تبليغاتX
نسیم سحرگاه دماوند در لابلای شقایق ها

دماوند

دماوند  سرزمین کودکی من است. سرزمین روزهایی که هنوز آنقدر بالغ نبودم که درک کنم بزرگتر از آنجا نیز وجود دارد، وطن نیز هست، قاره و زمین و کائنات نیز هستند. هر گستره دشتی، هر عظمت کوهی و هر افسانه شیرینی که از بزرگان می شنیدم، کلیشه تصورم را بر روی کوه ها و دامنه های دماوند می گستراندم و چند پیچ آنطرف تر برایم از اسرار بود. گویی در پشت کوههای البرز جهانی دیگر نبود و آفتاب از دل قله ای بالا می آمد و در دل قله دیگری فرو می رفت.

در دنیای جمع و جور من، انسانیت در دستهای سنگ پا گونه کشاورزانی خلاصه می شد که لطافت نوازش آنها از هر دستی لطیف تر بود. انسانیت در دست های یخ زده مادرانی خلاصه می شد که بدن قید و شرطی در سرمای زمستان رخت می شستند. در چهره های  پدرانی که لبخند در جویبارهای چین و چروکشان محو می شد.

بر جداره سرخ و سفید سیب های آنجا گاه لکه هایی هم دیده می شد که خریدار بزرگوارانه از آن می گذشت. کرم خوردگی هایی که همواره تاریخ با تواضعش آن را پوشیده داشته است.

در اوراقی که زیرِ زیر انداز شرم مخفی است چنین نگاشته شده است. دماوند دورانی سرزمین گبرهای حریص و زرپرست، دورانی سرزمین جهودان گاو زر پرست (منظور یهودان مذهبی نیست)، دورانی سرزمین حاجیانی که کعبه شان بازار و صفا و مروه شان سرمایه و سود و اکنون سرزمین زمین خوران مستی که گوش به زنگ یک زلزله چهار ریشتری در تهران هستند تا زمینشان قیمت گیرد. ادبیات سرزمین ما نیستان را در دفتر زرینش نمی نگارد.

دماوند در طول تاریخ، همواره آغوش باز و سفره گسترده ای برای مهاجرین بود. سرای امنی برای آنانکه هیچ جایی برای زندگی نداشتند. مأمن غریبانی که تارک وطن بودند. در گدار به گدار و شیار به شیار این سرزمین آرامگاه فراریان و تبعیدیانی است که از شرق و غرب می آمدند. هر کس شقایقی، لاله ای و بنفشه ای از سرزمین خویش به آنجا آورد و در دامنه های دماوند فرو نشاند.

گویی شیطان سرو کارش با آنجا نبود و اگر هم پیدایش می شد چون ضحاک در بند می شد. تناقض گیری نکنید. گبرها، جهودان، حاجیان بازار پرست و زمین خوران گذرا بودند و رفتند و خواهند رفت. تنها چیزی که باقی است سپیدی دلها است که با سپیدی قله دماوند گره می خورد.

حصارها بشکنیم.دماوند سرزمین همه است هر که را که نامش انسان است. هیچگاه به یاد ندارم غریبه ای آنجا وارد شد و مورد آزار قرار گرفت. هیچگاه دو روستا  را نمی یابی که از یک نژاد باشند. کرد، ترک، لر، خراسانی، عرب، اصفهانی، مازندرانی و اقوام اصیل  (تات ها) و... هیچگاه زبان مشترک بین اقوام پراکنده یافت نمی شود. گذشته ها لطیفه ها در مورد اقوام دیگر بسیار شنیده می شد اما هیچ کدام محتوی نفرت و کینه را در درون نداشت.

دماوند نوک پرگار وطن و وطن پرستی بود. عجیب اینکه هر که آمد در آنجا ریشه کرد و روزیش رسید و زادگاه خویش را فراموش کرد. همین تفاهم جمعی و منطقه امن باعث شد که در طول تاریخ دماوند کمتر مورد تعارض واقع شود.

روزگاری که من کودک خردسالی بودم، اشخاص غریبه  زیادی وارد منطقه ما می شدند و دیار خود را فراموش می کردند بنای اقامت را می گذاشتند. نمونه ای را بیاورم. فرد میانسالی بود که  نامش علی بود. او بسیار فقیر بود و در کاروانسرای متروکه ای به سر می برد. هیچکس از زادگاهش نمی پرسید و تا پایان عمرش هیچکس متوجه نشد چگونه به آنجا ختم شده بود. هر وقت مادر بزرگ نان می پخت، کسی جرات نداشت به پنج تای اولی دست بزند. آنها از آن علی بود.او رهگذر بود ولی آخرین نقطه سفرش منطقه ما بود و در همانجا هم اقامت گزید. به علت ناراحتی روحی نمی توانست کار کند از این رو معاشش را مردم تامین می کردند.

روزگاری هیچ باغی حصار نداشت. هیچ دربی قفل و بست نداشت و هیچ حقی مورد تجاوز قرار نمی گرفت.

هنوز طنین سازهای ابوالحسن صبا ها، محجوبی ها، جلیل شهنازها و سایر استادان موسیقی، در دشت مزار، روح افزا، حصارک و باغهای کیلان و فیروزکوه و تمامی سبزه زار ها و گلزارها ی منطقه به گوش می رسد. هنوز زیر انداز آنها زیر درختان آلوچه با گلهای سفید بهاریشان گسترده است. عشق زدودنی نیست.

اکنون چهره دماوند تغییر کرده است. همه جا حصار، همه جا حدو مرز و همه جا (محدوده من) زمین خواران که چون موریانه به جان عمود دماوند افتاده اند. ویلا های لوکس و لوس، مجتمع های انتفاعی و سود آور، باغهای مخوف و مافیایی چون کرم به گلبن های شقایق سرزمین من افتاده است.

می گویید نه، فقط روی کلمه دماوند در گوگل کلیک کنید نتیجه بگیرید در کدام منطقه در ایران آگهی های بنگاه های معاملاتی و خرید و فروش زمین و باغ به این گستردگی می یابید؟

اما شک نکنید روزی این دکانها بسته خواهد شد و دماوند تفریحگاه و تفرجگاه تمامی مردم خواهد شد.

حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 1:39 | Balatarin Donbaleh

 

یونس، جدال عشق و نفرت

گفتار را با ترجمه اشعاری از عارف بزرگ ابن عربی آغاز می کنیم:

اینــــــــــک دلـــــــــم دریـــــــــاســـــــت

هر نقــــــش و رنگــــــی را پذیرفتــــــــار

گلگشت زیبایان، کنشت راهبان، بتخانه بودائیان، بیت الحرام حاجیان

تـــــورات و انــــــجیل، اوســـتا و قــــــرآن

اینک مرا جز مهر، آئین و کیشی نیست

هر جا که مِهر آنجـــاست، آنجا بوَد رویم، آنجا بوَد رایم، آنجا بوَد راهم

یوناهیسم یا جوناهیسم و یا به عبارتی در مکتب عرفانی مذهبی خودمان «یونسی»، همان پا پس کشیدن از رسالت و مسئو لیت است. هدفی را در پیش گرفتن و در میانه راه پا پس کشیدن است. چیرگی خشم و عصبیت بر صبر و عطوفت است. راهبری جمعی از رهروان و در پیچ ناملایمی چرخش نمودن و وادادن است.

پیغمبر یونس در مزامیر یهودی و انجیل و قرآن سنبل بحث کردن با خداوند، قهر کردن، کوتاه آمدن، ناامید شدن و فرار از مسئولیت است، و سپس پاسخگو بودن در اعماق تاریکی (شکم ماهی) و به دنبالش استغاثه و زاری و سرانجام مقهور قدرت عشق و رحمت شدن و باز گشت به ساحل تداوم مسئولیت ها است.

حضرت یونس تنها پیغمبر قوم بنی اسرائیل است که خداوند به او می گوید که به جای آنکه به نجات بنی اسرائیل فکر کند، به نوع انسان بیندیشد. به او ماموریت داده می شود که به نینوا مرکز آشوریان، این خونین ترین دشمنان قوم یهود برود و آنها را به رافت و عطوفت دعوت نماید. کاری بس خطیر و متناقض که از یک روشنگر عقلایی نیمه راه و محافظه کار بر نمی آید. ماموریتی که تا پایان آن باید رنج دید و ادامه داد و صبر نمود.

به او ماموریت داده می شود که از نقطه ای در سواحل دریای مدیترانه با پای پیاده به سوی کناره های آغازین خلیج فارس، به سرزمین نینوا وارد شود. توشه برگیرد و به سوی شرق و روشنایی  که اسیر ظلمت خدایان خشم و نفرت گشته بود، عازم شود.

