالم بود همراه آنها به پشت بام رفتم. در میان شور و تلاش جویندگان هلال ماه، به سرم زد آنها را سر کار بگذارم. با انگشت اشاره کردم و گفتم: من هلال ماه را دیدم! عمویم که بسیار با ایشان رودر بایستی داشتم خوشحال، نشانی آن را می خواست و مدام می گفت: کو؟ کو؟ در این بین زن دایی ام که زنی مهربان و علاقه زیادی هم به من داشت با کاسه آبی در دست و صلوات گویان، مدام، می گفت: بروید کنار این پسر دروغ نمی گوید! کجاست زن دایی جان؟ کو؟ همه به انگشت من و نقطه ای در دور دست ها بر روی خط الراس که به آن اشاره می کردم خیره شده بودند ( زیرا در آن هنگام به طور معمول ماه در حال غروب کردن بود). داستان طوری پیش رفت که جرات پس گرفتن حرفم را نداشتم. آنها که با رویت ماه توسط چشمان من! دست از سحری درست کردن شستند و روی حرف من حساب کرده و روزه شان را می خوردند، فکرش آزارم می داد. کلافه شده بودم. نمی توانستم حرفم را پس بگیرم زیرا خدا می دانست چه بر سرم می آمد. پاسی از شب گذشته بود که مادر بزرگم را کناری کشیدم و لرزان گفتم: ببین من دروغ گفته ام. من هلال ماه را ندیدم و شوخی کردم. او مرا بسیار دوست می داشت و به همین خاطر به رویم هم نیاورد. فقط به من گفت: بی غیرت خجالت بکش! مادر بزرگ کمی سکوت کرد. بعد به همه اعلام کرد فلانی چشم درد دارد و ماه را اشتباه دیده و آن سنگی در خط الراس کوه بیش نبود. او مرا نجات داد اما خوشبختانه فردا عید بود و از منبع دیگری اطلاع داده بودند که روزه تمام شده است."
از بـــرای مشـــتری در وصـــــف مـــــاه صـــد نشـــان نادیـــده گویــد بهر جــــــاه
مشتری کوخـــود سود دارد یکیســـت لیــــــک ایشـــان را درو ریـــب و شکیست
از هـــوای مشتـــری بــــی شــــــکــوه مشتـــــری را بــــاد دادنـــــد ایــــن گـــــروه
مشتــــــری مــــاست الله اشــــــــتری از غــــم هــــــــر مشتـــری هیـــن برتـــر آ
مشتــــریی جو که جـــویان تـــــوست عـــــالــــم آغـــــــــاز و پـــایــــان تـــوســت
هین مکش هر مشتری را تو به دست عشــــق بازی بـــا دو معشوقــــه بَدســت
در این شش بیت، سخن از جذب مشتری است. جذب خریدار است. خریداران و مشتریان دو گونه اند. مشتریانی که با گرم شدن بازار مکاره جذب می شوند. مشتریان شک دار و روستایی که به دنبال سرو صدا در اطراف لاف ها گرد می آیند، و دیگر، مشتریانی که حقیقی اند. جویای جنس ناب و اصل می باشند و در این میان یکی پیدا می شود که جنس های تو را یکجا می خرد و تو را از نگرانی می رهاند. مشتری خوب و سود دار را تو به دنبالش نمی روی. اوست که به دنبال تو می آید. آن هم یکی بیشتر نیست، الله. دائم مشتری را با دستانت به سوی خودت نکش. این دو گونه مشتری را در پیش روی داری اما نمی توان با هر دو گونه آنها عشق بازی کرد.
زو نیابی سود و مایه گر خَـــرَد نبودش خود قیمت عقــــل و خـــرد
نیست او را خود بهای نیم نعل تو برو عرضـــه کنــی یاقوت لعــــل؟
حرص کورت کرد و محرومت کند دیو هم چون خویش مرجومت کند
از آن مشتری روستایی سودی عایدت نمی شود. او از قیمت عقل و خرد چیزی سرش نمی شود. او خودش وجودش نصف نعل بی ارزش هم نیست آنوقت تو گوهر حقیقی خودت را به او عرضه می کنی؟! حرص تو را کور کرده و دیو هویت پلید (من) تو را مثل خودش سنگسار کرده است. این همه قیل و قال می کنی تا بنجل های خودت را بفروشی در حالی که مشتریان و دستک زنان خریدار پوشال، سودی به تو نمی رسانند.
هم چنانک اصحاب فیل و قوم لوط کردشان مرجوم چون خود آن سخوط
در اینجا مولانا چشم انداز بد و تیره ای را تصویر می کند که بسیار نگران کننده است. فروش بازار کاذب گسترده شده است. جامعه به لاف و لاف زدن فرو رفته است. خطر انحطاط به گوش می رسد. مشتری خوب در بازار است ولی فروشنده ای پیدا نمیشود که بر سر گوهر حقیقی خویش با او معامله کند. همه جای بازار لاف و عرضه کالای بنجل است! سر انجام زمان، زمانِ تهی شدن انسان از انسانیت و گوهر های با ارزش خویش است و این منطق حاکم بر بازار است. بازار خالی از جنس اصیل و گوهر حقیقی الهی است. سرنوشت اصحاب فیل در کمین است. سر انجام قوم لوط در چشم انداز است.
مشتری را صابران دریافتنـــــد چون سوی هر مشتری نشتافتند
آنک گردانید رو زان مشتــــری بخت و اقبــــال و بقـــا شد زو بری
ماند حسرت بر حریصان تا ابد هم چو حال اهل ضروان در حسد
آنانکه سوی هر مشتری نشتافتند و صبر کردند، مشتری واقعی به سویش آمد و حسرت آن در دل کوردلان بازاری صفت ماند.
حسرتی که بر دل حسودان اهل ضروان نشست. ( حکایت اهل ضروان، حکایت دیگری از مثنوی است که خواندن آن را در مثنوی به عهده خود عزیزان وا گذار می کنم.)
سخن مولانا وصف حال دنیای کنونی است. دنیای تهی از ارزش های انسانی و اخلاقی است. بازاری است که مشتریانش تکه نعل بی ارزشی هم در جیب ندارند. این ویژگی را در تمام صحنه ها می توان یافت. و برای من محسوس تر از همه در صحنه عرضه تئوری ها و نظریه می باشد و به دنبالش ورشکستگی و فشل شدن و جا زدن آنهاییکه بازارشان گرم نمی شود.
حق یارتان