یونس نبی به علت رسوبات نژادی و اصلح شناختن قوم بنی اسرائیل از رسالتش کوتاه می آید. مردمی که به این رسالت و روشنگری نیاز داشتند را تنها گذارده و به سان روشنفکر ناسیونالیستی که کم می آورد، قهر می نماید.  با بحث و جدل دگماتیک و متعصبانه از خداوند روی برتافته و بر خلاف ماموریتی که به او ارسال شده بود، در همان نقطه (در سواحل مدیترانه) سوار کشتی می شود و در جهت عکس  طلوع آفتاب عزم سفر به (ترتیش) در منتهی الیه سرزمین اسپانیا می نماید.«در آن دوران که قاره  آمریکایی در آنطرف کره زمین متصور نبود، (ترتیش) حد پایانی دنیای آن زمان در طرف غرب بود. نقطه ای که خورشید به دل تاریکی فرو می رفت. (برداشت از خود من است)»

پس از این فرار، یونس دچار بحران می گردد. با تلاطم سرسخت و مرگبار روبرو گشته و سرانجام به عمق تاریکی ها فرو می رود. او سه روز به زندان مخوفی در دل یک ماهی بزرگ گرفتار می شود. روشنگری گریخته از انسانهای نیازمند، اکنون به دام افتاده است. او که سودای سواحل آرام غرب را در سر داشت، اکنون پایش گیر کرده است. یونس پیامبر با شعار فردی و ناسیونالیستی ناهمگون با رسالتش (من، مال من، به من) به اندرون هاویه ای (گودال تاریک و عمق) هبوط کرده است.

چه باید می کرد؟ چه گزینه ای پیش روی داشت؟ چگونه باید از شکم ماهی خارج می شد؟ چگونه می توانست خود را از گودال تاریک بحرانهای جزمی، تعصب، غضب و نفرت رها نماید؟

یونس به خود می آید و به دعا می پردازد. جدال با من ذهنی آغاز می شود. مبارزه ای  فشرده و سرسخت جهت خروج از جهنم خشم و نفرت را به خود می پذیرد. آنقدر که در پایان روز سوم در هم شکسته، متنبه و تسلیم، خود را به نیروی عشق می سپارد. ماهی یونس را دوباره به سواحل رسالت و مسئولیت پرتاب می کند. ترشیش را فراموش کرده به ارتفاعات سرزمین نینوا باز می گردد. آشورهای خشن و سفاک با آمدن یونس به شهر از اندیشه خود دست شسته، بازگشت نموده وجامه نو پوشیدند و مقدم عشق و رحمت را گرامی داشتند.

جالب است بدانیم که جهودان سامری و یهودیان اقتصادی که عقاید فناتیک مذهبی دارند، در داستان یونس نبی، به خداوند اشکال می گیرند که چرا یونس را به خاطر دفاع از نژاد خود و طفره رفتن از پذیرش عشق به بنی آدم تنبیه نمود.

یوناهیسم را در اندیشه بسیاری می توان حس کرد. بسیاری از نویسندگان وطنی، وبلاگ نویسان، روشنفکران و داعیان آزادی که بعضا انسان های صادق و بی منافعی هم می باشند در پیچ تند تاریخ قلم را شکسته، شمشیر غلاف کرده و زبان به بدگویی مردم گشوده اند.

 « این مملکت باید ویران شود! این مردم شعور نداشته و فرق بین خر مهره و مروارید را نمی دانند! باید فساد همه جا را سر بگیرد تا درست شود! آهای عالمان، آهای فرهیختگان، آهای پیش قراولان، تلاش بی فایده است! بیایید کشتی برگیریم و خود را به ساحل نجات، به ترشیش غرب برسانیم! آهای روشنفکران، منادیان خرد، اسطوره های راهبر، از کشتی جا نمانید! بگذارید همه چیز ویران شود. فقط خود را نجات دهید!»

در حالیکه همه چیز بر اساس سیر طبیعی خویش و بر اساس حکمت بسیار عمیق و زیبایی پیش می رود. فقط آب به لانه مورچگان و باد به لانه عنکبوتان افتاده است. در این برهه که مردم به درستی راه خود را پیش گرفته و عاشقانه ره صد ساله می پیمایند، یونسی ها  آیه های یاس و نفرین کن فیکون شدن را سر میدهند، آنهم با چنان خشم و غضبی که گویی فقط همان شعار (من، مال من، به من) را سر می دهند.

این ندا چیز دیگری جز طلیعه پالایش و تعیین تکلیف نیست. آغاز هبوط  پشت کنندگان به مردم در شکم تاریک ماهی تاریخ است. به یاد آمدن جهت خورشید است. باید عاشق بود. باید صبور بود. باید صفت رحمت خداوندی را داشت تا لایق خانه مردم بود.

سخن را با ذکر قرآنی دراویش یونسیه (مریدان پیر مراغه ای) یا همان ذکر حضرت یونس در بطن ماهی به پایان می برم.

«لا اله الا انت سُبحانک انّی کنتُ منَ الظالمین»

«خداوندا توهستی و عشق و رحمت و عطوفتت و غیر از آن چیزی نیست. این منم که در ظلمت خشم و نفرت و کینه گرفتارم»

هر جا که مهر آنجاست، آنجا بود رویم، آنجا بود رایم، آنجا بود راهم.

حق یارتان  

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 21:1 | Balatarin Donbaleh

به یاد عموی زنده یادم

بهار عرفان و پاییز فلسفه را در جوهر خویش دارند.

دو هفته پیش، از کانال های خبری اعلام شد که فردا و پس فردا باد پاییزی نسبتا شدیدی در سراسر سوئد وزیدن خواهد کرد. فردای آن روز توی بالکن خانه ایستاده بودم و به تکانهای شدید درختان نگاه می کردم. درست فردای همان روز از همان نقطه با ناباوری دیدم که درخت های سرسبز دیروزی رنگ عوض کردند و برگ هایشان به زردی گرائیدند. اولین بار بود که شاهد چنین تغییر آنی بودم. با زردی این درختان یک احساس سنگینی نا خوشایندی در خودم حس کردم. گویی ذهنم قفل و فضایی چون افسردگی وجودم را فرا گرفت. براستی خودم هم اولین بار بود که یک تغییر آنی را در خودم حس می کردم. از آن پس در طول چند شب خوابهای پریشان می دیدم و همواره خبرهای بد و ناگوار برایم می رسید.

دستم به نوشتن نمی رفت و هرگاه می خواستم چیزی بنویسم، بلافاصله منصرف شده و پاک می کردم. گویی کلمات و جملات بی رمق گشته و کز کرده  بودند. باد پاییزی خود را به صندوق واژه ها نیز تحمیل کرده بود.

عمو های من با مرحوم پدرم شش برادر بودند. دوران کودکی و نوجوانیم در منزل آنها سپری می شد. گلّه ای از دختر عموها و پسر عموها بودیم. گویی خداوند مشتهای بزرگی از عشق را در این منزلها پاشیده بود  آنقدر که توان جمع کردن آن را نداشتیم. هر عمویی بوی عطر ویژه خودش را داشت. بیست و پنج سال در غربت در آرزوی بازگشت به منزل گرم و با حرارت عموها گذشت. دانه دانه آنها در بادهای خزان به زیر خاک رفته و به سر منزلی دیگر شتافتند، اما من هنوز در انتظار بازگشت به منزل آنها تیغ بر چوب خط گذر زمان می زنم.

هر از گاهی زنگ تلفن به صدا در می آید:

- " یک موضوعی را می خواهم بگویم، ناراحت نشی! آدم باید قوی باشه! می دونی ما همه می میریم!"

-"چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ باشه من پوستم کلفته فقط بگو چی شده؟"

-" هیچی می خواستم بگم فلان عمویت رفت. پدرت رفت. دایی ات رفت. عموی دیگرت هم رفت. فلان آشنا رفت..."

چند روز پیش زنگ زدم  تا حال عموی چهارم را بپرسم. مدتی بود از بیماری رنج می کشید. یکی از آن طرف تلفن با صدای گرفته ای گفت: " کسی اینجا نیست، همگی رفته اند بهشت زهرا. عمویت رفت."

 معمولا در مراسم عروسی و عزا،  دوستان و آشنایان فیلم برداشته و برایم می فرستند. هرگاه دوربین به سمت عمویم می رفت، صورتش را جلو می آورد تا داخل دوربین را ببیند. آنقدر برایم دلتنگی می کرد گویی احساس می کرد من درون دوربین جای داشتم. چند بار تکرار می کرد: "عمو جان کجایی؟"

رفتن او برایم سخت نبود. جای خالی او برایم سخت بود. خاطرات با او بودن در بالای صخره های چشمه علی، شاه عبدالعظیم مرا آزار می داد.

آن روز را با خلاء او متاثر، درخود و افسرده به سر بردم. روز بعد بر خاستم. اسیر بی رحمی پاییز نباید شد. خرقه زرد می توان پوشید ولی جامه سیاه هرگز.

بهار عرفان است و پائیز در اندرون خویش فلسفه را می پروراند.

بهار خود را در دل و روح انسان جا می کند. به دنبال دریچه و در و دروازه نمی گردد تا وارد شود. در بهار کسی دستان در پشت، قدم نمیزند تا به فلسفه وجودی ترنم قطرات، رقص گلها، ترانه و نغمه پرندگان، فکر کند. بهار فلسفه ای ندارد زیرا با عقل میانه ای ندارد. همه جا نور است و جوانی و پاشش عشق.

پاییز تو را به اندرون و اعماق چرا ها می برد. به تفکر، به چرایی و به پاسخی منطقی فرو می برد.

بهار علت و پاسخی به یک چرایی است. زایشی از دل افسردگی و سیاهی و انجماد است. موومان رقص آوری در دل یک سمفونی پر پیچ و خم و معنی دار است.

من بوالعجب جهانم در مشت گل نهــانم            در هر شبی چو روزم در هر خـــــزان بهارم

آن کس که به دنبال پاسخ و چرایی نیست، خزانی را نخواهد دید. در دل خاک نهان است اما در جوهره اش نور و شکوفایی بهار است. همواره حیات و عشق از دل سیاهی ها در حال جوانه زدن است.

لیــــک بگریــــــزیــــد از ســـــرد خــــــزان              که آن کنــد کـــــــــو کــــرد با بـــــــــاغ رزان

آن خزان نـــــزد خدا نفس و هـــــــواست              عقل و جان عیـــن بهـــارست و بقــــاست

خزان همان است که ما در نفس، ذهن و فکر خود بافته و باغهای پر طراوتمان را به زردی و فنای آن می سپاریم. در حالی که انسان در ذات خویش بهار، عشق و شکوفایی را می پروراند.

در دل خزان وطن بهاری سبز در چشم انداز است. خمره ها را از سردابه ها بیرون آریم و تنبورها را کوک کنیم. زیباترین سروده هارا بنگاریم و دامن های رقص بدوزیم. آتش برافروزیم و در این سردی خزان دل ها را گرم نمائیم.

آب زنید راه را هین که نگار می رســد                مژده دهید باغ را بوی بهـــــــار می رسد

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 0:53 | Balatarin Donbaleh

آخرین گره   The last knit   

قبل از آنکه وارد داستان (درگیری ذهن) شویم، انیمیشن (کارتون) موجود را یکبار به دقت نگاه کرده، به جزئیات  حرکت این خانم بافنده توجه نمائید. این انیمیشن کاری هنری و بسیار عمیق از خانمی به نام «لائورا نیو وومن Laura newvovmen» از کشور فنلاند می باشد که محتوی شیرین و پر ارزش روانشناسی دارد. عنوان این انیمیشن آخرین گره یا آخرین پیوند می باشد که در ادبیات ما همان مفهوم لب پرتگاه یا آخر خط را میرساند. در اینجا آخرین گره کلاف این خانم بافنده را به اشعار زیبا و عمیق مولانا گره زده و در پایان با قیچی این خانم بافنده سعی می کنیم بافته  های ذهنی مان را قیچی کنیم.  

 

آنچنان كه عـــــــور اندر آب جَست                   تا در آب از زخم زنبوران بــــــــرَست

میكند زنبـــــــور بر بـــــالا طـــــواف                  چون بر آرد سر، ندارندش معــــــاف

 آب ذكر حق و، زنبور ایـــن زمـــــان                  هست یاد این فلانـــــه و آن فــــلان

 زین فلان و آن فلان بگـــذر همـــی                 گرت زآبِ ذکر حــــــق بایـــد دمــــی

 دم بخور در آبِ ذكر و صبــــر كـــــن                  تا رهی از فكر و وسواس كهــــــــن

  بعد از آن، تو طبـــع آن آب صفــــــا                خود بگیری، جملگی سر تا بــــــه پا

  آن چنـــان کز آب، آن زنبــورِ شــــر                می گریزد، از تو هم گیـــــــــــرد حذر

بعد از آن خواهی تو دور از آب بــاش               كه به سرّ هم، طبع آبی خواجه تاش

پس كسانی كز جهان بگذشته انــد                لا نیند و، در صفات آغشتـــــــــــه اند

در صفات حق، صفات جمله شــــان                همچو اختر پیش آن خور، بی نشان

بی نشان از خویش و با آن دلنشین                از کمال قرب معنـــــی همنشیــــن

در اشعار بالا مولانا از بافته های نفس سخن می گوید. از زنبورهایی که مدام در حال حمله به ذهن سرگردان آدم برهنه  می باشند. یاد این فلان و آن فلان و وسواسهای کهنه و بی مقدار مدام در نفس و ضمیر جولان می دهد و فکر را اسیر یک دور باطل گزنده و خورنده از نیش زنبورهای «من» ساخته خود می کند.

ذکر و مراقبه چون آب پاک کننده است، و این خود بخود و بطور آنی و لحظه ای کارکرد ندارد بلکه لازمه اش اراده، صبر و پرداختن بها را طلب می کند. از شر حمله زنبورها باید به زیر آب رفت و آب نوش جان کرد که همان یک سویه کردن ذهن و سوار شدن بر آن و به دست گرفتن کنترل از طریق ذکر، مراقبه و تلاش پی گیر و جدی می باشد. ذهن را باید از لغزش و پریشانی نجات داد. سر انجام خود آگاه فرد به سان آب، پاک و پاک کننده می شود و زنبورهای ذهنی مزاحم از آب دور شده و دیگر انباره ذهنی وجود ندارد که آماج نیش ها واقع شوند. به عبارت دیگر این مخزن و انباره از آب پاک و جوهر پاکیزه انسانی پر شده است. پر شده از نفسی مطمئن و رها که دیگر جایی برای هرز بافته های ذهن باقی نمی گذارد. در انیمیشن خانم بافنده، قیچی نقش انفصالی و قطع کننده هرز بافته های ذهن را دارد که به گونه ای همان نقش آب را ایفا می کند.                                                                

مولانا در اینجا به برهنه می گوید: زمانی که دیگر ذهن، خود طبع آب را گرفت، حالا از آب بیرون آی! زنبوری دیگر بالای سرت جولان نمی دهد. نیش های پشیمانی گذشته و پریشانی آینده ای دیگر وجود ندارد. این فلان و آن فلان هم فرمان و کنترل ذهن و فکر را به دست نمی گیرد.

 سرانجام آنکه، فرد از «من» و بافته های ذهن و کلافهای پیچیده آماده در بازار جهت بافتن رهایی می یابد. فکر خلاصی یافته و از جهان قید و بندها و وابستگی ها آزاد می گردد. ذهنِ درگیر و معتاد هم، نیست و محو می شود. فرد در یک هست حقیقی و الهی شناور می شود که مثل ستاره در عین حالی که وجود دارد ولی در تابش خورشید وجود عینی ندارد و این عین رهایی است. وقتی انسان از عنصر بافنده ذهن خالی است، نشانی از «من» نداشته بلکه با «او» هم نشین می گردد.

در این انیمیشن بانوی بافنده وقتی از بافته های ذهنی رهایی می یابد، قیچی را بر داشته ابتدا به چیدن ناخن خویش که هم سو و هم هویت با شال بافته اش گشته، پرداخته و از آن پس با تجربه ای عملی به اطراف خود می نگرد تا قیچی را در جهت قطع وابستگی های دیگر بکار بگیرد. وسیله کار آیِ فراموش شده ای که تا آن موقع زیر پایش افتاده بود و هرگز به کار کرفته نمی شد.

عزیزانی که موفق به دیدن این انیمیشن می شوند، می توانند یک برداشت سورآلیستی در هر زمینه روانشناسی داشته باشند. به عنوان مثال یک تصویر روانشناسانه از معتادین مواد مخدر و عادت هایشان که به صورت تصاعدی جسم، روح و تمامی امکانات حول و حوش زندگیشان را می بلعد. در این زمینه نمونه هایی در بخش نظرات سایت خانم لائورا دیده می شود که چند معتاد را تحت تاثیر جدی قرار داده است.

نکته قابل توجه این که مطلب حاضر یک گفتار عرفانی است. وقتی سخن از مقوله های روانشناسی چون ذهن، من، خودآگاه و... به میان می آید، سمت و سویی هدفدار و معرفت شناسانه دارد. کاملا با باورهای بازاری و دکان و دستگاه تکنیکی و بدون سقف و  محتوای دست چندمی که اخیرا به ایران و روسیه وارد گشته  فاصله دارد. باورهای رهایی بخش عرفانی مولانا و دیگر عارفان دین باور  شرقی با ایده های لوس و دست ساز بازاری و دست چندم که به اصطلاح خود طراحان آن ها عرفان به روز شده معرفی می گردد، بسیار تفاوت دارد.

به عنوان نمونه در مقطع کنونی شیوه های « روانشناسی رهایی از هویت ذهنی» و دکان های تکنولوژی فکر در ایران و روسیه رونق گرفته است. دکان هایی چون یوگا، اکنکار، ذن و صدها سکت رنگارنگ با اتیکت های « باباها، راجیو ها، جین جونگ ها و...» ساخته دست سرمایه داری  که دورا نشان در غرب هم به سر آمده، سمت و سویی جز تخدیر افکار و اندیشه ها و هدفی جز در آمد کلان نداشته و بسیاری را به بیمارستان های روانی کشاندند. مراقبه اگر پشتوانه معرفتی و معنوی نداشته باشد، جز نتیجه عکس نتیجه دیگری حاصل نمی شود. در بسیاری از کتابهای نئو عرفانیسم از جنس همان کالاهای چینی، چند بیتی از مولانا را گنجانده اند تا از این طریق سعی نمایند زیراب عرفان حقیقی را نیز بزنند. در سال 2000 دولت سوئد بسیاری از دفاتر این اندیشه های «من» ساخته را به جرم اندوخته کردن پول و فرار از پرداخت مالیات و سوء استفاده های جنسی در سوئد را تعطیل نمود. 

حق یارتان

در صورتی موفق به باز نمودن انیمیشن نمی شوید مي توانید آنرا در این آدرس دانلود کنید.

 

 


 

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 19:53 | Balatarin Donbaleh

                     

من و حلاج

               گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند     جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد 

 

 

 
سامسونیست ها شعاری دارند بر این اساس: " من اگر نباشم می خواهم سر به تن بقیه هم نباشد." سامسونیست کیست؟

سامسون (شا مشون یا شمعون به زبان عربی) از قهرمانان روایات و حکایات کتب مقدس یهودیان است. قهرمانی که او را در معبد فلسطین کور نموده و به چوب عصاری اش بستند و زمانی که درهای معبد را بسته و خود را کاملا غافلگیر دید ، دو ستون اصلی معبد را با بازوانش از جای در آورد تا سقف معبد روی خودش و دشمنانش فرو ریزد.

این عمل سامسون در غالب یک روایت باستانی به قلمرو فلسفه و سیاست راه یافت و در جهت نفی یک اندیشه اقتدار گرایانه و خود محور، به سامسونیست نام یافت. "من اگر نباشم، می خواهم سر به تن بقیه هم نباشد."

در حال حاضر نظریاتی وجود دارد براین مبنا که اسرائیل، ایران و کره شمالی همان سامسون هایی هستند که ستون های معبد فلسطین یعنی همان موشک های اتمی را در دست دارند. سامسونیست صرفا به یک قدرت یا حاکمیت اطلاق نمی شود، بلکه در شکل کوچکتر و محدود تر آن در یک فرد عادی هم می توان جستجو کرد. " من اگر نباشم، می خواهم سر به تن بقیه هم نباشد."

نازیست ها، یا قدرت ها و جریاناتی که ساختار ایدئولوژیکی شان بر مبنای نزاد پرستی و سایر ایدئولوژیهای ابرانسانی « فقط من» استوار است نیز دسته دیگری از فرد گرایان خود محور می باشند که جوهره دیگری دارند. آنها صادق تر، راحت تر و بی پرده سخن می گویند: "فقط من و غیر از من نباید سر به تن کسی باشد."

اما یک «من» اطو کشیده و عاقل تر و درعین حال پیچیده تر  نیز وجود دارد: "فقط من، ولی این منیت «من» در گرو بقای دیگران هم هست. بردگانی که اگر وجود نداشته باشند، «من» وجود ندارم. این « من » زمانی هویت و وجود خارجی دارد که دیگران از نظر جسمی سالم، فعال و بازدهی بالایی برای من داشته باشند. تنها چیزی که این بردگان نباید از آن بویی ببرند، خرد و شک است و بدنبالش فضولی نمودن.

تا اینجا «من»ها همگی فعال، ریسک پذیر و در صحنه حضوری روشن دارند، اما «من» عقیم و ناباروری هم وجود دارد که اگر دنیا را آب ببرد او را خواب می برد. عافیت سلامت هایی که چون کلاغان، ریزه خوار بقیه اند و عمر طولانی دارند. آنها کوچکترین ریسکی حتی به سود فرزند را هم پذیرا نمی شوند. این اندیشه همواره راحت تر از بقیه در خدمت زورمندان قرار می گیرد که در فرهنگ سیاسی ما همان «حزب بادی» خطاب می شوند.

در طول تاریخ «من» های ذکر شده همه در یک جبهه بودند و در یکطرف میز قرار داشتند. طرف دیگر میز چه کسی قرار دارد. آن چه عنصری است که همواره در مقابل این عاقل مردان "بت" قد علم کرده است؟

" من صلیب خود را بر دوش گرفته و بودن انسان ها را تضمین می کنم."

ابو محمد حامد بن عباس، وزیر زیرک و توانایی بود. او حرف آخر را در دربار خلیفه عباسی، المقتدر بی قدرت و ناتوان می زد. سکولار گیتیانه ای که همه را به جز حلاج با خود داشت. صراف هوشمندی که خطر وجود حلاج را بیش از همه درک می کرد. حلاج خواب خوش را از او گرفته و پایه های قدرت عباسیان  را به لرزه انداخته بود.   

آیا براستی  به این اندیشیده اید که چرا حسین منصور حلاج، این عارف فدایی را هیچ کسی حتی شبلی هم نشناخت؟

کمتر عارفانی در طول تاریخ چون حلاج زندگی شان یا در زندان و یا در دربدری سپری شد. کمتر انسانی چون حلاج شکنجه دید. کمتر عاشقی چون حلاج برای معشوق بال و پر زد.

حلاج آزادی انسان را در معارضه بی چون و چرای با صرافان می دید. او حدیث عشق  را صرفا در رهایی خویش نمی دید. به چه کار می آید عرفانی که فقط خود را در این سرای وحدت به کمال رساند و بقیه در جهنم خود بسوزند؟  او بارها به منظور کشف حقیقت و رهایی از عنصر «من» به اطراف خانه کعبه رفت و سالها فارغ از جمع دوستان و مریدان به خود سازی پرداخت. سالها به سرزمین های دیگر سفر کرد. سالها جهت آرامش و دوری از خلایق به زادگاه خود، شوشتر پناه برد. اما گویی این سر شوریده بر سُرسُره ای لغزان قرار داشت که شیب آن به سوی بغداد بود. مرکز خلیفه ها و خلاف های مرسوم آن روزگار. بازار صراف ها و گوساله های سامری. عشق و عرفان و رهایی را در رویارویی و معارضت با خلیفه می دید.

حامد بن عباس کینه شدیدی از حلاج به دل داشت. از چوب زدن های حلاج در لانه و بازار صرافی بغداد و بصره به تنگ آمده بود. همه در برابرش تسلیم شده بودند. حتی ابن تیمیه سُنی (پدر وهابی های کنونی) هم برسر قضیه حلاج با شیعیان کنار آمده، دستش را در آخور خلیفه کرده بود. حتی عارف بزرگ و یار حلاج، شبلی هم نه تنها سکوت نموده بود بلکه زمانی که حلاج را به میدان دار می بردند، به سویش کلوخ انداخت.

تیرگی بر آسمان بغداد چیره شده بود. همه جا سکوت و وادادگی سایه شوم خود را گسترده بود و تنها یک نفر، آنهم درست در جوار خود خلیفه قامتش افراشته بود.

هر جا صدایی از گلویی بر می خواست، حلاج آنجا حضور داشت. از هیچ کس از عقیده و دینش نمی پرسید، بلکه از دردش سوال می کرد. از این رو حلاج تنها عارفی است که متهم به داشتن تمامی عقاید و اندیشه ها بود. تنها عارف تا زمان خویش بود که همه کس با هر عقیده ای زیر بال و پرش جای می گرفت.(مقایسه کنید با حامد بن عباس که بغداد و بصره را حول محور زر با خود داشت.)

حلاج متهم به همکاری و تحریک زنجیان سیاه پوست بود. (زنجیان یا زنگیان، بردگانی بودند که از سومالی و جیبوتی کنونی به اسارت گرفته شده بودند و در بصره و بغداد و حاشیه خلیج فارس به کارهای پست گرفته می شدند.) روزی او را قرمطی می خواندند و روزی دیگر اتهام مانوی بودن به او می زدند. روزی شیعه خراسانی و روز دیگر سنی حنبلی، روزی مسیحی متعصب و روز دیگر بودایی اش می خواندند. در صورتیکه او یک عارف مسلمان وعاشقی بود که برای مریدانش شناخته شده بود. حلاج هیچگاه به دنبال مسلمان نمودن کسی نبود بلکه تمام سعیش این بود که شرابی را که خود از مشرب عشق می نوشید به دیگری هم بنوشاند.

حلاج فدایی بود که فدا شدنش بی هدف و کور نبود. به دلیل اختلالات روانی و پسیکوز بودن و فوران نمودن عقده های سرکوب شده و خشم....نبود که دست از سر خلیفه بر نمی داشت. او بر سر دار دو چیز را هدف قرار داد، زر و زور! 

عشق و عرفان را در عشق به بنی آدم و پنجه در افکندن با زر پرستان، زور گویان، شریعتیان مکار درباری و صوفیان منزوی و گدا پیشه یافت.

فرق حلاج با تمامی عارفان در این بود که موسی گونه عصا در لانه خدایان و خلیفه هایی می کرد که بنیادشان بر بنیان جهل، اغوا و  به بیراهه کشاندن انسانها بود.

فهم این نوع عرفان برای بسیاری از انسانها سخت می باشد، نمی توان در لانه مرغ خاکی نشست و از مرغ دریا سخن گفت. سخن گفتن  از حلاج مستلزم  پرداختن بها است. از همین رو حلاج عارفی است که بیش از هر عارف دیگر در طول تاریخ عرفان در اذهان سوال ایجاد کرد و همین ویژگی موجب برجستگی او در دفاتر عرفان گردید.

«من بر تیرک دار بوسه می زنم تا با فدای خود معنی عشق ر به مریدانم  بیاموزانم."

"من بر بالای دار خواهم رفت تا لَختی و کرختی و وادادگی بنی آدم  را در برابر صرافان دین و دولت بزدایم."

حق یارتان

   

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 19:54 | Balatarin Donbaleh

"آزادی" کاری از بانو ماجده مطلبی

 آب زنید راه را

"آزادی بدون فرصت، هدیه شیطان است."   نوام چامسکی

تصوی بالا، کاری از استاد ماجده مطلبی، نویسنده، نقاش و تصویرگر وطنمان می باشد، که از کتاب "دیوانه ای که به تراژدی میخندد" ایشان انتخاب نموده ام. در این کتاب، ایشان در وصف این تصویر نگاره ای با نثر زیبا دارد که عنوانش «در باره آزادی است» است. در اینجا با کسب اجازه از ایشان، فرازی از این نگاره را می آورم:

..............

قَسما که آزادی برجکی نیست در چمنزار میدانگاهی شهری ـ یا آدمک مشعل به دستی در دل آب.

             آزادی موی افشان و ناخن گُلی و سرخاب و سرمه نیست،

             آزادی ترکِ بیت را گفتن تا سحر نیست،

             آزادی آن نیست که پسرک نو بالغی که نه بلوغ را به کمال طی کرده و نه بلوغیت را فهم نموده، با اولین معشوقه نا پایدارش خوش باشد و خوش بنشیند.

         آزادی درمانی است بر سر شوریده ملّت. بر انداز و سر آزاد و خوش بنشیند.

.............

در پست های بعدی یک بخش دلنشین از کتاب این بانوی بزرگوار را خواهم آورد.

از جمله (ذکر شده در بالا) چامسکی چه چیز دستگیرمان می شود؟ آزادی بدون فرصت یعنی چه؟ هدیه شیطان کدام است؟

روزگاری سرمایه داری و یا صاحب کار با خساست تمام مبلغی کف دست کارمندش، کارگرش و یا زیر دستش می گذاشت، دیگر به اوقات شخصی او کاری نداشت. او را به حال خود می گذاشت تا از اوقات فراغت بعد کار شاق، به میل و شیوه خودش استفاده کند.

سرمایه داری سوپر مدرن کنونی زیرک تر از آن است که عمله های خویش را آزاد بگذارد و در انتظار آن باشد تا در اوقات فراغت بر علیه اش نقشه بکشند، فهرست بنویسند و انتقاد کنند. از طرفی آن میزان حقوقی را هم که کف دستش می گذارد، باید به گونه ای به سوی خودش باز گرداند. چگونه؟ هشت ساعت کار، هشت ساعت آموزش در زمینه برگرداندن آنچه بدست می آورد از طریق تبلیغات و بمباران بازار کامپیوتری و هشت ساعت حساب و کتاب، اضطراب و کابوس از دیروز و فردا در رختخواب!

نامش را آزادی می گذارد. آزادی بدون فرصت استفاده. آزادی که شیطان سرمایه داری برایش به ارمغان آورده است. تو دیگر همه چیزت مال من است ای  ابر انسان ! به ویژه ذهن و روحت!

تازه این بخشی از یک  روند استثمار گرانه است. تاریخ استثمار را در همان دیالکتیک تاریخ یا مرحله تکاملی جوامع انسانی جستجو می کنیم:

روزگاری جسم انسان را دزدیده، در بند می کردند و در جهت چپاول شیره اش را می کشیدند. این دوران برده داری بود.

روزگاری زمین انسان را دزدیده و حاصل دست رنجش را غارت می کردند. این دوران فئو دالی بود.

روزگاری  انرژی بدنی انسان را به کار گرفته و ثمره بازوانش را چپاول می کردند. این دوران سرمایه داری کلاسیک بود.

روزگاری نه چندان دور، عقل و اندیشه انسان را دزدیده و مهار آن را بدست می گرفتند و با این شیوه تکنیک ضد خودش را خلق می کردند. این دوره سرمایه داری مدرن و لیبرال بود.

و اکنون نوبت دزدیدن روح و جوهره انسان در آخرین مرحله تکوینی سرمایه داری در عصر حاضر می باشد. این سرمایه داری مدرن پس از مدرنیسم است.

چرا می گویم عصر حاضر؟ زیرا بعدش را نمیدانیم. نمی توانیم تصور کنیم که تئوریسین های آینده سرمایه داری که اکنون پستانک در دهان دارند، چه طرحی را برای آینده خواهند ریخت. ما نمی خواهیم چون مارکس براین باور مهر بزنیم که اکنون دیگر دوران ریزش بنیا ن های سست سرمایه داری و طلوع جامعه بی طبقه و یا شهر آفتاب و حاکمیت اهرم ها و نهاد های طبقه استثمار شونده و یا به زبان خودش هژمونی پرولتاریا است.

 سرمایه داری جدید شیوه ها و ابزار تیز، مشخص، پراتیک و قاطعی را در جهت رساندن سر مایه داران به بهشت واقعی خودشان دارد. آنها بر خلاف تئوریسین های قبلی سرمایه داری، صرفا مذهب و خدا را نشانه نمی گیرند، بلکه به دنبال حذف تمام باورهای وجدانی، اومانیستی، اخلاقی و هم دردی گرایانه می باشند. بویی از باور های جمعی گرایانه، اتحاد و همسویی گرایی نباید به مشامشان برسد.  به دنبال تولید آدمواره هایی هستند که بتوانند در مجاز، کرختی، گیجی، فردی و کامپیوتری به سر برند، و یا چون پاندولی بین افسردگی و شیدایی در نوسان باشند. لازمه این روند حذف هر نوع باوری در اندیشه ها است. دیگر اندیشه کردن مخرب، و اعتقاد سم کشنده است.

هدف چیست؟ هدف کنترل انسان از راه دور و نزدیک می باشد. آدمواره ای که در بست در اختیار سرمایه داری باشد. اندیشه و اعتقاد مزاحم است.

عنصر سرمایه دار چکار می کند؟ آیا او هم در دنیای مجاز زندگی می کند؟ آیا او هم فرمانش در دست کنترل کننده ای است؟ خیر!  او برای اینکه فرزندش بیشتر در دنیای واقعی آموزش بگیرد و بهتر فکر و اندیشه اش در جهت چپاول رشد کند، او را به قبیله های آفریقایی می فرستد تا در کنار آنها پریودی تکوینی را تجربه کند. به خاک بازی می پردازد تا عنصر اصیل گرایش به طبیعت و رئالیسم در او  رشد کند. (در این زمینه به نظرات خانم مادونای خواننده، مروج سکس در جهان سرمایه داری مدرن و استاد خراط در بنگاه موزیک سکس و موادمخدر «MTV » مراجعه کنید. ایشان تئوری در زمینه فرستادن کودک جهت هم آغوشی و یگانگی با اصل خویش " خاک "، به نقطه ای برای خاک بازی دارد. خاکی که بکر و خارج از تماس آدمها باشد! در ضمن خودش معتقد به عرفان یهودی یا کابالا است! و برای شیره مالیدن سر انسانها، گاه کودک سیاه پوستی را با سرو صدای گوش کر کن به فرزندی می پذیرد!)

داستان را جدی بگیریم. شاید بگویید: " بابا بگذار از این یکی خلاص شویم تا بعد!"  

کدام یکی؟ این یکی وجود ندارد! همه شان در وحدت تنگاتنگی هم آغوشند. این یکی هم حلقه ای از همان زنجیر است، وگر نه چطور کسی می توانست در عرض چهار ماه خیل عظیمی از باور مندان مذهبی، عرفانی، فلسفی، ادبی، ملی و حتی علمی و هنری را به وادی شک و ارتداد و گریز بکشاند؟ همان چیزی که خدایان سود و چپاول، برای رسیدن به آن طرح طولانی مدت داشتند.

داستان را کمی باید در کنار عاقل مردمان سرزمین های دیگر جدی بگیریم. هدف نابودی هر گونه باور، اعتقاد، اندیشه و ذوق است. هدف این است که بیست سال یا سی سال دیگر، فرزندان من و شما تمامی کتاب ها و نوشته ها و گنجینه ها را از قفسه های ما بردارند و و به ازای هر ده کیلوی آن یک کیلو لبو بخرند. البته منظورم لبوی داغِ سایبر و مجازی است!

به هر حال باز به دنیای امیدوار کننده مارکس بر می گردم. ولی این دنیا با دنیای کوچک و جمع و جور روشنفکری مارکس کمی فرق دارد. زیرا اکنون عصر آگاهی است و حد اقل سه پنجم از جمعیت کره زمین اغفال سرمایه داری نخواهند شد. آن طرف کوه ها خورشیدی در حال طلوع است. در غرب چیزی در زیر، در حال جوشش است. جنبش های اخلاق گرایانه، ادبی و معنوی در حال شکل گرفتن است. زمزمه ها زیاد است و انگار مشت های گره کرده یخ زده در جیب در حال بیرون آمدن است. اصحاب خفته ای که در حال بیدار شدن هستند. موجی که دیر یا زود بنیان سرمایه داری را در هم خواهد پیچید. عصر شکوفایی انسان در چشم انداز است. در این میان آن بخشی هم که سکوت کرده و در حال انتظار می باشند، چشمشان را به خدا و ناجی کوچکی به نام او باما دوخته اند که اگر این امامزاده هم معجزه نکند و این چرخه چپاول سرمایه را نشکند، وای به حال سر مایه داری!

اکنون بدترین حالت در جامعه وطن ما اینست که از گزند نیش مار به قلعه اژدها پناه بریم. به ریسمان موهوم و مجازی و بی هویتی سرمایه داری مدرن در مدرن  و لابرینت سرگردان کننده پیچ در پیچ خدایان چپاول چنگ بیندازیم.  

           آب زنید راه هین که نگار می رسد                     مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

حق یارتان

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 23:45 | Balatarin Donbaleh

"گاندی و چارلی چاپلین"

دو آفتاب در یک طلوع و دو لبخند در یک چهره

شما را به دیدن کلیپ لبخند دعوت می کنم.

 

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 16:18 | Balatarin Donbaleh

جویای مشتری

آن یکی می دید خواب اندر چله             در رهـــی ماده ســگی بــد حامـــله

ناگهان آواز سگ بچگان شــنید               ســــگ بــــه اندر شــکم بود ناپدید

در طول چند سالی که از طریق اینترنت و دیگر وسایل ارتباطی، پیگیر وبلاگ ها، سایت ها، مقالات و نوشته ها بودم، تا به امروز به آموزه های قابل توجه ای دست یافتم که برایم بسیار گرانبهاست. بدون شک بدون استفاده از این سرمایه ها، اکنون خود را در نقطه و پله ای واپس تر می یافتم. چیزی که برایم درس آموزترین بود اینکه بسیاری از آن وبلاگ های سیاسی، مذهبی، عرفانی، فلسفی، فیزیک، ستاره سیاسی، موسیقی ،شعر و سایر علوم تجربی با آن محتوای پر بار و با ارزششان که در نوشتن آنها هزاران ساعت وقت بکار گرفته شده بود، سرانجام خاموش و نویسندگان آن سرخورده و افسرده به وادی دیگر شتافتند. به وادی که درست بر خلاف انگیزه نقطه آغازشان بود. "چراغ خانه که خاموش می شود پروانه ها خانه را ترک گفته و عنکبوت ها تار می طنند." این برایم بسیار جای تاسف بود که چرا این همه انسانهای فرهیخته با آن همه شور و احساس و گرما، سردر خانه هایشان ریزش کرد و منزلشان متروکه ماند؟ هر گاه سراغی از آنها گرفته می شود، چیزی جز خاکستر و چیله هایی نیم سوخته از آنها شعله های پر زبانه به جای نمانده است. من علت این ارتداد یا نیمه راه بودن را در بسیاری از آن سر خوردگان، در این حکایت مولانا یافتم. (جلب مشتری روستایی.)

 در حکایتِ "فردی که در حال چله نشینی خواب دید که توله سگ هایی در شکم مادرشان سرو صدا می کنند." 

اما قبل از آن برای باز کردن مطلب، به خاطره ای از صندوقچه خاطراتم می پردازم.

روزگاری در جوانی به دلایلی یک سال به کلاس رزمی رفتم. روز اول و دوم چند نفر بر سرم ریختند و در وعده های مختلف کتک سیری به من زدند تا مقاوت و درجه تحملم را محک بزنند. روز سوم مربی من، مرا در گوشه ای جایم داد و گفت: " به بقیه نگاه کن و مشت بزن! " مدت دو روز من به بقیه نگاه می کردم و مشت به هوا و یا به کیسه پرت می کردم. هر وقت استاد از کنارم رد می شد بازویم و مشتم را گرفته فشار می داد و می گفت: " مشتت پر نیست. لاف است!" من درک نمی کردم که او چه می گفت و همواره فکر می کردم مثل بقیه شاگردان قدیمی ضربه می زدم و شاید هم بهتر! چون از فرم بدنی خودم آنقدر مغرور بودم که حواسم به واقعیت داستان نبود! آنقدر به من گفت مشتت پر نیست و لاف است که کلافه و نا امید شدم. سرانجام به شک افتاده و از استاد در مورد اشکالم پرسیدم؟ او گفت : " این کافی نیست. باید غرورت بشکند تا جوابت را بدهم!" روز بعد مرا صدا کرد و گفت: " پنج اصل را رعایت نمی کنی! اول اینکه غرور داری و این باعث می شود وسط راه ببری. دوم اینکه تو به تهاجم فکر می کنی در صورتیکه این ورزش در جوهره اش دفاع است. سوم باید یاد بگیری که تمام انرژی را در دو قوس غضروفی مشتت هایت جمع کنی . چهارم باید یاد بگیری که عکس العمل عنصر مقابل را چگونه دفع کرده تا به تو ضربه وارد نکند. و آخر هم اینکه به پدیده ای به نام استاد باور داشته باشی و در برابرش به گونه ای ظاهر شوی که انگار هیچ چیز نمی دانی!" او دامه داد: " حالا بگو ببینم اشکالت چیست؟" سرم را پائین انداختم گفتم : " اینکه هیچ چیز نمی دانم!"

وقتی متوجه شد که من با صداقت تمام اشکالم را به زبان آوردم، بیشتر به من نزدیک شده و حتی بیشتر از بقیه رویم انرژی می گذاشت.

چیزی که او گفت را شش ماه بعد دریافتم چون مشتی که شش ماه درد را تحمل کرده بود و پشتوانه اش غرور کاذب شکسته ای بود، دیگر لاف نبود.

ابتدا به تشریح دو بیت بالا می پردازم و سپس ادامه حکایت مولانا را آورده و به تجربه مذکور خودم و دیگر نظراتم گره می زنم.

«شرح: بنده خدایی جهت سیر و سلوک عرفانی در اشکاف چله نشینی نشسته بود. خوابش می برد و در خواب می بیند که در راهی سگ حامله ای می گذرد و توله سگ ها در شکم آن سگ مادر سرو صدا می کنند در حالی که دیده نمی شدند.»

بــس عجــب آمــــــد ورا آن بانـــــگها               سگ بچه اندر شکم، چون زد نــــدا؟

ســگ بـچــــه اند شـــــکم ناله کنان               هیـچ کس دیـدست این اندر جهـان؟

چون بجست از واقعه آمد به خویش               حیرت او دم به دم می گشت پیــش

در چله کس نی که گردد عـقده حل               جز کــــه درگـــــــــاه خــــدا عزوجــــل

  « برایش آن صداهای توله سگ ها خیلی عجیب بودند! چه کسی دیده سگ را توی شکم مادر بزنند و آن هم ناله کند؟ وقتی از خوب بیدار شد، ذهنش به هم ریخته و مدام می گفت: « توی چله هیچ کسی مشکلش حل نمیشه مگر چله در درگاه خداوند باشد، نه چله دیگر.»

در ادبیات و عرفان مولانا هر کاراکتری نقش های متفاوتی دارد. در این حکایت سگ عنصر تمثیلی به مثابه نفس و "من" می باشد که درست در نقطه مقابل عنصر الهی و منش حقیقی انسان قرار دارد و توله سگ ها همان اجزاء متشکله نفس می باشد که به طور پراکنده در ذهن و ضمیر انسان به صورت مزاحم ایفای نقش می کنند.

گفت یارب زین شکال و گفت و گو                در چــــله وامانــــده ام از ذکـــر تــــو

پر من بگشــــــای تا پران شـــــوم                در حدیقه ی ذکر و سیبستان شوم

آمـــــدش آواز هــــــاتف در زمـــان                 که آن مثالی دان زلاف جاهـــــــلان

کز حجاب و پرده بیـــرون نامــــــده                 چشم بسته بیهوده گویان شـــده

« خدایا این صدا ها و حالت های عجیب و غریب موجب شده است از ذکر تو وابمانم. پرم را بگستر تا بپرم و از این پارازیت های ذهنی و نفسانی خلاص شوم و به باغ و سیبستان پرواز کنم! به او الهام شد که آن صداها همان لاف آدم های بدون مایه و تو خالی است که هنوز سر از تخم بیرون نیاورده و چشمشان باز نشده صاحب نظرند و حرف می زنند. تو داری چشم بسته لاف می گویی!»

بانگ سک اند شکم باشد زیان              نه شکار انگیز و نه شب پاسبان

گرگ نادیـــــــــده که منع او بود؟              درد نادیده که دفع او شـــــــــود؟   

از حریصی وز هوای ســــــروری              در نظر کند و بلافیــــدن جــــــــری

از هوای مشتــــــــری و گرم دار             بی بصیــــرت پا نهـــاده در فشــار

ماه نا دیده نشــــانها می دهد             روستایی را بدان کژ مـــــــــی نهد

« بانگ سگ اندر شکم دارای زیان و ورشکستگی است. نه می تواند شکاری کند و نه در شب تیره، نگهبانی و مسئولیتی را می پذیرد. وقتی گرگی را نمی بیند چطور دفع آن کند؟ وقتی دردی را نمی بیند چطور درمانش کند؟ همه اینها از حرص و هوای طلبیدن قدرت و برتری طلبی است. به کرسی نشاندن "من ای" که فکر می کند در مرکز عالم قرار دارد. اقیانوسی است به عمق یک سانتیمتر. دیکتاتوری که نظر فقط نظر اوست! در لاف آ مدن رو دست ندارد! در دنیای بازار گرمی و پیدا کردن مشتری های صد تا یک غاز غوطه ور است، در حالی که چیزی بارش نیست، پا در یک کفش کرده که حرفش آیه است و دیگر هیچ! خودش ماه را ندیده ولی روستایی ساده را در دیدن آن اغفال می کند تا حتی از ماهی نشان می آورد، که در آن تصویر های جور و واجور است!»

 در اینجا باز خاطره ای را ازخودم بگویم: "عموی بسیار مومنی داشتم که هر سال شب قبل از عید فطر چندین نفر همسایه و فامیل را جمع کرده و به پشت بام می برد تا پس از غروب آفتاب، هلال ماه نو را در خط الراس با شکوه کوه های قره قاچ در کوهپایه های دماوند  رویت کنند. یک سال که من ده سالم بود همراه آنها به پشت بام رفتم. در میان شور و تلاش جویندگان هلال ماه، به سرم زد آنها را سر کار بگذارم. با انگشت اشاره کردم و گفتم: من هلال ماه را دیدم! عمویم که بسیار با ایشان رودر بایستی داشتم خوشحال، نشانی آن را می خواست و مدام می گفت: کو؟ کو؟ در این بین زن دایی ام که زنی مهربان و علاقه زیادی هم به من داشت با کاسه آبی در دست و صلوات گویان، مدام، می گفت: بروید کنار این پسر دروغ نمی گوید! کجاست زن دایی جان؟ کو؟ همه به انگشت من و نقطه ای در دور دست ها بر روی خط الراس که به آن اشاره می کردم خیره شده بودند ( زیرا در آن هنگام به طور معمول ماه در حال غروب کردن بود). داستان طوری پیش رفت که جرات پس گرفتن حرفم را نداشتم. آنها که با رویت ماه توسط چشمان من! دست از سحری درست کردن شستند و روی حرف من حساب کرده و روزه شان را می خوردند، فکرش آزارم می داد. کلافه شده بودم. نمی توانستم حرفم را پس بگیرم زیرا خدا می دانست چه بر سرم می آمد. پاسی از شب گذشته  بود که مادر بزرگم را کناری کشیدم و لرزان گفتم: ببین من دروغ گفته ام. من هلال ماه را ندیدم و شوخی کردم. او مرا بسیار دوست می داشت و به همین خاطر به رویم هم نیاورد. فقط به من گفت: بی غیرت خجالت بکش! مادر بزرگ کمی سکوت کرد. بعد به همه اعلام کرد فلانی چشم درد دارد و ماه را اشتباه دیده و آن سنگی در خط الراس کوه بیش نبود. او مرا نجات داد اما خوشبختانه فردا عید بود و از منبع دیگری اطلاع داده بودند که روزه تمام شده است."

از بـــرای مشـــتری در وصـــــف مـــــاه                 صـــد نشـــان نادیـــده گویــد بهر  جــــــاه

مشتری کوخـــود سود دارد یکیســـت                لیــــــک ایشـــان را درو ریـــب و شکیست

از هـــوای مشتـــری بــــی شــــــکــوه                مشتـــــری را بــــاد دادنـــــد ایــــن گـــــروه

مشتــــــری مــــاست الله اشــــــــتری               از غــــم هــــــــر مشتـــری هیـــن برتـــر آ

مشتــــریی جو که جـــویان تـــــوست               عـــــالــــم آغـــــــــاز و پـــایــــان تـــوســت

هین مکش هر مشتری را تو به دست              عشــــق بازی بـــا دو معشوقــــه بَدســت

    در این شش بیت، سخن از جذب مشتری است. جذب خریدار است. خریداران و مشتریان دو گونه اند. مشتریانی که با گرم شدن بازار مکاره جذب می شوند. مشتریان شک دار و روستایی که به دنبال سرو صدا در اطراف لاف ها گرد می آیند، و دیگر، مشتریانی که حقیقی اند. جویای جنس ناب و اصل می باشند و در این میان یکی پیدا می شود که جنس های تو را یکجا می خرد و تو را از نگرانی می رهاند. مشتری خوب و سود دار را تو به دنبالش نمی روی. اوست که به دنبال تو می آید. آن هم یکی بیشتر نیست، الله. دائم مشتری را با دستانت به سوی خودت نکش. این دو گونه مشتری را در پیش روی داری اما نمی توان با هر دو گونه آنها عشق بازی کرد.

زو نیابی سود و مایه گر خَـــرَد                     نبودش خود قیمت عقــــل و خـــرد

نیست او را خود بهای نیم نعل                    تو برو عرضـــه کنــی یاقوت لعــــل؟

حرص کورت کرد و محرومت کند                    دیو هم چون خویش مرجومت کند

از آن مشتری روستایی سودی عایدت نمی شود. او از قیمت عقل و خرد چیزی سرش نمی شود. او خودش وجودش نصف نعل بی ارزش هم نیست آنوقت تو گوهر حقیقی خودت را به او عرضه می کنی؟! حرص تو را کور کرده و دیو هویت پلید (من) تو را مثل خودش سنگسار کرده است. این همه قیل و قال می کنی تا بنجل های خودت را بفروشی در حالی که مشتریان و دستک زنان خریدار پوشال، سودی به تو نمی رسانند.

هم چنانک اصحاب فیل و قوم لوط               کردشان مرجوم چون خود آن سخوط

در اینجا مولانا چشم انداز بد و تیره ای را تصویر می کند که بسیار نگران کننده است. فروش بازار کاذب گسترده شده است. جامعه به لاف و لاف زدن فرو رفته است. خطر انحطاط به گوش می رسد. مشتری خوب در بازار است ولی فروشنده ای پیدا نمیشود که بر سر گوهر حقیقی خویش با او معامله کند. همه جای بازار لاف و عرضه کالای بنجل است! سر انجام زمان، زمانِ تهی شدن انسان از انسانیت و گوهر های با ارزش خویش است و این منطق حاکم بر بازار است. بازار خالی از جنس اصیل و گوهر حقیقی الهی است. سرنوشت اصحاب فیل در کمین است. سر انجام قوم لوط در چشم انداز است.

مشتری را صابران دریافتنـــــد                    چون سوی هر مشتری نشتافتند

آنک گردانید رو زان مشتــــری                    بخت و اقبــــال و بقـــا شد زو بری

ماند حسرت بر حریصان تا ابد                    هم چو حال اهل ضروان در حسد

آنانکه سوی هر مشتری نشتافتند و صبر کردند، مشتری واقعی به سویش آمد و حسرت آن در دل کوردلان بازاری صفت ماند.

حسرتی که بر دل حسودان اهل ضروان نشست. ( حکایت اهل ضروان، حکایت دیگری از مثنوی است که خواندن آن را در مثنوی به عهده خود عزیزان وا گذار می کنم.)

سخن مولانا وصف حال دنیای کنونی است. دنیای تهی از ارزش های انسانی و اخلاقی است. بازاری است که مشتریانش تکه نعل بی ارزشی هم در جیب ندارند. این ویژگی را  در تمام صحنه ها می توان یافت. و برای من محسوس تر از همه در صحنه عرضه تئوری ها و نظریه می باشد و به دنبالش ورشکستگی و فشل شدن و جا زدن آنهاییکه بازارشان گرم نمی شود.

حق یارتان      

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 19:48 | Balatarin Donbaleh

اثبات یک تئوری روانشناسی!

معروفترین تئوری روانشناسی زیگموند فرید، در سایت بالاترین برایم اثبات شد!.

قبل از اینکه وارد اصل موضوع شوم، اندکی در باره سایت بالاترین می گویم تا اگر دوستانی که آشنایی با این سایت را ندارند، در جریان آن قرار گیرند. (البته این توضیح، دیدگاه شخصی خودم است که مثل همه دیدگاه هایم بی نقص نمی باشد.)

بالاترین، سایت خبر رسانی است که با شیوه خاص خودش توانسته بسیاری از طرفدارانش را به خود جلب کند. این سایت چند سالی است که فعال می باشد و قبل از حوادث اخیر سایت آرام و بی سرو صدایی بود که هر کسی در آن می توانست لینکهای خودش را بگذارد و یا هر فردی می توانست (حتی غیر عضو) از تازه ترین اخبار گوناگون مطلع شده و استفاده کند.

پس از حوادث اخیر، طبق اصل یکم در قانون یا مانیفست احزاب، گروه ها، محافل و مجامع وطنی یعنی (اصل کودتا)، این مدیای آزاد هم از آن بی نصیب نمانده و اندک اندک تحت سیطره دو جریان هدفمند قرار گرفت.

جریان اول، سرکوب کنندگان عقاید ملی، مذهبی و اندیشه های رادیکال و جریان دوم، معتادین به اینترنت که هدفی جز داغ کردن لینک های خود نداشته و صرفا از داغ شدن به یک شیدایی و اکستاز دست می یابند.

جریان اول خود را از هواداران دمکراسی صرف دانسته که نیمه و نصفه است. یعنی دموکراسی برای بخشی از طبقات اجتماعی معنا و مفهوم دارد.  جریان دوم تلفن بدست های  کودکانه رفتاری که با گذاشتن یک لینک یا یک مطلب در بالاترین، فقط می خواهند داغ شوند. (داغ شدن مرحله کیفی تر پس از مطرح شدن است)

بدون شک موسسان زحمتکش این سایت در ابتدا هدفشان چنین نبوده است.

اما ادامه مطلب:

زیبا ترین نکته ای که من از سایت بالاترین آموختم، تئوری پر سرو صدای زیگموند فروید در روانشناسی بود.

فروید معتقد بود که سائق های ( درایو موتور، و پیش برنده) منش و شخصیت انسان یکی تمایلات جنسی سرکوب شده در کودکی و دیگری صیانت ذات یا حفظ خود است. این دو، محرکه های رفتار و هویت انسان از نظر فروید بوده است.

دوباره تکرار می کنم و در ذهن بسپارید: تمایلات جنسی سر کوب شده و حفظ خود .

در لینک هایی که در بالاترین گذاشته می شود، اگر بیننده عضو باشد می تواند به لینکی امتیاز مثبت یا منفی  بدهد و حتی نظر بگذارد و یا اینکه  هیچکدام، فقط روی آدرس کلیک کند مطلب را بخواند و یا ببیند و واکنشی هم نشان ندهد. (افراد غیر عضو فقط میتوانند کلیک کنند)

به تازگی بازار لینک های جنسی و مبتذل داغ شده است و افرادی از این طریق داغ و گداخته می شوند، البته نه با امتیاز دادن از طرف بازدید کنندگان، زیرا با امتیاز دادن و نظر دادن مشخصات و هویت خواننده یا بیننده معلوم می شود، بلکه در کلیک کردن، یعنی دزدکی بخوان و ببین و جای پایی هم نگذار.

حالا این چه ربطی دارد به فروید با این وقتی که از شما گرفتم؟!

سه نمونه از این لینک ها را مثال می زنم:

چند هفته پیش لینک جنسی هفتصد و بیست و سه کلیک داشت. بیست و دو مثبت و و یازده منفی. به عبارتی سی و سه بیننده که هویت مشخصی داشتند. آن یازده نفر را که کار درست و پسندیده ای  کردند جای خود، در مجموع  ششصد و نود نفر از این لینک دیدن نموده و ردی هم از خود نگذاشتند. ( لینک های معمولی هم فاصله بین آمار کلیک کنندگان و امتیاز دهندگان شان گاه زیاد می شود ولی نه با این تفاوت فاحش)

مورد دوم  یک لینک جنسی ششصد و چهل بازدید با چهار امتیاز (یعنی چهار نفر حفظ خود نکردند). به طوری که گذارنده لینک در قسمت نظرش دو بار چنین نوشته بود:" ناکس ها خوب دید می زنین و رد می شین ها! لا مذ هب ها یکی هم یک نظر بذاره!"

مورد سوم و زشت تر از همه، چند شب پیش فردی به حریم خصوصی خانواده ای تجاوز کرده بود و عکسهای خانوادگی این خانواده را که در ایران برای خودشان دم و دستگاه زننده و بی مرزی داشتند را در وبلاگش گذاشته بود. بیشتر از ششصد کلیک از طرف روشنفکران شیفته بالاترین داشت. یک امتیاز موافق که از طرف خود گذارنده لینک و هشت امتیاز مخالف همراه با نظر که نظراتشان به سان تخم های گنجشکی بود که شتر مرغ پر هیبتی گذاشته باشد. یعنی  ششصد فرد روشنفکر با فراغ بال و بدون تناقض، به حریم خصوصی خانواده ای تجاوز کردند و ردپایی (جهت حفظ خود) از خود باقی نگذاشتند. متاسفانه هیچ مسئولی هم در بالاترین به این پدیده زشت که در هیچ کجای دنیا اجازه داده نمی شود حرمت خانواده ای هتک شود، اعتراض نکرد.

آیا معنای گرایشهای جنسی بر خاسته از سرکوب جنسی و عامل صیانت ذات را که از بنیادی ترین تئوری های روانشناسی قرون اخیر است را در این آزمایشگاه بالاترین که مدیایی است بسیار دمکرات را شما هم درک می کنید؟

 حق یارتان

 

+ نوشته شده توسط رضا طیبی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 13:47 | Balatarin Donbaleh

نمونه ای از هنر آرشیتکت پست مدرن

چگونه سبز شوم؟

قسمت دوم:

به هر حال سخن از ابهام است و مجاز. گر چه سخن به درازا کشید اما نمیتوانم مطلب را سر بریده رها کنم.

کلمه نوینی به بازار آمده به نام (سایبر). سایبر در اصطلاح (نه در اصل) به معنی مجازی، یعنی روی هوا. مانند انسان مجازی، باغچه مجازی ، دنیای مجازی و..... و در کل به ارتباطات و اطلاعات و فن آوری کامپیوتری اطلاق می شود که رشته وصل انسانها و عناصر اجتماعی به همدیگر در دنیای مدرن و جدید است. مثالی بزنم: (در این مقاله صحبت از جنبه های منفی این تکنیک است و به شما دوست خواننده حق می دهم که بگویی: خودت داری از این وسیله جهت آگاهی رسانی استفاده می کنی!)

در فیس بوک دوستی داشتم که نمیدانستم از کجا با من تماس داشت. ایشان خانمی بود که به کیک و شیرینی علاقه مفرطی داشت. به مدت دو ماه هر روز برای من عکسهای زیبای کیک و شیرینی می فرستاد و می نوشت: " بخور امروز از این کیک یا از این شیرینی دعوتت می کنم." بالاخره به تنگ آمدم و گفتم: " بانوی عزیز این قدر شیرینی برای من نفرست. می ترسم مرض قند بگیرم!"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا طیبی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 20:56 | Balatarin Donbaleh